ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

استقبال از خامنـه ای در قــم ، با تـرانه ای از ابــی!

سفر خامنه ای به قـم با حاشیه های زیادی همراه بوده و البته شوربختانه هنوزهم ادامه دارد.
اما یکی از شاخصه های مهم و قابل توجه این سفر تبلیغاتِ سنگین و ویرانگری بود که علی رغم حربه های قدیمی جلب توجه و جذب جمعیت به کار بسته شده است.
حال اگر از ساندیس و شربت گرفته تا آویزان شدن از داربست و تیرچراغ برق که همیشه از نکات دیدنی مسافرتهای مقامات حکومت بوده بگذریم، این بار حجم بنــرها و پارچه نوشته های گوناگون که از چندروز پیش از عزیمت جناب رهبر! بسیار خودجوش در جای جای شهر نصب شده اغلب مردم را شگفت زده کرده است.به طوری که کاملا چهره خیابان و محله ها را ازاین رو به آن رو کرده است.بماند چه اندازه وضع رفت و آمد و جابجایی در سطح شهر مختل شده!
یقینا با پولی که فقط برای بنرها خرج کرده اند میشد چند تا پـل(چه روگذر،چه زیرگذر) در قم ساخت.
بگذریـم؛
در بین تمام این بنرهایی که نصب شده و هر کدام به جملات قصاری! نگاشته شده این یکی به شدت من را شگفت زده کرد.نمیدانم در دربار سیدعلی کم ملیجک و شاعرنما ریخته که سینه چاکان ولایت برای ابراز علاقه به رهبرشان دست به دامان بزرگ شاعران و ترانه سرایان میهنی شده اند.


تا کجا باید سفر کرد / تا کجا باید دوید
ازکجا بایدگذر کرد / تا به دیدارت رسید...!!!
نمی دونم شاید اگه دفعه بعد بیاد قـم،براش خانوم گل آی خانوم گل هم نوشتند!
دیدن این یکی هم خالی از لطف نیست؛محض خنده و البته کمی رو !


ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

از آن بـهـمـن تـا ایـن بـهـمـن / علـی رضـا نـوری زاده

از دیـگر نـویـسـنـدگـان














علـی رضـا نـوری زاده

 ... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!
از آن بهمن تا این بهمن 
1ـ از نیمه شب دلشوره دارم، اهمیتی به خواب و به ساعت نمی‌دهم. شامگاهان که دکتر را وداع کردم، همین دلشوره به جانم افتاده بود به ویژه پس از آنکه سرهنگ ضرغام آمد و خبر داد که هادی غفاری در نیروی هوائی بلندگو به دست مردم را فرا می‌خواند که به داد فرزندان همافر و درجه‌دار خود در نیروی هوائی برسید که بختیار امشب قصد قتل عامشان را دارد. دکتر با چشمهائی که در آن درد و ملامت و افسردگی موج می‌زند می‌پرسد راستی این مردم فکر می‌کنند من اهل قتل عام هستم؟ به نظر می‌آید که کار از کار گذشته است اما دکتر مرغ طوفان است و موج خروشنده‌ای است که از دریا و ظلمتش نمی‌گریزد.

