۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

ژانر جدید روشن‌فکری در اپوزیسیون ایرانی!

یک ژانر جالب روشن‌فکری هم مد شده در بین اپوزیسیون ؛ یک عده فکر می‌کنن اگر یکی به نعل بزنن یکی به میخ و گاه‌ و بی‌گاه تحت لفظ دفاع از سرمایه و منافع ملی در درازمدت از جمهوری اسلامی دفاع مستقیم یا غیرمستقیم کنن، مثلا خیلی وطن‌پرست یا مردمی جلوه می‌کنن!

مثلا یارو به عنوان منتقد و تحلیل‌گر اومده در تلویزیون میگه با تحریم نفت مخالفم چون در آخر دودش به چشم مردم میره! یا اون یکی میگه تمام روند تغییر حکومت فقط باید در داخل ایران انجام بشه و ایرانی نیاز به کمک خارجی نداره! خب بگو پدرت خوب مادرت خوب انتخابات که مالیده است! اعتصاب همگانی هم که نشد! تظاهرات که هزینه های سنگین داشت! راهپیمایی سکوت که نتیجش اون شد! جنگ هم اخ هست و پیف! تحریم‌های بین‌المللی هم که تا الان همش کشک بود! حالا که بعد عمری غرب یک تکونی خورده تا شاید در تحریم نفت و بانک مرکزی جدیت به خرج بده باز یک عده‌ای میگن نه این راه‌حل نیست چون وضع اقتصادی ملت به هم می‌ریزه و سفره‌ها خالی میشه! خب ببم جان یک بارگی برو زیر پرچم جمهوری اسلامی لخت شو سینه بزن! تازه محرم هست مناسبت هم داره!!!

وقتی هنـر قدرتش را به رخ می‌کشد!


 طی این چند روز واکنش‌های مختلف و زیادی به ماجرای عریان شدن دختر مصری در فضاهای گوناگون مجازی دیده شد که نیازی به بازگو کردنش هم نیست . فقط قصد دارم اشاره‌ای کوتاه به عکس‌العمل برخی بلاگرها و کنش‌گران ایرانی داشته باشم در این بین که با لخت شدن و عکس گذاشتن از خود سعی داشتند از علیا حمایت کنند . هیچ هم قصد تقبیح ندارم، چرا که آن‌ها چنین پسندیدند و عمل کردند. تنها به عنوان دیدگاه شخصی معتقدم این عمل هیچ سودی برای دختر مصری نخواهد داشت و اگر قرار بر حمایت با عریان شدن باشد باید خود مصری ها از بدن‌های خود رونمایی کنند. وگرنه با پخش شدن عکس بلاگرهای زن و مرد ایرانی دردی از علیا ماجدالمهدی درمان نخواهد شد! اما در این بین برخی ازهنرمندان ایرانی هم به شیوه خود به حمایت برخاستند . کمی پیش متوجه شدم علیا در وبلاگ رسمی خود از کارتون‌های مانا و ازل استفاده کرده است و ناخودآگاه یاد عکس‌های دیگر افتادم که یقینا اگر از دید دختر مصری برایش مفید بود آن‌ها را هم در وبلاگ خود قرار میداد . وبلاگی که تا این لحظه بیش از 4میلیون بازدید کننده داشته است . از این لینک می‌توان عکس‌های علیا و کارتون‌های مذکور را دنبال کرد .



۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

قتلهای زنجیره‌ای / کلیپ




در زیر بلند این گنبد کبود
ما مردمان با دستهای زخمی و خون‌آلود
نقشی کشیده‌ایم همرنگ آفتاب، همزاد زندگی
در زیر این بلند ما کاکل سیاوش و سهراب بوده ایم




در واپسین روز آبان هفتادوهفت بود که پروانه و داریوش فروهر کاردآجین شدند. 24 ضربه‌ی چاقو به سینه پروانه و 11 ضربه در سینه همسرش داریوش . به قول نیلوفر بیضایی در تئاتر "یک پرونده و دو قتل" برای اولین بار در تاریخ این دوران سهم بیشتر به زنی داده میشود! قاتلین هنگام زدن فریاد می‌زدند : یا زهرا ...

داریوش فروهر  مبارز ضدحکومت سلطنتی و زندانی سیاسی در دوران شاه بود. وی که عقاید پان ایرانیستی داشت به رهبری حزب ملت ایران انتخاب شد و در جریان انقلاب ۱۳۵۷ به صف حامیان روح‌الله خمینی پیوست. پس از دوره‌ای وزارت در دولت موقت به مخالفت با حکومت اسلامی پرداخت و به زندان افتاد اما با دستور آیت الله خمینی با این برهان که او از مبارزان اصیل بوده‌است آزاد شد، و سر انجام در جریان قتل‌های زنجیره‌ای توسط مأموران جمهوری اسلامی به همراه همسرش پروانه اسکندری به قتل رسید.
 
ویدو کلیپ پیش رو در 3 قسمت تهیه شده است .
-سخنان مهدی کروبی درباره پروانه و داریوش فروهر در زمان ریاست مجلس
-گوشه هایی از بازجویی همسر سعید امامی
-بخشی از تئاتر  "یک پرونده و دو قتل" اثر نیلوفر بیضایی

