۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

عاشورا بود دیگـه!

وااای چه دندونای قشنگی عزیزم،ببینم چقدر قیافت آشناست...
 پس کی میارن این آبگوشت کوفتیو؟ مردیم از گشنگـی...
ول کن آبجـی ،ولش کن ؛ دِ... بده به من اینو سیـد...

واسه این بابا دیگه چیـزی به ذهنم نرسید!اصلا به من چــه!؟














۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

اکـانت خودم هم در بالاترین بسته شد!

 
به پیوست این پست و این لینک معدوم در بالاترین که به اعتراض نسبت به بستن اکانتهای تعدادی از کاربران اختصاص داشت،حساب خودم هم نیز بسته شد.

باشد که بالاگردانان رستگار شوند...!

کودتــا در بالاتـریـن...!

خیلی کوتاه وخلاصه بگم.
از چند ساعت پیش اکانت تعدادی از کاربران بعضا خوشنام و با سابقه سایت به طرز عجیبی بسته شده.به عنوان نمونه اکانتهای کاربران دودوزه ، سام آشتیانی ، خاکی ، گمنامیان و چند تن دیگه.مثلا اینکه دودوزه یا سام به دلیل ایجاد چند حساب کاربری اکانتشون بسته شده واقعا عجیبه؛
بدون اینکه بخوام پیش داوری یا قضاوتی بکنم باید بگم این تحرکات و تغییرات اخیر که تنها به اعدام اکانتها خلاصه نشده و در مورد دیگه امکان ارسال دعوتنامه هم یکباره از کاربران سلب شده بسیار مشکوک و تعجب انگیز است.حتی کاربرانی که مثل من تا دیروز 5 دعوتنامه ارسال نشده داشتیم.
به هر حال همزمانی این گردوخاک مدیران بالاترین با آغاز هدفمندسازی یارانه هم که یقینا اخباری پرحاشیه و پرهیایویی طی روزهای آتی خواهد داشت نیز قابل توجه است.
در ضمن کاش مهدی خان یحیی نژاد(دامت.برکاته!) اون ماجرای کمک مالی برخی از کاربران را هم به سایت که در مصاحبه با کامبیز حسینی مطرح کرد بیشتر توضیح دهد،تا احیانا شبهه ای در میان جامعه ایجاد نشود!
به هر حال همانطور که قبلا بارها و بارها مطرح شد و بحث شد بستن دائمی اکانت کاربران هیچ فرقی با حکم غیر انسانی اعدام نخواهد داشت.اما کو گوش شنوا!؟


پ.ن:
تحریم چندین روزه ی خود را شکستم ،فقط برای اینکه شاید صدایی از گلوی اکانتهای معدوم شده باشم.

 پ.ن2:

اکـانت خودم هم در بالاترین بسته شد! + تصویر لینک حذف شده

 پ.ن3:

لیست دیـگر اکانتهـای معـدوم شده (وبلاگ صادق رحیمی)


 

 





۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

مطــرود


مطـرود را
نشانه گرفته انـد
با انگشت
کج اندیشـان شهر،
که کم نیست تعدادشـان؛
مطـرود را
به بـند نکشیده
بر فـراز شهر نفرینـی می آویزنـد،
همان تاریک دلان؛
و مطـرود که دیـرسالی به عشقش خندیدنـد،
در دگرگوشه ای از شهـر
زایــش می کند...