دوستان نزدیکش از جمله آن دکتر شیرازی که از پذیرش نخست‌وزیری منعش می‌کرد و رحیم خان شریفی و احمد خلیل‌الله مقدم سخت نگرانش بودند، اما او اگر نگرانی داشت نه از سر ترس بود بلکه نگران فردای وطنی بود که عاشقانه دوستش داشت و بیش از سی سال برای سربلندی و استقلال و آزادی ساکنانش متحمل زندان و تبعید و سختی‌های بسیار شده بود. (در روزهای اختفای دکتر بختیار، ویوین دختر بزرگ او شرح احوال پدر و زندگی وی که زندانهای مکرر سرشار از درد و رنجش کرده بود بسیار می‌گفت. ویوین کوتاه مدتی پس از ذبح اسلامی پدرش خاموش شد و می‌دانم که فرزندش امروز بیش از هر کس، تجلی جوان پدربزرگ است) چهار و نیم صبح بود که تلفن زدم. همان شماره مستقیم که هرگاه دکتر می‌توانست خود پاسخش را می‌داد. در آن چند هفته کوتاه دکتر روز و شب در نخست‌وزیری بود. در ساختمان قدیمی در اتاقی ساده با تختی چوبی و یک میز کوچک، چند روزنامه و کتاب، و این اتاق خواب و استراحت مردی بود که اگر بخت یار ملتش بود و شش ماه یا یکسال پیشتر دولت را تشکیل داده بود و رفقایش در جبهه ملی نامردی نمی‌کردند، سرنوشت ما به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد و امروز ایران حقاً با ژاپن رقابت می‌کرد نه با بنگلادش و بورکینافاسو.
سیدعلی آقا هم امروز برای خودش روحانی و خطیبی محبوب و سرشناس بود که خیلی از ملاهای جوان و روشن‌اندیش به دنبالش روان بودند. باری، در آن نیمه شب تلفن کردم، دکتر بیدار بود. لابد در آن لحظات با رسیدن خبرهای نگران کننده، به فردای وطنی می‌اندیشید که اگر به دست خمینی و آخوندها بیفتد، علم شیخ فضل‌اللهی بالا خواهد رفت و شریعت جای مبانی جامعه مدنی را خواهد گرفت. لابد به ایرانی می‌اندیشید که زنانش با شعار یا روسری یا توسری بهای سنگین خوش‌بینی یک ملت به «آقا» را پرداخت خواهند کرد. گفتم دکتر خبرها نگران کننده است، آیا شما همچنان در نخست وزیری می‌مانید؟ دکتر با چنان قاطعیتی می‌گوید البته، من رئیس دولت قانونی کشور هستم، کجا بروم؟ دکتر نمی‌داند که ساعاتی پیش بعضی از سران ارتش میثاق و عهد با نظام و حکومت را فروگذاشته و دست بیعت به سوی سید روح‌الله دراز کرده‌اند. دو سه روز پیش در مدرسه علوی مهندس شهرستانی را زانو زده در برابر سید روح‌الله دیده بودم و بعد نماینده ساواکی مجلس رستاخیز را که برای دکتر بهشتی پیغام آورده بود مجلسین آماده‌اند تا به فرمان امام بختیار را با رأی عدم اعتماد عزل و مهندس بازرگان را نصب کنند. آقا زرنگتر از آن بود که مشروعیت مجلس را قبول کند در عین حال بدش نمی‌آمد که مرحوم جواد سعید نقش ابوموسای اشعری را بازی کند و دکتر بختیار را با رأی مجلس رستاخیز برکنار کند. به همین دلیل نیز لبخندی به نماینده رستاخیزی مرتبط با ساواک زده بود.
اینها را دیده بودم چنانکه ختنه فکری همکار توده‌ای‌ام را در روزنامه، همانکه دو هفته بعد نام و اسم رمز و حقوق ماهیانه‌اش از ساواک برملا شد.
قرار می‌گذارم که اول وقت به دیدن دکتر بروم و نقطه نظرهای او را در مورد حوادث نیروی هوائی و درگیری گارد و همافرها مورد پرسش قرار دهم که به صفحه اول روزنامه اطلاعات برسد. این روزها سانسور در زشت‌ترین اشکالش ظهور کرده است. چندتا جوجه خبرنگار، یک توده‌ای ـ تا خرخره ساواکی ـ در سازمان شهرستانها، کریم آقا و دوستانش در چاپخانه، برای ما تکلیف تعیین می‌کنند. اگر تیتر مطلب بختیار یک سانت از تیتر امام... بزرگتر باشد، کلی باید حساب پس بدهیم. یادم نمی‌رود اما چند ماه بعد را که کریم آقا با چشمان پر از اشک حلالیت می‌طلبید.
سرانجام روز از راه می‌رسد. یاد شعری هستم که توی نمایش نادر پسر شمشیر در مدرسه هدف از زبان رضاقلی میرزا بعد از کور کردنش می‌خواندم. شبا امشب جوانمردی بیاموز / مرا یا زود کُش یا زود کن روز!
از خانه تا روزنامه در همان ساعات نخستین روز، غیرعادی بودن شهر را در می‌یابم. کمتر تانک و سربازی می‌بینم، اما مرتب وانت بارهائی که عده‌ای جوان با سربند و کلاشنیکوف و ژ3 توی آن نشسته‌اند اینسو و آنسو می‌روند. توی دفتر روزنامه جلسه صبح تشکیل می‌شود. مطالب عمده را مورد بحث قرار می‌دهیم. مرحوم صالحیار قبول می‌کند که حرفهای بختیار را تیتر کنیم و یک جمله یا عبارتی هم از دهان خمینی داشته باشیم.
گزارش رویتر را از شب پیش می‌دهم علی زائرزاده ترجمه کند. ابراهیم را هم می‌فرستم مدرسه علوی تا خودم برسم. و بعد با جیپ روزنامه می‌روم به نخست‌وزیری. خیابان پاستور خلوت است. گاردها سرجایشان هستند. چشمان خانم کلانتری منشی مخصوص نخست وزیر سرخ است. نگاهش را می‌دزدد، و بعد آهسته می‌گوید سه چهار نفر پیش دکتر هستند، باید صبر کنی. می‌روم اتاق سرهنگ ضرغام، رضا حاج مرزبان که مشاور غیررسمی دکتر بختیار در امور امنیت ملی است (همان رضای سلحشور که سرفرازانه بعد از حکایت پرآب چشم نوژه تیرباران شد) روی مبل نشسته و کاغذهایش را روی میز جلویش رها کرده است و به روی یادداشت کوچکی چیزهائی می‌نویسد.
با دیدن من سر بر می‌گیرد و می‌پرسد بیرون چه خبر بود؟ برایش آنچه را دیده‌ام باز می‌گویم. خانم کلانتری مثل همیشه با یک دنیا مهربانی صدایم می‌کند. رضا هم می‌آید و با هم وارد اتاق دکتر می‌شویم. دکتر پای تلفن است، صدایش بلند می‌شود، آقاجان به ایشان بگوئید من کار واجب دارم مگر می‌شود رئیس ستاد غیب شود؟ گوشی را محکم روی تلفن می‌گذارد. رو به مرزبان می‌گوید: از صبح تا حالا تیمسار قره باغی جواب نمی‌دهد. مرزبان بلافاصله شماره‌ای را می‌گیرد و با کسی صحبت می‌کند... کجا؟ با کی؟ تلفن را می‌گذارد و رنگش کمی پریده است. سران نظامی جلسه دارند. دکتر بختیار روی صندلی‌اش ولو می‌شود، مطابق دستوری که شاه پیش از خروج از کشور به فرماندهان نظامی داده است آنها موظف به حمایت از دولت و وفاداری به نخست وزیر و قانون اساسی مشروطه می‌باشند. دکتر بختیار در عین حال رئیس شورای امنیت ملی است، به همین دلیل نیز تشکیل جلسه فرماندهان باید با اطلاع و یا حضور و اجازه او صورت گیرد. چرا ارتشبد قره‌باغی او را خبر نکرده است؟ سؤالاتم را طرح می‌کنم، اما دکتر حوصله پاسخگوئی ندارد. سرهنگ ضرغام پیاپی خبر می‌آورد. از تلویزیون خبر می‌دهند که ارتش بیانیه‌ای فرستاده و سرهنگ فرمانده نیروهای مستقر در جام جم اصرار دارد فوراً خوانده شود. دکتر بختیار که همیشه غضبش را کنترل می‌کند این بار خطاب به مهندس رضاحاج مرزیان می‌گوید شما بروید تحقیق کنید موضوع چیست؟ در پایان دکتر فقط به یک سؤال پاسخ می‌دهد: اینکه می‌ماند و ترس از مرگ ندارد. به روزنامه باز می‌گردم، بچه‌های سرویس اجتماعی و گزارش یک به یک می‌آیند و از سطح شهر گزارشات خود را می‌دهند و می‌روند. محمد ابراهیمیان و فریدون جیرانی و اسماعیل عباسی و... مشغول تنظیم گزارشها هستند. علی باستانی می‌گوید تمام شد. من چند خطی از بختیار نوشته‌ام با یک تیتر به دست باستانی می‌دهم. حالا خبرها حکایت از سقوط جای جای شهر دارد. دلم همچنان شور می‌زند. سه تن از نمایندگان مجلس که با تنی از همکارانم دوستی دارند در گوشه‌ای مشغول گفتگو با مرحوم محمدعلی صفری هستند که در مقام دبیر سندیکای روزنامه‌نگاران، عضو تحریریه و یکی از وکلای روزنامه اطلاعات این روزها خیلی فعال است. خلیل بهرامی خبرنگار حوادث که مذهبی است و در عین حال رفیق همه روسای کلانتری‌ها از راه می‌رسد و بلند بلند می‌گوید تمام شد، امام قرار است از رادیو پیامی بفرستند. ساعت یک اما پیام رئیس ستاد ارتش و فرماندهان پخش می‌شود. بی‌طرفی ارتش در نزاع سیاسی. علی می‌گوید عمری تاج و ستاره‌شان را توی چشم ما کردند، حالا در روز حادثه اعلام بی‌طرفی می‌کنند. همکار توده‌ای در سرویس خارجی چشم غره‌ای می‌رود که یعنی روزگار شماها به پایان رسید. نمی‌داند یک ماه بعد که نامش در فهرست رابطین ساواک در مطبوعات در می‌آید دست به دامان علی می‌شود که نجاتم بده و آبرویم را بخر!