مدت زمان 7:20




۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

برای مردم لیبی ؛ از طهران تا طرابلس + پوستر

our present is your future
امروز ایران ، آینه‌ی فردای لیبی 
پوستر از نیـا

از طهران تا طرابلس تنها به فاصله‌ی کمتر از 33 سال ، سالیانی که در گذر تاریخ جایی اشغال نمی‌کند ولی نسل‌هایی را به ترکه جهل فلک خواهد کرد . جهلی که با فریب کاری دین پیشگانی که در طمع قدرت سده‌ها خون ریختند و هنوز تشنه‌اند . تشنه‌ی عفریته‌ای که برای آغوشش از جانِ زن و مرد و جوان و کودک هم خواهند گذشت . 33 سال پیش سیلی از ایرانیان به امید فردایی آزاد به خیابان‌ها ریختند و سرها شکستند تا دیو بیرون کنند و فرشته را بر تخت نشانند! مردمی که به گواه تاریخ و به گواه وجدان آدمی از رفاه و آزادی‌های اجتماعی چیزی لااقل کمتر از ملت‌های همسایه نداشتند و تنها به دنبال اختیار سیاسی بودند . انقلابی که پیروز شد ولی به فاصله تنها چند روز چه خون ها ریخته شد و طناب ها آویخته شد . چه شایستگانی از این مرز به سرای مرگ کشانده شدند. از ادیب و نظامی تا سیاست مدار و عامی ، همه قربانی سیاست های مذهبی خمینی و اطرافیانش بودند . فرشته ای که دیری نپایید نقاب از رخ برداشت و عریان و دیومنش به خونخواهی نشست.فرشته ای که لقب "امام" را با خود می‌کشید و وعده کرده بود که بر کرسی قدرت نخواهد نشست . فرشته ای که در زیر درخت سیب در نوفل لوشاتو قول آزادی و نوید دموکراسی می‌داد اما در روزی که بر کرسی قدرت تکیه زد دیوانه‌وار با مشروعیتی که از جهل وابسته به مذهب مردم می گرفت گفت : (( ما دیگر نمي‌توانيم آن آزادی را که قبلاٌ دادیم بدهیم و نمی‌توانیم بگذاریم این احزاب کار خودشان را ادامه بدهند. ما شرعاَ نمی‌توانیم مهلت بدهیم. شرعاَ جایز نیست که مهلت بدهیم. ما آزادی دادیم و خطا کردیم. به این حیوانات درنده نمی‌توانیم با ملایمت رفتار بکنیم. دیگر نمی‌گذاریم هیچ نوشته‌ای از این‌ها در هیچ جای مملکت پخش شود. تمام نوشته‌هایشان از بین می‌بریم. با این‌ها باید با شدت رفتار کرد و با شدت رفتار خواهیم کرد. این جنایتکارها که در بازداشت هستند متهم نیستند، بلکه جرمشان محرز است، باید فقط هویت آنها را ثابت کرد و بعد آنها را کشت. اصلاً احتیاج به محاکمه آنها نیست. هیچگونه ترحمی درمورد آنها مورد ندارد. اگر ما اينها را نكشيم، هر يكی شان كه بيايد بيرون ميرود آدم مي‌كشد. با چند سال زندان كار درست نمي‌شود.اين عواطف بچه گانه را كنار بگذاريد.))
سالها گذشت و خمینی رفت ولی خوی درنده و ضدانسانی‌اش را به ارث گذاشت و ایرانِ امروز که سرآمد شعور و فهم سیاسی در منطقه است، اما هنوز اسیر خمینی صفتانی که سخت به زین قدرت چسبیده اند و تا پای مرگ تک تک ایرانی‌ها ایستاده اند.
این روزها اما در کشورهای همسایه یا از همین خاور هستند ملتهایی که با شجاعت موفق شدند دیکتاتورهای خود را به زیر کشند  تا به آزادی های سیاسی دست یابند و سوار بر سرنوشت خویش باشند . از این ملت ها لیبی نمونه ایست بارز از حکمرانی سالها جهل و فساد و دروغ و فریبکاری . ایرانی که 33 سال پیش در آن جایگاه بود وقتی به دست بانیان دین افتاد تا این درجه از انحطاط سقوط کرد ؛ به راستی شریعت را با دموکراسی کاری نیست و کلامی تنها از سر صداقت خواهم گفت : مردم لیبی ؛ جوانان و روشنفکران لیبی ؛ سیاست‌مداران و سیاست‌گذاران لیبی ، به جد هشیار باشید که در ورطه‌ای که ایران و ایرانی سالهاست سقوط کرده است ورنغلطید و از همین ابتدا ورود عمامه دار را به وادی تصمیم گیری برای آینده خود ممنوع کنید.
ایران ما  آینه‌ایست پیش چشم شما ، به راستی آزموده را آزمودن خطا نیست؟



۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

«فراخوان برگزاری روز جهانی وبلاگ‌نویسان زندانی»

دسترسی آزاد به دنیای اطلاعات، یکی از حقوق بنیادین بشر امروزی به‌شمار می‌آید. در این می‌ان، اینترنت و به تبع آن، فضای وبلاگ‌های شخصی مسیری روشن به سوی تحقق این حق حیاتی و گسترش آزادی بیان گشوده است. حکومت‌های خودکامه علاوه بر محدود کردن همهٔ رسانه‌ها و ابزارهای خبررسانی مستقل، دستگیری و شکنجهٔ خبرنگاران و نویسندگان، به سرکوب، سانسور و فیلترینگ در فضای اینترنت نیز پرداخته‌اند و فعالان این عرصه من‌جمله وبلاگ نویسان را با مشکلات جدی مواجه ساخته‌اند. در چنین شرایطی، مسئولیت انسانی ما حکم می‌کند که از آزادی بیان در فضای حقیقی و مجازی و حق دسترسی افراد و ملت‌ها به دنیای آزاد اینترنت دفاع نموده و از وبلاگ‌نویسانی که قربانی سیاست‌های سرکوبگرانهٔ دولت‌های خودکامه شده‌اند بصورت جدی حمایت نماییم.
از این‌رو، جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی از تمامی وبلاگ‌نویسان، کنشگران مدنی و نهادهای حقوق بشری، روزنامه‌نگاران و اهالی رسانه، دعوت می‌نمایند تا پویشی فعالانه در جهت حمایت از وبلاگ‌نویسان در بند شکل دهند و همبستگی و همراهی خود را با آن‌ها اعلام نمایند. وبلاگ نویسان ایرانی از این جهت آغازگر این دعوت شده‌اند که هم اکنون با شرایط بسیار دشواری مواجه هستند و تعداد زیادی از وبلاگ نویسان ایرانی از جمله کوهیار گودرزی، حسین رونقی ملکی، محمدصدیق کبودوند و سخی ریگی و بسیاری دیگر در زندان‌های حکومت جمهوری اسلامی ایران و تحت سخت‌ترین شکنجه‌ها به سر می‌برند. یادآوری می‌کنیم که سایر وبلاگ‌نویسان نیز همواره در معرض تهدیدهای نهادهای امنیتی و نظامی قرار دارند. این سرکوب البته محدود به ایران نمی‌شود و در برخی دیگر از کشورهای دنیا که گرفتار حکومت‌های دیکتاتوری هستند نیز وضعیتی مشابه حاکم است. علاوه بر جمهوری اسلامی ایران، کشورهایی همچون برمه، چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام، عربستان سعودی، سوریه، ترکمنستان و ازبکستان نیز از دشمنان آزادی دسترسی به اطلاعات و آزادی بیان در اینترنت به شمار می‌روند و از طریق سرکوب و زندانی کردن فعالان فضای مجازی، گسترش سانسور در اینترنت و ایجاد اختلال و کندی در آن، محیط اینترنت را به شدت کنترل می‌کند.
امید رضا میر صیافی، وبلاگ نویس بازداشت شده توسط نهادهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی ایران، در سال ۲۰۰۹ میلادی در زندان گوهردشت بر اثر فشار روانی و عدم دریافت کمک‌های پزشکی به قتل رسیده است و جهان هنوز قتل محمد نبوس در لیبی و زکریا راشد حسن العشیری در بحرین را در زندان‌های کشورهای متبوعشان در جریان جنبش آزادی‌خواه کشورهای عربی فراموش نکرده است. بی‌تردید کنشگران وب و وبلاگنویسان بسیاری هم بدون این‌ که نامی از آن‌ها آورده شود، ناشناخته و گمنام، تهدید، زندانی، شکنجه و کشته شده‌اند.
لذا ما پیشنهاد می‌کنیم روز۱۶ نوامبر به عنوان روز جهانی همبستگی با وبلاگ‌نویسان زندانی نامگذاری شده، از ابزار‌های و ظرفیت‌های ممکن برای خبررسانی دربارهٔ اوضاع وبلاگ نویسان زندانی در ایران و سراسر دنیا حداکثر بهره برداری و از اهرم‌های موجود برای آزادی آن‌ها استفاده شود.
همچنین از بلاگر‌ها، فعالین حقوق بشری و مدنی و سازمان‌ها و انجمن‌ها و وب سایت‌ها می‌خواهیم به این حرکت و فراخوان بپیوندند و برای نشر آن، هر گونه که مایلند، از طریق ترجمهٔ این اطلاعیه و سایر اخبار مربوط، ساختن کلیپ یا انعکاس آن در رسانه‌های نوشتاری، دیداری و شنیداری به پیشبرد اهداف این برنامه کمک نمایند. همچنین چنانچه اطلاعاتی از وبلاگ‌نویسان زندانی در هر گوشه‌ای از جهان دارند، در اختیار سازمان دهندگان این برنامه قرار دهند و خود نیز نسبت به اطلاع‌رسانی درباره نقض این حقوق اولیهٔ انسانی اقدام نمایند.
امیدواریم که همبستگی جهانی با وبلاگ نویسان زندانی، بتواند نسبت به اطلاع رسانی درباره وضعیت آن‌ها موثر واقع‌شود و نهایتا فشار افکار عمومی و نهادهای بین المللی منجر به آزادی و یا حداقل بهبود وضعیت آن‌ها شود.
کمیته همبستگی جهانی با وبلاگ نویسان زندانی
برای پیوستن به امضاکنندگان می‌توانید فرم زیر را پر کنید:
برای ارائه ‌ی پیشنهادات و ارتباط با کمیته هماهنگی، می‌توانید با ما تماس بگیرید:
e-mail : Solidaritywitharrestedbloggers@gmail.com
Blog: http://www.Solidaritywitharrestedbloggers.wordpress.com
Facebook: http://www.facebook.com/pages/Solidarity-with-arrested-bloggers/125766367526538