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

اوریانـا فالاچـی و زنـدان "غیـراستـانـدارد" / نوشـابه امیـری

از دیگر نـویـسـنـدگـان

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸

نوشابـه امیـری
 
من 57 سال دارم؛ و بیش از 48 سال سابقه کار. از بچگی گوینده رادیو بودم. از 16 سالگی، در مدرسه روزنامه دیواری درست می کردم. تکلیفم هم از اول روشن بود: اوریانا فالاچی ایران خواهم شد!
این فقط یک آرزو نبود؛یک تصمیم بود. یک عزم. پس به دانشکده روزنامه نگاری رفتم، کار کردم، نترسیدم، رفتم در دل حوادث. روزنامه نگار شدم. تا شاه در قدرت بود، به عنوان یک روزنامه نگار، حرف دل مردمان را نوشتم. انقلاب هم که شد، "خبر" را در گوشه گوشه مملکت دنبال کردم. به پاریس رفتم. با آیت الله خمینی مصاحبه کردم. همان جا بود که از سر عشق به میهن و نگرانی برای آینده، از آقای خمینی پرسیدم:آیا ایران از زیرچکمه استبداد به زیر نعلین استبداد می رود؟ پاسخ او به این سئوال منفی بود؛اماآینده سرنوشتی غیر از این پیش روی ما ایرانیان نهاد.
درست چند ماه بعد از بازگشت آیت الله خمینی به ایران، روزنامه ها بسته شد و ما به اتهام وابستگی "طاغوت" از روزنامه هایمان، از خانه هایمان، بیرون شدیم. یک سال بعد همسرم به زندان رفت و شش سال و دو هفته را در زندان هایی گذراند که آقای خمینی قول بستن آنها و تبدیل شان به دانشگاه را داده بود. او در زندان جمهوری اسلامی، تحت شکنجه "اعتراف" کرد که جاسوس"غرب"  بوده و درگیر توطئه کودتا. او پیش ازرسیدن به مرحله اعتراف، روزهای بسیار مجبور بود به جای حرف زدن، "واق" بزند. بازجویانش با او مثل سگ رفتار کردند. سگی که برای "متنبه" شدن باید هر روز دوستانش را در تابوت هایی می دید که شکنجه گران، در آنها محبوس شان کرده بودند. دراز کش؛ بدون نور. آن روزها کسی نگران زندان و شکنجه نبود. هیاتی تشکیل نمی شد و مادران در خانه ها به "عزا" می نشستند.
اما من که هم گوینده بودم و هم روزنامه نگار، راهی برایم نماند جز کشتن "نام". رفتن به عمق بی نامی. جایی که اصولا دیده نشوم. ما یا باید می مردیم یا دیده نمی شدیم. وضعیتی که سال های بسیار دوام آورد. با این حال اوریانا که جایی در عمق قلبم، خانه کرده بود، همیشه این امید را به یادم می آورد که روزی از "زندگی" بگویم و "دیگر هیچ".
تا دوم خرداد رسید؛اوریانا فالاچی وجودم زودتر از من پرید وسط ماجرا. دوباره روزنامه نگاری؛دوباره تنفس؛دوباره بودن. خوب بودن. دیگر روسری اجباری را فراموش کرده بودم؛میهن، رنگی انسانی می گرفت، قتل های زنجیره ای بود، اما بیانیه وزارت اطلاعات هم بود که به یادمان می آورد می توان در انتظار پاسخ بود...
این دوره، کوتاه بود. زمان زیادی نگذشته بود که در دفتر سعید مرتضوی، دادستان الگوی  جمهوری اسلامی، بازجویی پس می دادم. چادرسیاهی  بر سرم کرده بودند که بوی نفرت می داد؛بوی استبداد. بوی زندان. و به من می گفتند:
ـ چه کسی گفته تو روزنامه نگاری!عنصر نامطلوب وابسته به رژیم شاه و مزدور غرب.
زیر چادر آهسته اشگ می ریختم، بی آنکه قاضی جمهوری اسلامی ببیند، اما صدای دلاور اوریانا فالاچی از دهانم بیرون می آمد که:
من روزنامه نگارم. مزدور نیستم. عاشق میهنم هستم. و چنین نیز خواهد بود.
قاضی اما به سخنان من گوش نمی داد، با تلفن صحبت می کرد؛در همان مکالمات تلفنی و دستورهایی که از آن سوی خط می رسید، سرنوشت "متهمانی" مانند من روشن می شد.
ـ شما عامل غربید. جاسوس. مزدور. فاحشه
و اندکی بعد در زیرزمین های اداره اماکن، که مشق اول راه اندازی سوله کهریزک بود، در برابرخپله مردی عقب مانده با مشت هایی همیشه گره شده، باید جواب می دادم:طرح تهاجم فرهنگی را با چه کسانی می ریزید؟برای انقلاب مخملی از جانب چه کشورهایی حمایت می شوید؟
دوباره ممنوعیت از حضور در عرصه مطبوعات؛نه فقط مطبوعات که همه جا. حتی برای آنکه دوباره کار گویندگی ام را از سر بگیرم و سخن گفتن به جای سوسک ها و موش ها را. مدیر دیگری مانند مرتضوی، صدایم را هم ممنوع کرد. بعد هم هجوم مامورانی بدون حکم به خانه ام؛ضبط اموالم و از همه بیشتر هفت هزار جلد کتابی که حاصل سال ها، کتاب خوانی من و همسرم بود.
چنین بود که یک روز، بدون برنامه قبلی، خودم را در فرودگاه اورلی پاریس دیدم. یک پناهنده سیاسی!
یکی در میان هزاران. آدمی بی نام. پرت شده بودم به اعماق جامعه ای که در آن نه نامی داشتم نه کاری، نه آینده ای. اوریانای وجودم، سخت غمگین بود. اوریانای ایتالیایی  در اوج شهرت، در بستر بیماری کتاب می نوشت و من با اوریانای وجودم، دنبال کار در "مک دونالد" می گشتم برای ادامه زندگی!
اوریانا فالاچی سرطان گرفته بود، اما این من بودم که می مردم. مرگی که نه "حق" بود، نه پذیرش آن آسان. چنین بود که دوباره به اوریانای وجودم چنگ زدم و برخاستم. با کمک همسر و دوستانم که آنان نیز سرنوشت هایی مشابه داشتند، دوباره برخاستیم. روزنامه الکترونیکی روزآنلاین را راه انداختیم و دوباره در کوتاه مدت، قلم به کار افتاد. نوشتیم و نوشتیم. روزآنلاین موفق شد. از این شهرک مهاجر نشین پاریسی هم با آیت الله منتظری مصاحبه کردم هم با احمد باطبی. کار کردم. کار. و دوباره لبخند را دیدم که بر لبان اوریانای وجودم نشست. نه!ما تسلیم نمی شویم. ایران کشور ماست، خانه ماست، حق ماست و ما دوباره آن را به دست خواهیم آورد.
تا دوباره موسم انتخابات شد، دوباره رای دادن، دوباره گفتن از آزادی میهن. از راه دور می دیدم که فرزندان میهنم برخویش پارچه سبزی می بندند و یکصدا از آزادی می گویند. تماشای همه اینها از دور، دردناک بود اما امید بخش، نیرو بخش. و در دفتر خاطراتم نوشتم:ما به ایران باز می گردیم. ایران سبز. ایران آزاد.
اما باز نشد. کودتا شد. یک کوتوله سیاسی، یک دروغگو، صاحب یک خنده زشت و پلید، برنده انتخابات اعلام شد. ما به خیابان ها ریختیم. با سکوت و با سربندهای سبز. ما فریاد زدیم:رای من کو؟و به یکدیگر دلگرمی دادیم که:نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم.
جواب فریاد ما، گلوله بود؛ گلوله است. گلوله هایی که تنها قلب و سر را نشانه می گیرند. باز، ما هر روز مردیم و می میریم؛در چشمان باز ندا، در خون سهراب، در سینه خونین اشکان که سه گلوله برآن نشست؛در گریه سعید حجاریان؛ در تن زخمی و جان تحقیر شده صدها دانشجوی میهن مان که در خواب و در خوابگاه های دانشگاه ها، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند ودر زیرزمین های وزارت کشور، به آنان جیره کتک هر روزه دادند و آب را به روی آنان بستند. و این مردن ادامه دارد.