و آن ناهار آخر
روی میز کوچک یک سیب، پشقاب نیم خورده با برنج و خورش ماسیده، ناهار آخرنخست‌وزیر است. ساعت دو که سر و صداها به نخست‌وزیری نزدیک شده بود مهندس امیرانتظام تلفنی به دکتر بختیار گفته بود شما بهتر است نخست‌وزیری را ترک کنید. رادنیا و شماری از کارکنان نیز آمده بودند با چشمان اشکبار که دکتر، نمانید.
روی پله‌ها پری کلانتری سؤال کرده بود آقای دکتر، عصر تشریف می‌آورید (یا کی بر می‌گردید؟) و دکتر گفته بود باز می‌گردم. همین... و در آن روزی که با ویوین و... در لحظاتی نزدیک به نیمه شب به ساختمان آ.اس.پ رفته بودیم و ویوین ضربآهنگی آشنا را بر در نواخته بود و لحظاتی بعد دکتر را روبرویم دیده بودم دلم می‌خواست خانم کلانتری هم بود تا مطمئن شود دکتر سرحال و سالم است و قصد دارد مبارزه را تا رهائی کامل وطن دنبال کند. آن شب دکتر که از تشکیل دادگاه نمادین در مجله «امید ایران» برای محاکمه‌اش بسیار شادمان بود مرا تحسین می‌کرد که با این کار حرفهای ناگفته را درباره او و گذشته و افکار و مبارزاتش مطرح کرده‌ام. در محاکمه هم قاضی بودم و هم دادستان، هم وکیل مدافع دکتر بختیار و هم شاهدی که گاه گاه ظاهر می‌شد تا مدعیات مخالفان دکتر را پاسخ گوید. معمولاً ویوین هر هفته چند صفحه‌ای نوشته‌های دکتر را به من می‌داد که محور مطلب آن هفته در محاکمه مطبوعاتی باشد. مطلب دیگری نیز در امید ایران می‌نوشتم تحت عنوان «آخرین روزهای شاه» به قلم یک سیاستمدار بازنشسته. در نوشتن این مطلب که تا آخرین شماره امید ایران پیش از تعطیل اجباری به دستور وزارت ارشاد هم چون محاکمه دکتر بختیار ادامه یافت، علاوه بر راهنمائی‌های دکتر بختیار، از رهنمودهای زنده یاد دکتر صدیقی، مرحوم دکتر سنجابی، آقای محسن پزشکپور، آیت‌الله شریعتمداری، دکتر کاسمی، مهندس بازرگان، عزت‌الله خان کاظمی و.. برخوردار بودم. مرحوم صفی‌پور مدیر مجله نیز منبعی داشت که هر هفته از او مطالبی درباره آخرین سال سلطنت شاه می‌گرفت و به من می‌داد. روزی آمد با یک خودنویس طلا و گفت همان منبع این قلم را به خاطر سرمقاله این هفته «خلیج همیشه فارس است حتی اگر خلخالی نخواهد» به تو داده است و ترا برای ناهار روز جمعه به خانه‌اش دعوت کرده است. به اتفاق مرحوم صفی‌پور رفتیم. منبع او و مشوّق من کسی به‌جز زنده‌یاد دکتر خواجه نوری نبود...
فردای 22 بهمن در مدرسه رفاه سران سیاسی و نظامی رژیم گذشته را می‌آوردند، اغلب با پارچه‌ای بر سر و رویشان تا شناخته نشوند. منهای مرحوم هویدا که به اتاقی کوچک و به تنهائی منتقل شده بود. بقیه زندانیان در سالن بزرگ مدرسه درهم فرو رفته بودند. اغلب نظامی‌ها در لباس نظامی (کار) و غیرنظامی‌ها با کت و شلوار و بدون کراوات بودند. شماری از آنها را می‌شناختم و روز چهارشنبه، سه روز پس از سقوط رژیم سلطنتی، احمد خمینی وسیله‌ساز شد و توانستم با اغلب آنها و همچنین مرحوم هویدا گفتگوئی داشته باشم که روز بعد در روزنامه اطلاعات چاپ شد. یک روز بعد یعنی پنجشنبه شب نیز آتشبازی مرگ بر بام برف گرفته مدرسه علوی بود که شرحش را بسیار بار نوشته‌ام. همان روز صبح کسی را آوردند با کت و شلوار پیچازی شبیه آنکه دکتر بختیار در آخرین روز نخست‌وزیری بر تن داشت. سر و صورتش پوشیده بود. کسی داد زد از همان کوچه مستجاب؛ بختیار را گرفتیم. قلبم فروریخت. او را به داخل مدرسه بردند. مهندس بازرگان با یارانش و تنی چند از آنان که دو سه روز بعد در کابینه‌اش به وزارت رسیدند در طبقه دوم جلسه داشتند. پشت در اتاق ابوالفضل برادرزاده مهندس بازرگان را دیدم که همه جا همراه مهندس بود. با وحشت گفتم می‌گویند دکتر بختیار را دستگیر کرده‌اند. به سرعت به درون اتاق رفت و لحظاتی بعد مهندس صباغیان با ابوالفضل خارج شدند و به پائین رفتند که محل استقرار زندانی‌ها بود. نیم ساعتی طول کشید تا بازگشتند هر دو لبخند بر لب داشتند. معلوم شد که زندانی دبیر دبیرستان بامداد بوده و مختصر شباهتی با دکتر بختیار داشته است. در آن روزهای پر از فریاد و همهمه و وحشت (و البته شادمانی خیلی‌ها) این خبر دلپذیرترین خبری بودکه می‌شنیدم. دبیر بیچاره آزاد شد اما خلخالی که عصر آمد و ماجرا را شنید مدعی شد (و تا پایان عمر این ادعا را تکرار می‌کرد) که بختیار دستگیر شده بود و بازرگان او را فراری داد.


ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

مـجموعـه عکس/اعـدام شـد



عکس اثر : نـیـا




برای بزرگنمایی تصویر لطفا کلیک کنید

متن فوق را نوشابه امیری به تاریخ دوشنبه 20 ارديبهشت1389 پس از اعدام 5 شهروند کرد و در وصف فرزادکمانگر و شیرین علم هولی نگاشت. هماره قلمش پاینده.

منبع:روزآنلاین 
نـوشـابـه امـیـری

آهای طناب دار! پاره شو

آهای طناب دار! پاره شو. طاقت نیاوراین همه مرگ. پاره شو. برپادارندگان تو، پلیدترین چهره انسانی اند؛ با دهان هایی بزرگ، که نفرت می پراکند، و چشمانی که خون می بارد از آن صبح و شب. تو اما، تنها طنابی، نخی، پشمی، از دل زندگی آمده ای. پاره شو. طناب عشق باش نه مرگ.

باز طنابی گره زده شد. باز، انسانی، انسانی هایی، به حکم نمایندگان اهریمن، بردارشدند. جلادان، گاه برپایی دار، از هراس زندگی، از هراس زندگان، درها ببستند و نورها بکشتند. تاریکی که مستولی شد، آنان جان گرفتند. یکی با نفرت فرمان داد. دیگری، به سبعیت، طناب را حلقه زد برگردن نازک معلم. "آقا" گفت: بکش. جلاد کشید. زوزه مرگ، برخاست. " فارس" خبررا داد، "آقا" نفس کشید، جلاد خندید، معلم رفت؛ طناب اما تنها ماند؛ با تارو پودی که هنوز آخرین رعشه های مردی می لرزاندش؛ و نفسی که بند آمده بود از نفس بریدگی زنی که هنوز بهاران بسیار از عمرش مانده بود.

آهای طناب!با این همه رعشه که برجان داری، این همه نفس نیمه مانده، این همه صدای از حلقوم بیرون نیامده، با این همه دردچگونه هنوز برپایی؟ اینان که فرمان مرگ می دهند، سیاه ترین چهره دین اند؛ زشت ترین چهره خدا؛ تو چرا می شوی وسیله مرگ؟ تو فرزند کاری، فرزند دست های پینه بسته پیرزنی که تارت به پود آمیخت. تو را چه به بازی مرگ؟ پاره شو.

آهای طناب! هر بار که برگرد نازک گردنی حلقه می شوی، جانی عزیز می ستانی. می دانی؟ می دانی راه نفس هر انسان که می بندی، راه زندگی بسته ای؟ با این تراکم درد، با این تراکم مرگ، با این همه رعشه و لرز، چگونه هنوز برپایی؟ پاره شو!

آهای طناب!شنیدی که کودکی معلمش را می خواند؟ شنیدی که مادری ضجه می زد؟ شنیدی که کسی داشت بالا می آورد؟ شنیدی صدای قلبی که فروریخت؟ بغضی که ترکید؟ شنیدی و باز برپایی؟ پاره شو! پاره شو.

آهای طناب!اینان که حکم مرگ می دهند، از عصر بربریت آمده اند، از روزگارحاکمیت توحش. اینان در مرگ زنده اند؛ در کشتن چراغ، درخاموشی "معلم"، در نبود "فرزاد" و "شیرین"؛ نبود "آرش" و "سهراب". اینان قلم هایشان نمی گردد جز به صدور حکم اعدام. اینان در مرگ زندگی، زنده اند. تو اما، از زندگی آمده ای، از کار، از طبیعت. تورا مادر "شیرین" بافت، مادر "فرزاد". تو رادستانی آفرید که برای خلق کردن آمده ست نه جان ستاندن. پاره شو!