http://solidaritywitharrestedbloggers.wordpress.com/

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

ای خدای بزرگ ، که توی آشپزخانه هم هستی ، و روی جلد قـرص های مرا می‌خوانی ، لطفا کمی آن طرف تر!

ای خدای بزرگ ، که توی آشپزخانه هم هستی ، و روی جلد قـرص های مرا می‌خوانی ، لطفا کمی آن طرف تر!
باید همه‌ی این ظرف‌ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می‌زنم ، به فکر غذای ظهر هم باشم ، نه کمک نمی‌خواهم! خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می‌خواهد ، غذا سر نمی رود ، به تلفن‌ها هم خودم جواب می‌دهم
وگردگیری این قـاب ؛ یادت هست؟
اینجا کوچک بودم ، و تو هنوز خشمگین نبودی ، ومن آرامبخش نمی‌خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود وخواب ، که تو اخم کردی
به سیزده سالگی ، ملافه ، و رویاهایم
ببخش بی پرده می‌گویم
اما تو به جیب‌هایم ، کیف دستی کوچکم ، وحتی صندوقچه‌ی قفل دار من ، چشم داشتی!
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه‌ام نشسته‌ای ، حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب‌هایم پنهان نمی‌کنم ، کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرام بـخش می‌خورم
وبه دکترم قول داده‌ام زیاد فکر نکنم ، لطفا پایت را بردار ، می‌خواهم تی بکشم ...

ناهید عروجی

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

سندی بسیار مهـم مبنی بر اصابت گلوله به سـر محمـد مختاری

با توجه به شایعاتـی مبنی بر خوردن تیـر به کتف محمد و تکذیب آن از طرف سایت های دیگر و دستی نوشته بودن پشت شناسنامه محمد و تکذیب حرفهای مجیـد در برنامه پارازیت این سند بسیار مهـم مبنی بر خوردن تیـر به سـر محمـد قابل رویت است ...لازم است اضافه کنم شرکت کردن مجید در برنامه پارازیت خیلی خیلی برای رژیم گران تمام شده است... مخصوصا گفتن این نکته که گلوله با پیشانی محمد برخورد کرده بود نه کتف آن ، رژیم سخت این خانواده را تحت فشار قرار داده بود که حرفهای مجید را تکذیب کنند و همان روایت اصابت گلوله به کتف را بپذیرند !


۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

گفت وگـویـی با یک فـاحشه که از من نجیـب تر بـود...(1390. تهران)

در ساعت 7:30 با او قرار داشتم .دلم در تب و تاب این حرف های آماده شده شور بود ، می ترسیدم نتوانم راحت صحبت کنم . همه نگاهم به در کافی شاپ گره خورده بود ، پولی که برای او در ازای یک ساعت کنار گذاشته بودم دوباره شمردم ،پنجاه تا هزاری ، درست گذاشتم در جیبم و سیگاری روشن کردم ،اینجا معمولا کشیدن سیگار خیلی بد نیست ، اما باز هم نگاه ها نگاهت می کنند. با نگاه ،تمام خانواده ات را به تو یادآوری می کنند...هنوز منتظرم . در کافی شاپ باز شد ، زنی که آرایشش در یک ریمل خلاصه بود وارد شد ؛ با نگاهش من را جستجو کرد ، از شال قرمزش شناختم خودش است با سرم به او اشاره کردم ، آمد سر میز و سلام .من فلانی ام ،منم فلانم.
لحظه ای سکوت و بعد سوالات من....چرا ؟ ......؟..........؟چرا؟....؟ 
پاسخ او را به صورت تیتر برایتان می نویسم از زبان خودش ، خیلی خونسرد و آرام برایم همه رادر چند جمله توضیح داد...که برایتان گذاشته ام.
من 12 سالم بود مادرم با مردی که پدرم نبود ازدواج کرد.
این داستان غریبه ای نیست ، شبها من فاحشه او بودم با تلخی که از زهر برایم تلخ تر بود.انزجار بوی تن این مرد که انتظار نوازش دست پدرانه از او داشتم در 16 سالگی من را به کوچه ها فراری داد ،حلقه اشک در چشمش، باسیگاری که روشن کرد تبدیل به برق روشنی شد که بغض گلویش را فشار داد.
در کوچه هرشب میهمان تن های بسیاری بودم بدون پول تا فقط بخوابم که اونهم نخوابیدم. شش ماه رایگان تنم را به هر کثافت خانه ای بردم تا شبی بخوابم تا با زنی آشنا شدم به نام زیبا او یادم داد ؛ برایم لباس نویی از کاری که به رایگان می کردم دوخت و خانه ای تهیه کردم که مجانی نبود.
الان نرخ دارم ؛ خانه دارم؛ با هر کسی نمی خوابم. اما آرامش که هیچوقت نبود بازهم نیست.من به همین سادگی که گفتم هستم تا به حال عاشق نبودم. کسی هم عاشق من نبوده است ؛ در کودکی احساس می کردم من سیندرلا خواهم بود و همان فرشته اش و کالسکه اش ولی این روی کثیف قصه ؛مادر سیندرلای قصه، درد من نبود...من دیگر آرزویی ندارم ،فقط برای کودکانتان قصه تعریف نکنید ،چون باور می کنند. 
داشتم با چشمانی پایین با سیگارم بازی می کردم ، او رفته بود ...
آخ پول او را ندادم،رفتم سمت میز تا حساب کنم و بروم دنبالش.مرد پشت میز گفت : اون خانم پول میز را حساب کرد...

راحله . و



۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

کلیپی کوتاه با بازی محمد مختاری و دوستانش

دوستان خوبم نمی دونم وقتی این کلیپ و دیدید گریه میکنید یا می خندید ، اما دوست دارم هر وقت دیدید یاد محمد بکنید.