حالا آقای خامنه ای، که ردای ولایت دائمی برتن خویش و فرزند می دوزد، دستور تعطیلی یک بازداشتگاه غیرقانونی، آن هم به علت "غیراستاندارد بودن" راصادر کرده ست. لابد ذوب شدگان در ولایت هم دل هاشان خوش که رهبر "فرزانه" به میانه آمده و تصمیمی "اسلامی" گرفته است. همین؟! آیا این دستورات از سر استیصال، بردل های داغدیده مادرانی که فرزندانشان در سوله کهریزک، هر روز مردند و زنده شدند و آخر نیزپیکرهای پاک و جوان شان، پر از خون های لخته شده، در دل خاک آرمید، مرهم است؟
نخیر آقا!رهبر مسلمین جهان؛ ولی مطلقه فقیه؛حالا دیگر باید سوله حکومت کودتاچی تعطیل شود تا دل ما آرام گیرد. حالا آنان که فرزندان ما را به "لیسیدن" مستراح های کهریزک واداشتند، باید در محضر قانون حاضر و تنبیه شوند تا ریش ریش دل ما، خنکا گیرد. آمران قتل ها و شکنجه ها باید بر صندلی اتهام و در دادگاه هایی قانونی به پاسخگویی بنشینند تا پدر امیر جوادی فر، از عزایی که او را در بهت فروبرده، به درآید...
نه آقا! آقای خامنه ای! ما با این دستورات به خانه باز نمی گردیم. ما هستیم تا شما هستید. ما هستیم تا احمدی نژاد و مرتضوی و حداد و سرداران رنگ و وارنگ شما هستند. این همه رنج نکشیدیم که شما "فرمان" تعطیلی یک گوانتاناموی اسلامی رابه علت "غیراستاندارد بودن" صادر کنید و ما بگوییم سپاس. دعوا از این مرحله گذشته است.
بله؛ اوریانا فالاچی ایتالیایی مرد؛ جسد او را در میهنش دفن کردند و با احترام. من اما با اوریانایی که همچنان در من زنده است و می نویسد و می خروشد، در یک شهرک مهاجرنشین فرانسوی، هر روز با همه جان باختگان میهن ام، می میرم و زنده می شوم. می نویسم و می گریم. می نویسم. ما می نویسیم. ما می ایستیم.
خواننده ای از سر مهر برایم نوشته:تو اگر در ایتالیا یا فرانسه یا آمریکا به دنیا آمده بودی، دختران ایتالیایی و فرانسوی و آمریکایی آرزو می کردند "نوشابه امیری" باشند. کریستین امان پور می گفت: کاش من "نوشابه امیری" شوم.
او می گوید و من گریه می کنم. برای آن نوشابه امیری که در میهنش، مزدور و جاسوس و فاحشه خوانده شد. برای آن دخترکی که می خواست در میهنش بمیرد؛اما امروز جایی دور، هر روز خبر مرگ امیر و ندا و سهرابی را می شنودکه مشتی آزادی می خواستند و چند مثقال احترام و هرکدام شان نیز می خواستند کسی بشوند؛ کسی مثل اوریانا فالاچی. آن دخترکی که برغم همه این دردها، هنوز اوریانای وجودش زنده است و هر روز به او نهیب می زند: ما روزی میهن مان را پس خواهیم گرفت. ما روزی آواز آزادی خواهیم خواند. ما روزی در میهن خود به خاک سپرده خواهیم شد و خواهیم دید که مردمان، گل های سرخ برخاک مان خواهند گذاشت به احترام. ما روزی در کنار جوانان میهن مان، سرود سبزی ایران را خواهیم خواند. آن روز، آنان که با ما و جوانان ما چنین کردند، از پس دیوار بلند زندان هایی "استاندارد" سرود خوانی ما را خواهند شنید. سرود آزادی. سرود ایران.