آهای طناب! تنها چند ثانیه حلقه زدی برگردگردن نازک شیرین، اما روزهای بسیار به نفرت آلودی؛ بر سال های دراز، رنگ ماتم پاشیدی، بهاران نیامده بکشتی. آهای طناب!برگردن زندگی حلقه شدی؛ می دانی؟ پاره شو!

صبح دیروز، "آقا" می خندید، "فارس" خبر می داد. ایران، تلخی دیگری در دهان مزه مزه می کرد، کسی ـ کسانی ـ از درد در خود می پیچیدند و طناب، تنها بود. و مادری می گفت: "فرزاد در شرایطی سخت درس خواند و معلم شد. پسرم با امید به آینده بهتر و آرزوهای بزرگ به دانش آموزانش درس می داد. او می خواست دانش آموزان را برای خدمت به جامعه و همنوعانشان پرورش بدهد. فرزاد 13 سال معلمی کرد. عشق او به آموزگاری چیزی بیش از وظیفه ای بود که هر معلم دیگر ممکن است در قبال دانش آموزانش احساس کند. او برای بچه ها پدری می کرد. فرزاد بدون اینکه مرتکب جرمی شده باشد، بدون اینکه مدرکی علیه اش وجود داشته باشد دستگیر و به اعدام محکوم شده است. من مادر معلمی هستم که 13 سال پای تخته سیاه، گچ خورده و به فرزندان سرزمین مان درس انسانیت و نوعدوستی داده است. معلمی از نظر من و از نظر تمام دنیا نه تنها جرم نیست بلکه افتخار است. آموزش انسانیت به فرزندان جرم نیست."

آهای طناب! پاره شو. آموزش انسانیت به فرزندان این مرز و بوم، جرم نیست. "آقا" شدن، جرم است، جلاد شدن، جرم است، "فارس" بودن، جرم است. تو، طناب بمان، نخی بمان که پیرزنی با دستان پینه بسته بافت. زنی مانند مادر فرزاد، مادر کمانگر. تو پاره شو. پاره شو تا تمام رعشه های اعدامیان، از جانت به در شود، آخرین نفس های کشتگان، به نفس زندگی بیامیزد، آخرین آه شان، به فریاد بدل شود. پاره شو تا مادر هیچ شیرینی، تلخی نزاید، و هیچ کودکی روی تخته سیاه کلاسش ننویسد: فرزاد دیگر نیست. پاره شو. 


روسپیـان سـرزمیـن مـن / محمـد نـوری زاد

  از دیـگر نـویـسـنـدگـان



مـحمـد نـوری زاد



روسپیان سرزمین من ، شادمان و خنده به لب ، در هر کجا به تن فروشی مشغولند . و حال آن که خدا هیچ زنی را جز برای ابراز شرافت و پاکدامنی خلق نکرده است . 


روسپیان سرزمین من ، شادمان و خنده به لب ، در هر کجا به تن فروشی مشغولند . و حال آن که خدا هیچ زنی را جز برای ابراز شرافت و پاکدامنی خلق نکرده است . هم من ، و هم همه ی شما نیک می دانیم که درپس خنده ها و قهقهه های روسپیان ، گریستنی است به پهنه ی اقیانوسی که از غرقاب اشک آنان جاری است . چرا ؟ چون خدا نه در مرد ، که خود را در زن ، به تجلی درآورده است . زن ، گوهر یک دانه ی آفرینش است . همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش ، ومهراورا درمادری اش ، و جاذبه ی او را درمعشوقگی اش جای داده است .

روسپیان سرزمین من ، و همه ی روسپیان جهان ، همان یک دانه های خدای خوبند که با پای نهادن برگوهر وجودی خویش ، ناگزیر ، به تن فروشی روی می برند . یک روسپی ، پیش از هر مراوده ی جنسی ، ابتدا خود را به دست خود می کشد تا بتواند بر شراره های سرزنش آن خویشتن خفته  فائق آید .

از این پس، هرگاه به روسپیان سرزمین من نگریستید ، تلاش کنید از شماتت ، و از هرزگی نگاهتان بکاهید . چرا که آنان ، بانوان ، و دخترکان پاکدامن دیروز مایند . کسانی که افسوس هماره ی یک زندگی شرافتمندانه را با خود حمل می کنند . کور باشیم اگر که لخته های جگر خونین آنان را درپس خنده هایشان فهم نکنیم .

می خواهم فریاد بکشم : روسپیان سرزمین من ، گرچه آبروباختگان وادی شرافتند ، اینان اما ، با همه ی جرم وخطایی که هرروزه مرتکب می شوند ، بر روسپی پنهان کاری چون من شرافت دارند . چرا نفهمم که روسپیان سرزمینم ، باهربار تن فروشی، از من انتقام می گیرند . از منی که به آنان وعده های سرفرازی دادم ، و سرانجام وعده های من ، جزدرشعار وفریب رخ ننمود .

ای همه ی روسپیان سرزمین من ، ازهمه جا ، یک به یک ، پیش آیید و به صورت من تف کنید . به صورت من سیلی بزنید . مرا در زیر پای خود لگد مال کنید . از من هیچ مگذارید . تفاله ی مرا در چاله ای اندازید و همه ی آیه ها و حدیث های غیرتمندی را با من دفن کنید . مرگ یکباره برای من ، شیرین تر از تماشای مرگ هماره و مکرر شمایان است .

نفرین به من که از نردبان فریب شما بالا رفتم . خود را به بام بهره مندی رساندم و شما را در وادی درماندگی و سرگردانی وانهادم .