نام کلیپ : آرنولدی
بازیگران : محمد مختاری و علی رودکی
فیلم بردار : علی
عوامل پشت صحنه : سعید رجب پور
مکان : رویان
زمان : 1387 فروردین


یادش گرامی

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

تصحیح یک خبر نادرست در رابطه با نحوه شهادت محمد مختاری در 25 بهمن 89

در ارتباط با نحوه شهادت محمد مختاری جوان 22ساله ای که در 25 بهمن 1389 در تهران به ضرب گلوله نیروهای امنیتی جان باخت در خبرگزاری گوناگون مطالب و نقل قول های گوناگونی مطرح شد که هر کدام به شیوه خود به پوشش این خبر پرداختند،و البته اینکه بدنه این اخبار نیز تا حدود زیادی مشابه یکدیگر بود.
اما نکته ای که در مورد این اخبار نادرست می نماید،نحوه تیر خوردن وی می باشد که در اکثر خبرگزاری ها مطرح شد که محمد از ناحیه کتف مضروب شده بود.در حالی که گلوله به پیشانی وی اصابت کرده است و سبب جان باختن این جوان ایرانی شده است.
به نظر می رسد ریشه ی این اشتباه همانطور که در تصاویر مشاهده می کنید در خبری باشد که ابتدا هرانا منتشر کرده است، و دیگر سایتها نیز همچون بی بی سی فارسی ، جرس ، رادیوفردا  با استناد به این خبر اقدام به بازنشر آن کرده اند.




لازم به ذکر است که سایت جنبش راه سبز(جرس) پیش تر در مصاحبه ای با مجید مختاری ،برادر محمد که ساکن آمریکا می باشد از قول وی ذکر کرده است :((من دلم می خواهد بدانم برادرم چگونه کشته شد. دو روایت شنیدم. یکی گفت گلوله ای به سمت سرش شلیک شده اما روایت دیگری می گوید گلوله ای به کتف محمد شلیک شد، محمد از جا بلند شد، حرکت کرد اما باز زمین خورد. من به عنوان برادر طبیعی است که دلم می خواهد بدانم کدام روایت درست است اما هر وقت از خانواده ام می پرسم خیلی با احتیاط جواب می دهند و ترجیح می دهند حرف نزنند.)) 

 
پ.ن
در ابتدای نماهنگی که به تاریخ 2اسفند 89 از این وبلاگ "نـیـا" منتشر شد ، نیز به این مورد به اشتباه اشاره شده است ، که سعی کردم با نگاشتن این پست کمی این خطا را در انتشار خبر مورد اشاره تصحیح نمایم.

روحش شاد و یادش گرامی




۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

این بود تمام آنچه که می خواستم


اندکی آغــوش
وکمی شانه
تنهـا به وسعت یک پیشانـی
برای شکستن بغض فرو خورده ی مَردی
که سالهـا،خودش بود و خودش
این بود تمام آنچه که می خواستم
این بود
در این برهوت روزمرگی
تمام آنچه که می خواستم
این بود
اندکی آغـوش،وکمی شـانه . 



۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

بـه یـاد بـرادرم


به یاد برادرم
برادر امروز بر سکوی آجری خـانه می نشینم
همانجا که از آن خـالی بی انتهایی ساخته ای
و یادم می آید که همیشه در چنین ساعتی با هم بـازی می کردیم و مامان
دستـی بر سرمان می کشید

حالا من مثل قبل
قایم می شوم از نصیحت های شبانه
و حتم دارم که فراری ام می دهی
از اتاق نشیمن از راهرو از درگاه.
بعد هم تو قایم می شوی و من فراری ات می دهم.
 یادم می آید ازبس می خندیدیم
به اشک می افتادیم.

و تو شبی از شبها، نزدیک سپیده دم
رفتـی و قـایم شدی
ولی به جای ریزریزِ خنده های نخودی ات این بار غمگیـن بودی
و آن شبِ مرده
از گشتن ونیافتن ات
به دل دل افتاد.

حالا سایه هـولی بر جانم می افتد.
گوش کن بـرادر دیـر نکنی ها !
زود بیا بیرون ! خب ؟ مامان دلواپس می شود.

سزار وایه خو



۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

به یـاد محمـد مختـاری / کلیپ

"محمد مختاری"، یکی از مجروحین اعتراضات مردمی روز ۲۵ بهمن ماه در تهران است که  بر اثر شدت جراحات وارده ظهر سه شنبه، در بیمارستان فوت کرده است. بنا به اطلاع گزارشگران ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، محمد مختاری، فرزند اسماعیل و ۲۲ ساله، بر اثر شلیک مستقیم گلوله نیروهای امنیتی از سوی ناحیه پیشانی مضروب شده بود. وی در خیابان رودکی(پنجاه متر مانده به خیابان توحید) و به ضرب گلولهٔ مستقیم ماموران موتور سوار نیروی انتظامی و به وسیلهٔ کلت کمری مجروح شد.






 محمد مختاری(11 فوریه 2011 - 3 روز قبل از 25 بهمن) در دیوار فیس بوک خود  می نویسد:
خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در زلت خسته ام!


 او در 25 بهمن 1389، نشستن در زلت را وداع گفته و شهید ایستاده شد.