منبع:روزآنلاین


۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

وبلاگـم فیلتـرشـد (نکته ای کوتاه خطاب به ارتش سایبری)


چند دقیقه پیش فهمیدم وبلاگم فیلترشده.
دقیقا نمیدونم ازچه زمانی،چون همیشه با پراکسی وبگردی میکنم.
درهرصورت بسی مایه خشنودی،خرسندی و سرفرازیست!

فقط نکته ای کوتاه خطاب به ارتش سایبری؛
عزیزان من آن رَه که شما میروید به ترکستان است.
ملت ما سی و چندسال است که در فیلترینگ زندگی کرده ولی هنوز صدای رسا و شبگیرش در کوچه کوچه های شهر به راحتی قابل شنیدن است.
ما دیرسالیست پرنده وار در پرتگاه آشیانه ساختیم و به هیچ روی خیال بازایستادن نداریم.اینکه که فیلتر میکنید بسیار مایه ی شادمانیست و در ژرفای کردارتان نیک میتوان دید که از آگاهـی هراسانید،از هشیاری گریزان و از تعقل بیزار.
اینکه که فیلتر میکنید یعنی تاکنون شنیده شدیم،دیده شدیم،احساس شدیم و چون تیری در چشمان ارزق گون شما فرو رفته ایم.

گربه زیبای ما گرچه زخمی از چنگال جباران بر پشت خود دارد،اما دیرسالیست که چشم به آزادی دوخته...


پ.ن (3نوامبر)
-امروز داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم بهم گفت وبلاگ 10روزپیش هم فیلتر بوده!



۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

استقبال از خامنـه ای در قــم ، با تـرانه ای از ابــی!

سفر خامنه ای به قـم با حاشیه های زیادی همراه بوده و البته شوربختانه هنوزهم ادامه دارد.
اما یکی از شاخصه های مهم و قابل توجه این سفر تبلیغاتِ سنگین و ویرانگری بود که علی رغم حربه های قدیمی جلب توجه و جذب جمعیت به کار بسته شده است.
حال اگر از ساندیس و شربت گرفته تا آویزان شدن از داربست و تیرچراغ برق که همیشه از نکات دیدنی مسافرتهای مقامات حکومت بوده بگذریم، این بار حجم بنــرها و پارچه نوشته های گوناگون که از چندروز پیش از عزیمت جناب رهبر! بسیار خودجوش در جای جای شهر نصب شده اغلب مردم را شگفت زده کرده است.به طوری که کاملا چهره خیابان و محله ها را ازاین رو به آن رو کرده است.بماند چه اندازه وضع رفت و آمد و جابجایی در سطح شهر مختل شده!
یقینا با پولی که فقط برای بنرها خرج کرده اند میشد چند تا پـل(چه روگذر،چه زیرگذر) در قم ساخت.
بگذریـم؛
در بین تمام این بنرهایی که نصب شده و هر کدام به جملات قصاری! نگاشته شده این یکی به شدت من را شگفت زده کرد.نمیدانم در دربار سیدعلی کم ملیجک و شاعرنما ریخته که سینه چاکان ولایت برای ابراز علاقه به رهبرشان دست به دامان بزرگ شاعران و ترانه سرایان میهنی شده اند.


تا کجا باید سفر کرد / تا کجا باید دوید
ازکجا بایدگذر کرد / تا به دیدارت رسید...!!!
نمی دونم شاید اگه دفعه بعد بیاد قـم،براش خانوم گل آی خانوم گل هم نوشتند!
دیدن این یکی هم خالی از لطف نیست؛محض خنده و البته کمی رو !


۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

از آن بـهـمـن تـا ایـن بـهـمـن / علـی رضـا نـوری زاده

از دیـگر نـویـسـنـدگـان














علـی رضـا نـوری زاده

 ... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!
از آن بهمن تا این بهمن 
1ـ از نیمه شب دلشوره دارم، اهمیتی به خواب و به ساعت نمی‌دهم. شامگاهان که دکتر را وداع کردم، همین دلشوره به جانم افتاده بود به ویژه پس از آنکه سرهنگ ضرغام آمد و خبر داد که هادی غفاری در نیروی هوائی بلندگو به دست مردم را فرا می‌خواند که به داد فرزندان همافر و درجه‌دار خود در نیروی هوائی برسید که بختیار امشب قصد قتل عامشان را دارد. دکتر با چشمهائی که در آن درد و ملامت و افسردگی موج می‌زند می‌پرسد راستی این مردم فکر می‌کنند من اهل قتل عام هستم؟ به نظر می‌آید که کار از کار گذشته است اما دکتر مرغ طوفان است و موج خروشنده‌ای است که از دریا و ظلمتش نمی‌گریزد.