ای روسپیان سرزمین من ، جرم شما اگر تن فروشی است ، مرا جرم ، افزون تر از شماست . من ، قرار بود با شما از جاذبه ها و زیبایی های انسانی بگویم ، و این جذبه ها و زیبایی ها را به جان جامعه در اندازم . من قرار بود لبخند خدا را در انصاف و عدل ، درفرهنگ ، در اجتماع ، نشان شما بدهم . قرار بود دست شما را بگیرم و باهم به سراغ درستی ها برویم . قرار بود میان من و شما جز صداقت و فهم ورشد چیزی نباشد . قرار بود من برای شما بمیرم . غم شما را بخورم . قرار بود من شما را پیش از خود در کنار سفره ی برخورداری بنشانم .

ای روسپیان شهر من ، من اما با شما دغل کردم . به شما دروغ گفتم . و خیلی زود ، چهره ی مخوفی از خدا و دین خدا پرداختم . عدل و انصاف را به پستوهای رفاقت راندم . با شما بداخلاقی کردم . کام شما را برآشفتم . پیش از شما ، بساط کسب و کار خود آراستم و به منافع شخصی خویش بها دادم . هرچه شما فریاد برآوردید که در تنگنای فقر ، و درتنگنای داد و دانش و مهرید ، من ، بی نگاه به شما ، سربه اندرون مناسبات کاسبی خویش فرو بردم .

نفرین به من که رواج یک زندگی ساده را نیز از شما دریغ داشتم ، و شما را چاره ای جز تن فروشی نگذاردم . بی آنکه خود بدان مایل باشید . که خدا این تمایل را از ابتدا در شما فرو کشته بود . شما در هربار تن فروشی ، مرا ، آه چه می گویم ، حتی خدا را زیر پا می نهید . که زبانم لال ، اگر پاکدامنی نیز جای شما بود ، و در چنبره ی گرفتاری های شما دست و پا می زد ، تن به تن فروشی می سپرد . پس یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید . این من بودم که شما را به وادی نفرت درانداختم . این من بودم که روشنایی روز را ، طلوع را ، رویش را ، و زندگی را برشما تباه ساختم .

شما برتن من ، لباسی از لباس پیامبر دیدید و به من اعتماد کردید ، اما شما کجا از زبان من ، عطوفت ومهرو گذشت و صبوری و غمخواری رسول خدا را چشیدید ؟ من برای شما ، شب و روز ، سخن از علی و فاطمه وخوبان خدا گفتم ، اما خود ، برخلاف سیره ی خوبان خدا راه گزیدم و برخلاف سیره ی آنان نیز با شما رفتار کردم .

مگر علی اجازه می داد گرسنگی ، تن فروشی یک دختر را ، و تن فروشی یک زن را تجویز کند ؟ مگر علی اجازه می داد دختران و زنان سرزمینش را برای تن فروشی به دوردست های کامجویی ببرند ؟ علی اگر امروز بود ، از اندوه تن فروشان سرزمین خویش جان می باخت . پس چگونه است که علی گویان و علی دوستان سرزمین من ، از این ننگ بزرگ ، جامه برتن نمی درند ؟

راستی سهم یک روسپی از نفت ، از جنگل ، از دریا ، از زمین ، و از آسمان سرزمین خویش کجاست که او را چاره ای جز از تن فروشی نیست؟

ای همه ی  روسپیان سرزمین من ، من از شما تقاضای بخشایش ندارم ، که از گناه من درگذرید ، برعکس ، بیایید و مرا در زیر آوار سرزنش های خویش دفن کنید . چاره ی من مرگ است . همان عقوبتی که شما با هر بار تن فروشی ، بدان دست می برید . چرا باران مرگ برمن نبارد ؟ که ریسمان تن فروشی شما ، در دستان من تاب می خورد .

روسپی شما نیستید ، روسپی منم . منی که کشورم را ، و آوازه های نیکبختی سرزمینم را ، با هرزه گویی های پخمه گون ، به چالشی جهانی در انداخته ام و همگان سرزمینم را به تحقیر و هول و هراسی عنقریب فرو رانده ام . روسپی شما نیستید . روسپی منم که اگر جوان و خام و هیچ نفهمم ، از قله ی غرور حامیان خویش پایین نمی آیم ، و اگر پیر و فرتوت و از نفس افتاده و پوک مغزم ، دست و دل از منصب های کلیدی کشورم برنمی دارم .

روسپی منم که بی سوادم ، و نسبت به مسئولیتی که پذیرفته ام خالی الذهنم ، اما با شهامتی به بزرگی جهل ، برصندلی همان مسئولیت می نشینم و سخن از عدالت و انصاف و قانون و قضا می رانم .

دخترکان سرزمین من، ای که شما را برای کامجویی به دوردست ها می برند وبه زیر دست و پای عرب ها و سایرین می اندازند تا آنان ، به اسم تحقیر ایرانیان واسلام و انقلاب ایرانیان ، وحشیانه با شما در آمیزند ، شما روسپی نیستید ، روسپی منم که نماینده ی مجلسم اما هرروزه ، در راس امور بودن مجلس را ، استقلال مجلس را ، قوانین مجلس را ، و سوگند نمایندگی ام را زیر پا می نهم تا از لاشه ی چیزی به اسم ” نمایندگی مردم ” ارتزاق کنم .

ای زنان خیابانی سرزمین من که گوهرشرافت خود را درناگزیر این روزهای قهقرا ، به تاراج این و آن می دهید ، شما روسپی نیستید ، روسپی منم که شعور بسیجی و پاسدار بودن را به دریوزگی قمه و غارت در انداخته ام . یک روز قرار بود منی که  بسیجی ام ، از غصه ی شما دق کنم . منی که  پاسدارم ، از حریم پاکدامنی شما پاسداری  کنم . چگونه است که من به آن کودنی متعمدانه ای روی برده ام که فساد را ، تنها و تنها  در حضور خیابانی شما می بینم ، اما همین فساد را درروسپی گری فلان وزیر و فلان معاون دزد و حامیان دریده ی آنان نمی بینم . همان وزیر و معاونی که آوازه ی پلیدی ها و رانت خواری ها و روسپی گری هایشان کمترین لرزه بر چارستون دستگاه قضایی ما نمی اندازد .