 از : نـیـا  










۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

بـه بهانـه حکـم حسیـن درخشـان / نوشـابه امـیـری

 
از دیـگـر نـویـسـنـدگـان

شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۹
نـوشـابـه امـیـری




این مطلب را به بهانه داستان حسین درخشان می نویسم و حکم نوزده سال و نیم زندانش؛داستان جوان پرشوری که می خواست جهان را دیوانگی کند؛زندگی کند. لیک بهای شوریدگی هایش شد امروز؛ امروزی که در گوشه سلولی انفرادی، تلخ و درهم ریخته، ناخن هایش را می جود[شنیده ام همه ناخن هایش را جویده] و "هیچ حال خوبی ندارد".
اما این تنها بهانه است تا بگویم سال هاست به مرگ مان گرفته اند که به تب راضی شویم؛همان گونه که وقتی شیوا نظرآهاری چند سال زندان گرفت و اعدام اش منتفی شد، دلمان خوش که زنده را عشق است. و همان طور که در سال های شصت، از اینکه زندانیان مان به جای طناب دار، سال های وبایی را زندگی می کردند، خوشحال می شدیم؛ بی آنکه از خود بپرسیم به چه قیمت؟ از ملتی که  سال هاست زیرحکم اعدام به سر می برد و خبراول هرروزش، کشیدن صندلی از زیرپاست، چه باقی می ماند؟
سال های 60 بود. بعد از مدت ها بلاتکلیفی، همسرم را به دادگاه برده بودند و هر آن در انتظارحکم بودیم. عاقبت روز ملاقات رسید. زیر آن چادر سیاه که گویی تمام چرک و خون اوین برآن نشسته و حقارت اش پاک ناشدنی بود، نوبت را انتظار می کشیدم. در میان همهمه همسران و گریه کودکان و نگاه سنگین و ماتمزده مادران، راه خود را به سوی کابینی که همسرم درپس آن انتظارم را می کشید، باز می کردم. قیافه اش را که دیدم، عین حکم مرگ بود. زرد و تکیده. فقط  آن اندازه نیرو داشت که بگوید: اشد مجازات.
یخ زدم. سکوت بود و سکوت. یک دست به دیوار گرفته بودم و با دستی دیگر، شیشه را لمس می کردم؛شیشه ای که در یک آن، به مرزی تبدیل شده بود بین بودن و نبودن. او اما دستش هم تکان نمی خورد. تمام وقت، چنین گذشت. او را بردند، و من نیز.... نه؛ کسی مرا نبرد. خودم هم نرفتم. رفته شدم.
آدم آهنی شده بودم. نه صدایی می شنیدم، نه چیزی می دیدم، نه حسی داشتم. فقط می رفتم. با چادری که نصف آن روی زمین کشیده می شد و به نیمه دیگرش، آویخته بودم. فقط می رفتم.
نمی دانم چه مدت گذشت؛خودم را دیدم که تکیه زده بردیواری، روی زمین نشسته بودم. چگونه به آنجا رسیده بودم؟ نمی دانستم. آنجا کجا بود؟ نمی دانستم. در کدام دقیقه روز، از زندگی دور و به مرگ نزدیک می شدیم؟ نمی دانستم..... بعد ازمدتی که نمی دانم چه مدت بود، برخاستم، خودرا به کابین تلفن عمومی رساندم. شماره ای گرفتم. آخرین شماره ای که در ذهنم بود. دوستم گوشی را برداشت. همان که  "تلما" بود و من "لوئیز"اش.
می پرسید: کجایی؟ نمی دانستم. چه شده؟ نمی دانستم. عاقبت به فریاد گفت: گوشی را بده به هر کسی که از آن طرف می گذرد. باز هم آدم آهنی وار، در کابین تلفن را بازکردم. گوشی را گرفته بودم به سمت بیرون و به عابران می گفتم:بگیرید. دو سه نفری، حیران و ترسان، نگاه کردند و راهشان، کج کردند و رفتند. عاقبت یکی گرفت. می دیدم که در گوشی چیزهایی می گوید. بعد گوشه چادررا گرفت و بیرونم برد. نشاند کنار دیوار. از همه آنچه گفت این را شنیدم : بنشین و تکان نخور.
دقایقی بعد دوستم رسید. سراسیمه پیاده شد. در آغوشم گرفت و من تازه یخی شدم آب شده زیر هرم مهربانی. دوستی. و زار زدم. در من کسی مرده بود. کسی که دیگر زنده نشد.
داستان آن "اشد مجازات" و تقلیل اش به 15 سال و سپس آزادی پس از 6 سال، خود کتاب است؛این را اما گفتم تا به اینجا برسم که وقتی حکم همسرم را 15 سال اعلام کردند، از خوشحالی نمی دانستم چه باید بگویم. آن قدر هر روز او را و مرا ـ زندانی را و خانواده زندانی را ـ زجرکش کرده بودند که یادمان رفته بودسرتاپای این ماجراغیرقانونی، غیرانسانی و آنگونه که امروز می گویند "مصداق بارز نقض سیستماتیک حقوق بشر" ست. یادمان رفته بود که هم دستگیری شان غیرقانونی بوده، هم سال های دراز انفرادی، شکنجه های قرون وسطایی، بیدادگاه های چند دقیقه ای، واحکام از پیش تعیین شده شان. یادمان رفته بود که بگوییم وقتی انگونه زندانی را به باد کتک می گیرید که دندان هایش خرد می شود، پول دندان پزشک تان را چرا ما باید بدهیم. فراتر از این، وقتی تیر را شما برجان فرزندان ما ارزانی می کنید، پول گلوله اش را از چه رواز ما می گیرید؟وقتی زندانیان را به چنان شرایط روحی می رسانید که عقل آنان از دست می رود و در زندان ها سراپابرهنه می دوند و خود راخدا و پیامبر و امام معرفی می کنند، چرا  به جرم نفی خدا و توهین به پیامبر، بردارشان می کشید؟...
همه آنچه امروز می کنند. حسین درخشان، جوان پرشورو با استعداد ایرانی را به جایی می رسانند که جاسوسی هفت دولت می پذیرد و آنگاه، تقاضای اعدام می کنندو سپس حکم نوزده ساله اش می دهند تا ما بگوییم:خدا راشکر زنده ماند. آن هم وقتی می دانیم این حسین دیگر حسین نخواهد شد. به انگشتان بی ناخنش نگاه کنید. و هنوز مادری هست که بگوید:خدا را شکر.
آقایان! اگر می دانستید این "خدا را شکر" چه معنایی می دهد، می فهمیدید از هر ناسزایی  بدترست. بسیار بدتر؛نه آقایان، ما خوشحال نیستیم که حسین، نوزده سال زندان گرفته. ما آزادی اش را می خواهیم، مادرش، تیمارداریش را. نه فقط حسین که یکایک آنان که بربند کشیده و جان و روح شان دریده اید. ما تنها به یک حکم رضایت می دهیم: آزادی. اگر در سال های شصت این را نمی دانستیم، امروز به بهای جان های از دست رفته فرزندان میهن، این را می دانیم و می خواهیم. لکنت ها برطرف شده است.




 

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

آیندگـان و همـایون، در معمـای هویـدا


برای نسل ما که پس از انقلاب ، دیده بر جهانِ آشوب گشودیم، تجربه ی بودن و زیستن در کنار بسیاری از روشنفکران و صاحب قلمانِ عصر خویش را به دلایلی روشن از دست دادیم. داریوش همایون یکی از این اندیشمندان غربت نشین بود که همواره دیدگاهها و گفته هایش را دنبال می کردم و تحلیل های ژرفش را از شرایط پیش رو عمیقا می پسندیدم. اما چه حیف که او نیز مانند بسیاری دیگر از متفکرینِ در تبعید ، ما را تنها گذاشت...
وقتی خبر رفتنش را از تارنمای حزب مشروطه خواندم بسیار تاسف خوردم و ناگاه به یاد اولین آشناییم با نام و شخصیت داریوش همایون افتادم. چندین سال پیش وقتی کتاب معمای هویدا از عباس میلانی را می خواندم در صفحاتی از همایون و روزنامه ای که وی ایده پردازش بود ، یاد شده بود و از آنجایی که این کتاب را یکی از بهترین تالیفهای دهه اخیر میدانم و بسیار به آن علاقه مندم ، رفتم و بخشهای مربوط به همایون را بازخوانی کردم. در سطور بعد گوشه ای از ماجرای روزنامه آیندگان که با ایده ی اولیه و مشارکت بعدی داریوش همایون منتشر میشد را خواهید خواند. 