دوستان نزدیکش از جمله آن دکتر شیرازی که از پذیرش نخست‌وزیری منعش می‌کرد و رحیم خان شریفی و احمد خلیل‌الله مقدم سخت نگرانش بودند، اما او اگر نگرانی داشت نه از سر ترس بود بلکه نگران فردای وطنی بود که عاشقانه دوستش داشت و بیش از سی سال برای سربلندی و استقلال و آزادی ساکنانش متحمل زندان و تبعید و سختی‌های بسیار شده بود. (در روزهای اختفای دکتر بختیار، ویوین دختر بزرگ او شرح احوال پدر و زندگی وی که زندانهای مکرر سرشار از درد و رنجش کرده بود بسیار می‌گفت. ویوین کوتاه مدتی پس از ذبح اسلامی پدرش خاموش شد و می‌دانم که فرزندش امروز بیش از هر کس، تجلی جوان پدربزرگ است) چهار و نیم صبح بود که تلفن زدم. همان شماره مستقیم که هرگاه دکتر می‌توانست خود پاسخش را می‌داد. در آن چند هفته کوتاه دکتر روز و شب در نخست‌وزیری بود. در ساختمان قدیمی در اتاقی ساده با تختی چوبی و یک میز کوچک، چند روزنامه و کتاب، و این اتاق خواب و استراحت مردی بود که اگر بخت یار ملتش بود و شش ماه یا یکسال پیشتر دولت را تشکیل داده بود و رفقایش در جبهه ملی نامردی نمی‌کردند، سرنوشت ما به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد و امروز ایران حقاً با ژاپن رقابت می‌کرد نه با بنگلادش و بورکینافاسو.
سیدعلی آقا هم امروز برای خودش روحانی و خطیبی محبوب و سرشناس بود که خیلی از ملاهای جوان و روشن‌اندیش به دنبالش روان بودند. باری، در آن نیمه شب تلفن کردم، دکتر بیدار بود. لابد در آن لحظات با رسیدن خبرهای نگران کننده، به فردای وطنی می‌اندیشید که اگر به دست خمینی و آخوندها بیفتد، علم شیخ فضل‌اللهی بالا خواهد رفت و شریعت جای مبانی جامعه مدنی را خواهد گرفت. لابد به ایرانی می‌اندیشید که زنانش با شعار یا روسری یا توسری بهای سنگین خوش‌بینی یک ملت به «آقا» را پرداخت خواهند کرد. گفتم دکتر خبرها نگران کننده است، آیا شما همچنان در نخست وزیری می‌مانید؟ دکتر با چنان قاطعیتی می‌گوید البته، من رئیس دولت قانونی کشور هستم، کجا بروم؟ دکتر نمی‌داند که ساعاتی پیش بعضی از سران ارتش میثاق و عهد با نظام و حکومت را فروگذاشته و دست بیعت به سوی سید روح‌الله دراز کرده‌اند. دو سه روز پیش در مدرسه علوی مهندس شهرستانی را زانو زده در برابر سید روح‌الله دیده بودم و بعد نماینده ساواکی مجلس رستاخیز را که برای دکتر بهشتی پیغام آورده بود مجلسین آماده‌اند تا به فرمان امام بختیار را با رأی عدم اعتماد عزل و مهندس بازرگان را نصب کنند. آقا زرنگتر از آن بود که مشروعیت مجلس را قبول کند در عین حال بدش نمی‌آمد که مرحوم جواد سعید نقش ابوموسای اشعری را بازی کند و دکتر بختیار را با رأی مجلس رستاخیز برکنار کند. به همین دلیل نیز لبخندی به نماینده رستاخیزی مرتبط با ساواک زده بود.
اینها را دیده بودم چنانکه ختنه فکری همکار توده‌ای‌ام را در روزنامه، همانکه دو هفته بعد نام و اسم رمز و حقوق ماهیانه‌اش از ساواک برملا شد.
قرار می‌گذارم که اول وقت به دیدن دکتر بروم و نقطه نظرهای او را در مورد حوادث نیروی هوائی و درگیری گارد و همافرها مورد پرسش قرار دهم که به صفحه اول روزنامه اطلاعات برسد. این روزها سانسور در زشت‌ترین اشکالش ظهور کرده است. چندتا جوجه خبرنگار، یک توده‌ای ـ تا خرخره ساواکی ـ در سازمان شهرستانها، کریم آقا و دوستانش در چاپخانه، برای ما تکلیف تعیین می‌کنند. اگر تیتر مطلب بختیار یک سانت از تیتر امام... بزرگتر باشد، کلی باید حساب پس بدهیم. یادم نمی‌رود اما چند ماه بعد را که کریم آقا با چشمان پر از اشک حلالیت می‌طلبید.
سرانجام روز از راه می‌رسد. یاد شعری هستم که توی نمایش نادر پسر شمشیر در مدرسه هدف از زبان رضاقلی میرزا بعد از کور کردنش می‌خواندم. شبا امشب جوانمردی بیاموز / مرا یا زود کُش یا زود کن روز!