ای دخترکان و زنان روسپی سرزمین من ، یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید ومرا از هیمنه ای که برای خویش افراخته ام به زیر بکشید . تا زمانی که شما هرروزه از سر ناچاری تن به تن فروشی می سپرید ، سخن از استقلال گفتن وسخن از انرژی هسته ای و مبارزه با آمریکا راندن ، یک شلتاق وارونه است . یک حماقت جاری است . و یا بهتر بگویم : آذین بستین استفراغ ناشی ازخورش فریب مردمان است .

آهای ، این من ، روسپی ام . که با نگاه به هرزگی هرروزه ی شما ، و در تحلیل عقاب وثواب ، کوه گناه را برشانه های شما بار می کنم . این من ، روسپی ام . که رنج هرروزه ی شما را می بینم اما از پله های منبر مساجد بالا نمی روم تا در لباس پیامبر ، عمامه از سر بگیرم و برزمین بکوبم و حنجره ام را وعده گاه تقاص و حق شمایان کنم و فریاد برآورم : آهای ای همه ی مسئولان ، این روسپیان ، ناموس و آبروی مایند . این روسپیان ، بانوان سرزمین مایند . اینان را کفتار ناگزیری ، به تن فروشی هر روزه می برد . ننگ و نفرین برمن که به جای ترس از خدا ، همه ی آموزه های سرفرازی خود را ازترس حاکمان به خاک انداخته ام وازتماشای این همه ظلم آشکار ، جامه برتن نمی درم و هیچ برنمی شورم .

دخترکان روسپی سرزمین من ، می دانم که شما را جز از آوارگی هر روزه چاره ای نیست .اما من که روسپی زیرکم ، با ظاهری پرازفریب ، و دکمه های بسته از بیخ ، حکایت روسپی گری خویش را به اختفا می برم . هر دوی ما روسپی ایم . هم شما ، هم من . شما سرمایه های شرافت خویش به حراج می نهید ، و من ، به اسم خدا ، سرمایه های شرافت تاریخ سرزمین خویش به تاراج می برم . پس روسپی حرفه ای منم ، نه شما . شما گوهر یک دانه ی آفرینش اید . همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش ، و مهر او را در مادری اش ، و جاذبه ی او را در معشوقگی اش جای داده است .

تفاوت من با شما در این است که شما ، هرروزه ، از سر ناگزیری پای بر این گوهر یکدانه ی خویش می نهید ، و من ، که روسپی قهار این روزهای سرزمین خویشم ، پای برخود خدا می نهم و به اسم خدا ، حاجت های روسپی گری خویش  مطالبه می کنم .

اگرمن روسپی نبودم ، از رواج این همه اعتیاد و ورشکستگی گسترده در سرزمینم ، سربه اندرون خاک فرو می بردم و هرگز سخن ازمبارزه و خدا و پیغمبر نمی گفتم .من روسپی ام . که اگر نبودم ، تاریخ را ، به تماشای مضحکه ی اطوار کودنی خویش فرا نمی خواندم .

ای همه ی روسپیان سرزمین من ، ای دخترکان ، و ای زنان ناگزیر ، بگذارید در پیشگاه شما به زانو درافتم و صورت به خاک نهم تا شما پای بر صورت  من گذارید و روبه خدا ضجه برآورید که ای خدا : اگر هستی ، که هستی ، بدان و آگاه باش که این دریوزه ی صورت به خاک نهاده ، لباسی از قرآن به تن کرد و مارا فریفت . خود به نوا رسید و ما را به  قهقرای تحقیر و بی نوایی درانداخت .
 
ای خدا ، اگر هستی ، که هستی ، بیا  و تقاص ما را از این فریبکار هزار چهره بستان . با دستان پروردگاری ات ، چنگ به ریش تزویر او بزن وبه صورتش تف کن و به او بگو : چرا بندگان مرا از روال بدیهی رشدشان باز داشتی و از من خدا در انتشار دین خدا جلو زدی و به اسم من ، بندگان مرا از من گریزان ساختی و آغوش خداوندگاری مرا معطل گذاردی ؟ 


منبع:وب گاه شخصی محمد نوری زاد 


ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

جهـان را باید به جـان پنـاه هـای زیـرزمـیـنـی بـرد...

 آخـرین جـنـگ جهـانی

 تورگـای فیشِکچـی

پرندگان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد
آنجا دیگر نه هوایی هست که شش هاشان را یارای تنفس اش باشد
نه قطره آبی هست که منقارشان را یارای نوشیدن

ماهیان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد
پیش از آن که جسمِ سرب فام شان، خود به مرمی فشنگ ها بدل شود

درختان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد
درختانِ گردو و کاج و سرو را
بی آنکه سنجابی آزار ببیند

باید به جان پناه های زیرزمینی برد
نگاهِ پاک کودکان را
پیش از آنکه مچاله شود مثل اسکناس های چرک
لای دست های زندگی

دستمالِ گل دوزی شده، بوی هندوانه
نَرمای کف رودخانه
پیچک های روی پنجره
دستِ روی پشانی ت توی روزهای سخت زندگی، همه را