نوشته ای به قلم دکتر عباس میلانی از کتاب معمای هویدا

در سال 1344 داریوش همایون که در آن زمان روزنامه نگاری ناسیونالیست ، جوان و پراستعداد بود، به آمریکا سفر کرد .سفرش را بورسی از دانشگاه هاروارد میسر کرده بود .در دوران اقامتش در آنجا مقاله ای درباره رشد سیاسی در ایران نوشت .معتقد بود نظام سیاسی را باید هر چه زودتر ، از درون اصلاح کرد . مقاله اش در تهران جنجالی به پا کرد.وقتی بعد از پایان سفرش به تهران بازگشت،هویدا او را برای نهار به دفتر نخست وزیر دعوت کرد .در آن روزها همایون یک از چهره های سرشناس عالم روزنامه نگاری در ایران بود . ناسیونالیسم افراطی اش،اندیشه های ضدکمونیستی خلل ناپذیرش و نیز شیوایی نثرش زبانزد خاص و عام بود.
در دیدارش با همایون،هویدا از اصلاحات سیاسی مورد بحث در مقاله اش پرسید. می خواست بداند این گونه اصلاحات را چگونه در عمل میتوان ایجاد کرد.همایون در جواب تاکید کرد که به گمانش شرط اول این گونه نوسازی،ایجاد یک روزنامه مستقل و لیبرال مسلک و در عین حال وفادار به دولت است. می گفت چنین روزنامه ای می تواند (( سطح بحث های سیاسی جامعه را برکشد.))
دو سال پس از این ملاقات، وبعد از جلسات مکرر دیگری که در آن نمایندگان ادارات مختلف دولتی نیز حضور داشتند،بالاخره در اواخر سال1345،جلسه ای در دفتر نخست وزیر تشکیل شد که هویدا و نصیری و همایون در آن شرکت داشتند . دستور جلسه چند و چون تاسیس همان روزنامه ای بود که همایون در طلبش بود .بالاخره قرار شد برای ایجاد این روزنامه، شرکتی ایجاد کنند که پنجاه و یک درصد سهام آن از آنِ دولت باشد و باقی را همایون و شماری محدود از همکاران روزنامه نگارش تامین کنند. نام روزنامه جدید آیندگان بود .هویدا،بنابر توصیه ساواک،منوچهر آزمون را به عنوان نماینده سهام دولت در هیات مدیره شرکت جدید تعیین کرد.آزمون از عناصر کارکشته ی ساواک بود . در جوانی کمونیست بود و در میانسالی وزیر کابینه شد.
گرچه آیندگان پس از آغاز کار در عمل اغلب مواضعی لیبرالی می گرفت،گرچه گاهی حتی بع زبانی پرتهور از جنبه هایی از سیاست دولت انتقاد می کرد،اما به نظر میرسی که هرگز مورد اعتماد کامل مردم قرار نگرفت.وقتی آیندگان قاطعانه از  حضور آمریکا در ویتنام دفاع کرد،وقتی این خبر در میان مردم درز کرد که دولت و ساواک در کار تاسیس آن دست داشتند،آن گاه این نظر هم در میان اقشاری از مردم رواج پیدا کرد که آیندگان روزنامه ای آمریکایی است و در عین حالا از عنایت و حمایت ساواک نیز برخوردار است .جالب اینجاست که به رغم ناکامی هایی که آیندگان در آغاز به لحاظ این شهرت سوء با آن روبرو شد و لاجرم نتوانست،آن چنان که خواست همایون و همکارانش بود (( سطح بحث های سیاسی جامعه را برکشد)) اما در آستانه انقلاب هیئت دبیران جدیدی اداره روزنامه را  به عهده گرفتند و به سرعت به مهم ترین ندای افکار لیبرالی و ضد استبدادی و ضد دولتی زمان خود بدل کردند.حتی برخی از ناظران و محققان تاریخ انقلاب بر این قول اند که بسته شدن آیندگان نقطه عطفی در تاریخ انقلاب بود . البته تنها جمهوری اسلامی نبود که آیندگان و انتقاداتش را برنمی تابید . در دوران شاه هم این روزنامه به کرات با مشکلات سیاسی دچار شده بود.

گرچه دولت اکثریت سهام آیندگان را صاحب بود،گرچه ساواک از طریق آزمون در روزنامه حضور دایمی داشت، و گرچه همایون خود روزنامه نگاری سرشناس و قابل اطمینان بود و سالها علیه کمونیسم جنگیده بود، با این حال اندکی پس از آغاز کار آیندگان، خشم شاه علیه آن برانگیخته شد. دو نفر از مسئولان و صاحبان اصلی روزنامه، در دو مقطع مختلف، وبه دستور مستقیم شاه از آیندگان اخراج شدند . اولی جهانگیر بهروز نام داشت و دیگری، جواد، برادر حسنعلی منصور.

داریوش همایون هم دست کم دوبار مورد غضب ملوکانه قرار گرفت . گناه اولش این بود که در مقاله ای نوشته بود آن چه در ایران به "انقلاب سفید" شهرت گرفته در واقع نه یک انقلاب بلکه یک فرایند اصلاحی بود. گناه  دومش مقاله ای تاویل پذیر بود که درآن او، به تلویح، از کیش شخصیت شاه انتقاد کرده بود. به تقاص این جسارت شاه دستور داد که همایون را از آیندگان اخراج کنند. مهم هم نبود که فکر تاسیس این روزنامه وبخشی از سهام اولیه آن به خود همایون تعلق داشت . همایون در حالی که لبخندی بر لب داشت، می گفت: ((برای پنج هفته، حق ورود به ساختمان روزنامه را نداشتم.)) این بار هویدا به دفاع از همایون شتافت . چند روزی منتظر ماند و پس از آنکه خشم شاه فرو خوابید، از او تقاضا کردکه از گناهان همایون بگذرد. در سال 1356 همایون خود وزیر اطلاعات شد. می گفت: ((به نظر من اغلب این خود شاه بود که روزنامه و مجلات را میخواند و اگر چیزی در آن می دید که خوشش نمی آمد، خواستار تنبیه نویسنده ی آن می شد.)) در عین حال می گفت:(( سیاست هویدا متفاوت بود.او ترجیح می داد راهی پیدا کند و با روزنامه نگاران کنار بیاید. می خواست همه را بخرد. معتقد بود همه خریدنی اند. مهم فقط این است که قیمت مناسب هر کس را پیدا کنیم.))

پ.ن
متون برداشتی از کتاب، بخشهایی خلاصه شده از صفحات 291 ، 292 ،293 و 294 می باشد.
مطالب نقل قول شده در متن، برگرفته از گفتگوی مستقیم دکتر میلانی با زنده یاد داریوش همایون می باشد.

منبع: 
میلانی،عباس . معمای هویدا . چاپ دهم . تهران : نشر اختران،1380



۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

خیلی عذر میخوام یعنی الان مهمترین نیاز آموزشی ملت ما ساک زدنه . بازم خیلی عذر میخوام