از خانه تا روزنامه در همان ساعات نخستین روز، غیرعادی بودن شهر را در می‌یابم. کمتر تانک و سربازی می‌بینم، اما مرتب وانت بارهائی که عده‌ای جوان با سربند و کلاشنیکوف و ژ3 توی آن نشسته‌اند اینسو و آنسو می‌روند. توی دفتر روزنامه جلسه صبح تشکیل می‌شود. مطالب عمده را مورد بحث قرار می‌دهیم. مرحوم صالحیار قبول می‌کند که حرفهای بختیار را تیتر کنیم و یک جمله یا عبارتی هم از دهان خمینی داشته باشیم.
گزارش رویتر را از شب پیش می‌دهم علی زائرزاده ترجمه کند. ابراهیم را هم می‌فرستم مدرسه علوی تا خودم برسم. و بعد با جیپ روزنامه می‌روم به نخست‌وزیری. خیابان پاستور خلوت است. گاردها سرجایشان هستند. چشمان خانم کلانتری منشی مخصوص نخست وزیر سرخ است. نگاهش را می‌دزدد، و بعد آهسته می‌گوید سه چهار نفر پیش دکتر هستند، باید صبر کنی. می‌روم اتاق سرهنگ ضرغام، رضا حاج مرزبان که مشاور غیررسمی دکتر بختیار در امور امنیت ملی است (همان رضای سلحشور که سرفرازانه بعد از حکایت پرآب چشم نوژه تیرباران شد) روی مبل نشسته و کاغذهایش را روی میز جلویش رها کرده است و به روی یادداشت کوچکی چیزهائی می‌نویسد.
با دیدن من سر بر می‌گیرد و می‌پرسد بیرون چه خبر بود؟ برایش آنچه را دیده‌ام باز می‌گویم. خانم کلانتری مثل همیشه با یک دنیا مهربانی صدایم می‌کند. رضا هم می‌آید و با هم وارد اتاق دکتر می‌شویم. دکتر پای تلفن است، صدایش بلند می‌شود، آقاجان به ایشان بگوئید من کار واجب دارم مگر می‌شود رئیس ستاد غیب شود؟ گوشی را محکم روی تلفن می‌گذارد. رو به مرزبان می‌گوید: از صبح تا حالا تیمسار قره باغی جواب نمی‌دهد. مرزبان بلافاصله شماره‌ای را می‌گیرد و با کسی صحبت می‌کند... کجا؟ با کی؟ تلفن را می‌گذارد و رنگش کمی پریده است. سران نظامی جلسه دارند. دکتر بختیار روی صندلی‌اش ولو می‌شود، مطابق دستوری که شاه پیش از خروج از کشور به فرماندهان نظامی داده است آنها موظف به حمایت از دولت و وفاداری به نخست وزیر و قانون اساسی مشروطه می‌باشند. دکتر بختیار در عین حال رئیس شورای امنیت ملی است، به همین دلیل نیز تشکیل جلسه فرماندهان باید با اطلاع و یا حضور و اجازه او صورت گیرد. چرا ارتشبد قره‌باغی او را خبر نکرده است؟ سؤالاتم را طرح می‌کنم، اما دکتر حوصله پاسخگوئی ندارد. سرهنگ ضرغام پیاپی خبر می‌آورد. از تلویزیون خبر می‌دهند که ارتش بیانیه‌ای فرستاده و سرهنگ فرمانده نیروهای مستقر در جام جم اصرار دارد فوراً خوانده شود. دکتر بختیار که همیشه غضبش را کنترل می‌کند این بار خطاب به مهندس رضاحاج مرزیان می‌گوید شما بروید تحقیق کنید موضوع چیست؟ در پایان دکتر فقط به یک سؤال پاسخ می‌دهد: اینکه می‌ماند و ترس از مرگ ندارد. به روزنامه باز می‌گردم، بچه‌های سرویس اجتماعی و گزارش یک به یک می‌آیند و از سطح شهر گزارشات خود را می‌دهند و می‌روند. محمد ابراهیمیان و فریدون جیرانی و اسماعیل عباسی و... مشغول تنظیم گزارشها هستند. علی باستانی می‌گوید تمام شد. من چند خطی از بختیار نوشته‌ام با یک تیتر به دست باستانی می‌دهم. حالا خبرها حکایت از سقوط جای جای شهر دارد. دلم همچنان شور می‌زند. سه تن از نمایندگان مجلس که با تنی از همکارانم دوستی دارند در گوشه‌ای مشغول گفتگو با مرحوم محمدعلی صفری هستند که در مقام دبیر سندیکای روزنامه‌نگاران، عضو تحریریه و یکی از وکلای روزنامه اطلاعات این روزها خیلی فعال است. خلیل بهرامی خبرنگار حوادث که مذهبی است و در عین حال رفیق همه روسای کلانتری‌ها از راه می‌رسد و بلند بلند می‌گوید تمام شد، امام قرار است از رادیو پیامی بفرستند. ساعت یک اما پیام رئیس ستاد ارتش و فرماندهان پخش می‌شود. بی‌طرفی ارتش در نزاع سیاسی. علی می‌گوید عمری تاج و ستاره‌شان را توی چشم ما کردند، حالا در روز حادثه اعلام بی‌طرفی می‌کنند. همکار توده‌ای در سرویس خارجی چشم غره‌ای می‌رود که یعنی روزگار شماها به پایان رسید. نمی‌داند یک ماه بعد که نامش در فهرست رابطین ساواک در مطبوعات در می‌آید دست به دامان علی می‌شود که نجاتم بده و آبرویم را بخر!