جهان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

داستـان مـرده شـوری که به مـرده تجـاوز کـرد / نوشـابه امیـری


از دیـگـر نـویـسـنـدگـان


پنجشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۸۸

نـوشـابـه امـیـری
سال ها پیش در خبرها بود که مرده شوری از فرصت خالی بودن غسالخانه بهره برده و به مرده ای تجاوز کرده است. خبر، چنان تکان دهنده بود که تا روزهای روز از یکدیگر می پرسیدیم: بالاتر از این سیاهی، رنگی هست؟ پاسخ را امروز می گیریم که با مرده شورانی رو به روییم که نه تنها فرزندمان را کشته و مرده آنان را مورد تجاوز قرار داده اند که خواب تجاوز به سبزی سرزمین مارا می بینند. مرده شورانی که "بالاتر از سیاهی" را برایمان تصویر و تعریف کرده اند: حکومت اسلامی کودتاگر.
امروز همه می دانیم برترانه موسوی چه رفته است، اما هنوز نمی دانیم بهزاد نبوی و محمد علی ابطحی را در سیاهچال به چه کارهایی واداشتند. همان گونه که نمی دانیم در خلوت حسین شریعتمداری با سعیدی سیرجانی چه گذشت.
امروز کم نیستند کسانی که می دانند "برادران روی پای دختران دستگیرشده می نشستند"، در "ابوکهریزک"، فرزندان ما را به "سکس جمعی" وا می داشتند و زیپ هایشان، شب ها وروزهای دراز، باز بود. اما هنوز همگان نمی دانند در شب های پیش از اعدام های 60 تا 67،دخترکان 16 ساله ما را چگونه به "برادرانی" می سپردند که کارشان، دریغ بهشت از باکرگان ما بود.
بانوی هنرمندی در سال های آخر عمر در گوشم نجوا کرد که در سال های زندان ـ به جرم همراه داشتن یک نوار پیرزن را به زندان و شلاق محکوم کرده بودند ـ سحرگاهان،دخترکی خود را به او رسانده و خویش را در آغوش اش رها کرده بود.
می گفت: از او پرسیدم بچه جان، چه خبر شده؟
دخترک که بسان جوجه ای می لرزید پاسخ داده بود: شب آخرست دیگر!
به اینجا که رسید اشگش سرریز شد. آبی به او دادم و نشستم به انتظار که ادامه ماجرا را بگوید. چشمان کم نورش را با دستمالی سپید خشک کرد و ادامه داد: می دانستم بچه ها را می برند برای اعدام.این یکی اما بدجوری در آغوشم بال بال می زد.فکر کردم از ترس مرگ است؛ خواستم آرام اش کنم.گفتم: دخترکم، همه ما روزی می رویم؛این لحظه،یک لحظه ست ،دنیای دیگری هم هست. اما او به هق هق سخن ام قطع کرد و پاسخ داد: نه!دنیای دیگری نیست. اینها بهشت را هم از ما می گیرند.
پیرزن ادامه داد: او را سخت در آغوش گرفتم. بوی موهای جوانش هنوز در مشام ام هست. گاه رفتن هم گفت: این لحظه را به خاطر بسپار. روزی که از اینجا رفتی خودت را به مادرم برسان و بگوآنگاه که بهشتی بودم و پاک، به یاد او، تورا در آغوش گرفتم. آنکه فردا به زیر خاک خواهد رفت، دختر او نیست، جنازه ایست که پاسداری پیش از اعدام،بهشت را هم از وی دریغ کرد.
بعدها بود که پیرزن فهمید ماجرای دریغ بهشت از دخترکان چیست. از دیگر جوجه های لرزانی شنیدکه در شب آخر زندگی، نه از هراس بردار شدن که از اشمئزاز سپرده شدن به "برادرانی" که کارشان دریغ بهشت از فرزندان مرز و بوم ما بود، پیش از اعدام، می مردند.
آن "برادران" امروز در قدرتند و از اسلام و حفظ اسلام می گویند؛ از اینکه با تجاوز به دختران و پسران ما، "بیضه اسلام" را بیمه کرده اند؛ از اینکه تا سال های سال، آنان را و حکومت شان را، خطری پیش رو نیست. اما امروز لاف می زنند آقایان؛ که اگر چنین بود با "تجاوز" به حریم دلسوزان جامعه و بستن دفتر این و دستگیری آن، در پی محو اسناد جنایات خویش بر نمی آمدند. اینان همان مرده شورانی هستند که تنها در غسالخانه های خالی، شلوار پایین می کشند و بر تن بی جان مردگان، مهر قدرت می زنند؛ در فضای شهر سبز، نفس هاشان به شماره افتاده است.
گذشت آن روزگار که سکوت قبرستانی بر میهن ما حاکم کرده بودند؛ سپری شد آن روزها که ایران، غسالخانه خلوت شان بود. امروز ایران به پا خاسته است؛ امروز هر ایرانی، یک صداست؛ یک حضورست. امروز ما بسیاریم. میلیون ها نفریم. ما سبزیم .ما در خیابانیم. در خانه ایم. روی پشت بام هاییم. ما همسایه بالایی "برادران"،همسایه پایینی، همسایه بغلی شان هستیم؛ راننده تاکسی، قصاب محل، معلم مدرسه، دانشگاهی، وکیل، قاضی، پزشک، کارگردان، بازیگر... ما مردمانیم. مردمانی که خواب را برچشمان "برادران کودتاچی"حرام کرده ایم. از همین روست که "سرداران"شان را یک به یک به میدان می آورند برای کری خوانی؛ می دانند که دوران حاکمیت سکوت غسالخانه ای به پایان رسیده است.
گوش کنید برادران! سرداران! کسی در خانه بغلی، نفسی به سبزی می کشد. سبز، سبز، سبز. نفسی که در بازگشت از کوه های سرزمین ما، به گوش همه شقایق ها می رساند که عصر مرده شورانی که به مرده ها تجاوز می کردند سپری شده است.

منبع:روز آنلاین