همانطور که در تصویر مشاهده می کنید این نتیجه  ابتدایی سرچ گوگل از کلمه آموزش هست.من این جستجو را در بامداد روز جمعه (8بهمن) انجام دادم که به شخصه از دیدن این کلمات پیشنهادی در صدر جستجوهای کاربران اینترنتی در ایران حسابی جا خوردم ، و البته کمی هم عصبانی شدم! اما ترجیح میدهم  به این مسئله از دو زاویه نگاه کنم.و در این نوشته قصد ندارم چندان تحلیل و برداشت شخصی خودم را دخالت دهم و تنها قصد دارم به گوشه ای از مواردی که به ذهنم رسید از طریق رفرنس ، اشاره کنم 
.
اول اینکه ؛ قاعدتا باید طبیعی باشد در کشوری که گفت وگو و بحث در رابطه با روابط جنسی در سطح جامعه ، علی الخصوص در نزد توده نوعی تابو محسوب میشود و رسانه های عمومی هم نقش پررنگ و به سزایی در آموزش صحیح این روابط به تازه بالغان و جوانان ایفا نمی کنند و در جراید نیز کمتر به معضلات روابط جنسی ، که عمدتا از سر ناآگاهی روی میدهد اشاره میشود ، در نتیجه مردم برای به دست آوردن این اطلاعات ،مثل خیلی دیگه از مواردی که در رسانه های عمومی زیر تیغ سانسور،بایکوت یا جعل و تحریف قرار می گیرند، به تارنماهای اینترنتی مراجعه کنند.
در همین رابطه و کمبود اطلاعاتیِ مردمان از چند و چون روابط درست جنسی ، که به ویژه در بین خانواده های تازه تشکیل ،  میتواند منجر به بروز مشکلات جدی در روابط زناشویی شود همواره موارد بسیاری مشاهده شده است . به عنوان نمونه تارنمای عبرت نیوز در مطلبی با عنوان ازدواج ها به وصال نرسیده با اختلال جنسی  به طلاقهای بی شماری که ریشه در این نااگاهی دارد اشاره میکند و در بخشی از گزارش خود با ذکر موردی از یک زوج ساکن تهران می نویسد:
زوج مورد مطالعه ساکن شهر تهران بودند. خانم 23 ساله، دارای تحصیلات دیپلم، خانه‌دار و آقا 29 ساله دارای تحصیلات راهنمایی و راننده تاکسی بود. ازدواج آنها ازدواج فامیلی بودندودر نخستین مراجعه به مرکز درمانی، 7 سال از ازدواج آنها می‌گذشت و طی این مدت زوج هیچ‌گاه رابطه زناشویی نداشتند. مشکل اصلی زوج در بدو مراجعه، نداشتن فرزند و ناباروری عنوان شد و به این منظور خانم به کلینیک زنان و آقا به کلینیک آندرولوژی (آندرولوژی یک تخصص طبی است که به سلامت مردان، به خصوص مشکلات تناسلی و ادراری آنها،( می‌پردازد) معرفی شدند. در معاینات به عمل آمده از خانم توسط متخصص زنان مشکل خاصی گزارش نشد اما در معاینات آندرولوژی «ازدواج به وصال نرسیده»، پس از اخذ شرح‌ حال دقیق مشخص شد زوج تاکنون مقاربتی نداشته‌اند. اگرچه شوهر دچار انزال زودرس شدید بود و نیز در بررسی اسپرموگرام بیمار مشکلاتی در آنالیز اسپرم به چشم می‌خورد اما در نهایت زوج با تشخیص «ازدواج به وصال نرسیده» توسط متخصص آندرولوژی به روان‌پزشک معرفی شدند و موازی و همزمان با آن، درما‌ن‌های مربوط به عوامل مردانه نیز ادامه یافت. البته پیشنهاد برداشتن پرده بکارت نیز از طرف برخی متخصصان زنان به خانم ارائه شده بود که به علت عدم موافقت او انجام نشده بود.
در مطالعه بالینی و ارزیابی روان‌شناختی به عمل آمده آشکار شد که به علت اضطراب و ترس شدیدی که شوهر حین رابطه زناشویی پیدا می‌کند و علاوه بر آن، کمبود اطلاعات جنسی، این زوج تاکنون نتوانسته‌ بودند با هم رابطه‌‌ای برقرار کنند. آنها طی 7 سال مراجعات پراکنده‌ای به پزشکان مختلف داشتند که هیچ‌یک مفید و موثر نبوده است؛ به خصوص که همواره هریک از زوجین به تنهایی مورد معاینه و درمان قرار گرفته‌اند؛ بدون اینکه شرح‌ حال دقیقی اخذ شود یا به روان‌پزشک ارجاع داده شوند. این اولین‌بار بود که در مرکز درمانی،‌ مشکل زوج تشخیص داده می‌شود. در اولین مصاحبه روان‌پزشکی، زوجین خسته و ناامید به نظر می‌‌رسیدند. مرد مضطرب و افسرده و میل جنسی خود را از دست داده بود. زن نیز به علت سال‌ها درمان و معاینات مکرر توسط متخصصان زنان و نیز ثانویه به ترس همسرش دچار بی‌میلی جنسی شده، انگیزه درمانی و امید به موفقیت خود را از دست داده و تنها تمایل به داشتن فرزند منجر به مراجعه او شده بود.
در این مطالعه، یک تیم متشکل از متخصصان آندرولوژی، زنان و روان‌پزشکی در یک دوره 3 ماهه همگام با هم به درمان زوج پرداختند و توانستند درمان ترکیبی تیمی، برگرفته از روش شاور و همکاران در درمان «ازدواج به وصال نرسیده» را که اولین بار در سال 1993 انجام شد را با موفقیت به انجام برسانند؛

اما نکته دیگری که از همین زاویه به ذهنم رسید سیاست های دولت دهم در رابطه با خانواده و زندگی زناشویی می باشد که در آخرین اقدام دست به حذف واحد تنظیم خانواده از دروس دانشگاهی زده اند.
در همین رابطه طی خبری که در رسانه ها  از جمله فردا نیوز منتشر شد زهرا سجادي معاون آموزش و پژوهش مركز امور زنان و خانواده رياست‌جمهوری گفته است:

رويكرد «كتاب جمعيت و تنظيم خانواده» دولت اصلاحات بود و بر پيشگيري از زاد و ولد و افزايش جمعيت تاكيد داشت. به گفته او، رويكرد دولت اصلاحات، كاهش جمعيت ايران بود كه از اين جهت پيشگيري از بارداري را در بين زنان رايج كرده و آنها را تشويق به اشتغال بيشتر مي‌كرد و با رونق دادن مهد‌هاي كودك، فاصله بين مادر و فرزند را افزايش داد.

معاون آموزش و پژوهش مركز امور زنان و خانواده رياست‌جمهوري درتشريح مزاياي كتاب جديد را گفت: كتاب «روانشناسي ازدواج و شكوه همسرداري» بر تفاوت‌هاي ميان زن و مرد به لحاظ جسمي، روحي و عاطفي و بازخوردهاي اين تفاوت‌ها تاكيد دارد و ازدواج را به عنوان راهي براي رسيدن به كمال طرح مي‌كند؛ اين كتاب همچنين معيارهاي انتخاب يك همسر خوب را عنوان كرده و به دانشجويان معيارهاي انتخاب همسرمناسب را با توجه به احكام اسلام و آيات قرآن آموزشمي‌دهد.

به گفته او، اين كتاب داراي بخش‌هاي مختلفي از جمله تعامل اجتماعي، تعامل فرهنگي و تعامل اقتصادي است و نكاتي را بيان مي‌كند كه دانستن آن براي يك دانشجو ضروري است؛ در حالي ‌كه براساس كتاب قبلي، نيازي نبود تا دانشجو اين مسائل را بداند و در حالي ‌كه او در انتخاب همسرش مانده بود و نمي‌دانست كه چگونه بايد همسر مناسب خود را انتخاب كند، راه‌هاي پيشگيري از بارداري به او آموزش داده مي‌شد .

اما از زوایه دیگر نباید از فقر فرهنگی جامعه نیز غافل بود و این نتایج جست و جو را تنها یک سویه قضاوت کرد.در کشوری که سرانه مطالعه آن نسبت به دیگر کشورها بسیار پایین است و سیاست های دولت نیز به گریز مردم از کتابخوانی  و ناشران از نشر دامن زده است نمی توان انتظار داشت که بیشترین جست وجوی اینترنتی کاربران ایرانی در حیطه نیازهای آموزشی ، موضوعاتی فرهنگی و در مجموع روشن فکری باشد.

در همین رابطه پایگاه اینترنتی دویچه وله در مطلبی به نقل از لس آنجلس تایمز مینویسد : 
آمارهای منتشر شده از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور نشان‌دهنده فاصله‌ نجومی سطح کتاب‌خانه‌های ایران با استانداردهای جهانی است.  بنا به معیار جهانی، در کشورهای در حال توسعه به ازای هر نفر، باید حداقل یک و نیم جلد کتاب در کتاب‌خانه وجود داشته باشد. اما تمام کتابخانه‌های ایران در حال حاضر ۱۶ میلیون کتاب دارند که با توجه به جمعیت تقریبا ۷۴ میلیونی کشور، بسیار ناچیز است.

مسئولان دولت در ایران ادعا کرده‌اند که تا سال ۱۴۰۴ ایران یکی از پانزده کشور برتر جهان در زمینه کتاب‌خوانی و کتاب‌داری خواهد شد، اما  نگاهی به آمارها نشان‌دهنده کاهش سرانه کتاب‌خوانی در ایران است.

به گزارش روزنامه مردم‌سالاری در تیرماه سال جاری، سرانه مطالعه کتاب در ایران به ۸ دقیقه در روز رسیده است که البته این رقم با محاسبه مطالعات درسی و روزنامه است. اما استاندارد این سرانه در کشورهای پیشرفته ۴۵ دقیقه در روز اعلام شده است.

بنا به این گزارش، با توجه به اظهارات وزیر فرهنگ و ارشاد در سال گذشته ۶۳ هزار عنوان کتاب توسط انتشاراتی‌های فعال در کشور تولید و چاپ شده است که از میان آن‌ها، رقم چشم‌گیری به کتاب‌های تعبیر خواب و طالع‌بینی اختصاص دارد.

به هر ترتیب آنچه پر واضح است فقر فرهنگی و عدم آگاهی در سطح جامعه همچنان به وفور پدیدار است و عریان...

پ.ن ( به تاریخ اول فوریه 2011 )
سایت تابناک در خبری حذف شدن درس تنظیم خانواده را تکذیب کرده است

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

هزاران بهانـه برای نوشتن ، دریـغ از یک دلیل برای زیستـن

میهنم را آزاد می کنم ، دوباره می سازمت وطن ، مرگ بر دیکتاتور ، نترسین نترسین ما همه با هم هستیم . ما همه با هم هستیم؟ شور، شعار، شور، شعار، شور، گلوله ، شعار، شکنجه ، تجاوز و ترجیح فـرار بر قـرار.
گوشه ای از خانه کِـز می کنیم . هنوز امیدواریم ، خبرها را مرور می کنیم . اعتصابِ غذا ، دفن های شبانه ، گورهای دسته جمعی و سرکوب هر صدا . غمی نیست ! مثبت می دهیم ، منفی می دهیم و بر سرِ آزادی بیان در محیط های مجازی می جنگیم . راستی قرار بود میهنم را آزاد کنم . بی خیال ؛ فعلا جنگ سایبری لذت بخش تر است . اما باز نیز من مردش نبودم .
 آزادی کشور و لینک ، پیشکش . به درد خودمان برسیم که شاید اگر همان ابتدا از خویش شروع می کردیم امروز میهنمان را آزاد می دیدیم . میهنی که از من ها و ماها پُر است و ما پُریم از حسرت ودرد . منی لبریز از تناقض ، سخت در پی چراها . چرا باید عمری در اقلیت باشیم و خاموش؟ چرا محال می بینم برونگرایی را؟ چرا باید دیرسالی خودم را و وجودم را از دوستان که هیچ، از خانواده ام نیز پنهان کنم؟چه چیز سد می کند بیان این حقایق را؟ اصلا چرا باید گفت؟و چه کس حاضر است بشنود این همه انبارِ درد را . مادرم؟پدرم؟ دوستانِ دیر و دور ، زود و نزدیک؟ چه فایده که به مادرم بگویم ، چه مرگم است؟ خودش سراسر غم است و یاس . چه جایی دارد برای شنیدن و درک من !
طفلی در پنجمین دهه از عمرش، تازه فهمیده چه چیزها که نباخته . در نوجوانی اسیر چنگال قاضی انقلاب شده بود و خلخالیِ جلاد ، حکم به اشد مجازاتش داده بود . اما به هر ترتیب از آن حکم گریخت و به زندگی بازگشت . ولی محرومیت از تحصیل برای نوجوانِ 16 ساله ی عاشق تحصیل ، بهای سنگینی بود که در آن دوران داد و امروز پس از سالها ، در حسرت آن روزها و نفرت از این روزها ، سخت افسرده است . پس از بیست و چندسال زندگی مشترک با پدرم هیچ نشانه ای از زناشویی بینشان نیست و امیدی به بقای این رابطه نیـز . گولـه برف کوچکی که از سالها پیش غلتان غلتان رو به پایین در حرکت بود ، امروز بهمن وار از کمرِ کـوه نیز گذشته و دیرنیست که از بنیـاد ، بنیانِ خانواده را نشانه رود . من چه می توانم بکنم؟
هیچ ، فقط می نویسم و بس ...
غم کم نیست . پدرم نیز خسته است از این زوال . دوستانی که نیمی شان به فکر فرارند از این دیار و نیمی دیگر هنوز مثل دیروزِ من می گویند دوباره می سازمت وطن و همان سریالِ شور و شعار ؛ با این تفاوت که نه در خیابان ، بَـل در خانه و با کلیدهای مکعب نما ، روبروی صفحه ای نورانی ، متصل به آن سوی مرزها .
 و باز من چه می توانم بکنم؟ هیچ ، فقط می نویسم و بس ...
دوستی دارم که پی ازدواج است ، کار مناسبی ندارد ، عاشق است و بی پول . سنگ صبورش منم . دوستی متاهل دارم که کار هم داشت ، خوشبخت هم بود ، ولی امروز اسیرِ شیشه و کراک ، در گوشه ی کمپی نشسته و به فرزند 3 ساله اش می اندیشد . همسرش طلاق می خواهد و مهر ، و فرزند خردسال فقط بابـا را .
غصه ی او را نیز می خورم . و غم کم نیست . هزاران زندانی ، هزاران معتاد ، هزاران فاحشه ، هزاران کودک خیابانی و چندین هزارتای دیگر از این دست .
و عمریست روزمرگی می کنیم و روز به روز مایوس تر به فردا ، سخت به این می اندیشم که هیچ دلیلی برای بیشتر زیستن نیست . منی که گمانم از ازل ساخته شدم برای غصه خوردن و سنگ صبور بودن ، دم بر نیاوردن و لبخند زدن .
و عجیب آنکه مدتهاست این اشعار در سَرَم مدام می کوبد؛
من از حالِ زندگی ، از سیبِ سرخ ، تا مرگِ ماهی اسیر ، در قفسِ لجن نشین باخبرم ،
چه کسی باخبر از حالِ من است ، جز من و من ؛ چه کسی باخبر از حالِ من است؟
چه کَسـی ...

بیشتر از نـیـا