و آن ناهار آخر
روی میز کوچک یک سیب، پشقاب نیم خورده با برنج و خورش ماسیده، ناهار آخرنخست‌وزیر است. ساعت دو که سر و صداها به نخست‌وزیری نزدیک شده بود مهندس امیرانتظام تلفنی به دکتر بختیار گفته بود شما بهتر است نخست‌وزیری را ترک کنید. رادنیا و شماری از کارکنان نیز آمده بودند با چشمان اشکبار که دکتر، نمانید.
روی پله‌ها پری کلانتری سؤال کرده بود آقای دکتر، عصر تشریف می‌آورید (یا کی بر می‌گردید؟) و دکتر گفته بود باز می‌گردم. همین... و در آن روزی که با ویوین و... در لحظاتی نزدیک به نیمه شب به ساختمان آ.اس.پ رفته بودیم و ویوین ضربآهنگی آشنا را بر در نواخته بود و لحظاتی بعد دکتر را روبرویم دیده بودم دلم می‌خواست خانم کلانتری هم بود تا مطمئن شود دکتر سرحال و سالم است و قصد دارد مبارزه را تا رهائی کامل وطن دنبال کند. آن شب دکتر که از تشکیل دادگاه نمادین در مجله «امید ایران» برای محاکمه‌اش بسیار شادمان بود مرا تحسین می‌کرد که با این کار حرفهای ناگفته را درباره او و گذشته و افکار و مبارزاتش مطرح کرده‌ام. در محاکمه هم قاضی بودم و هم دادستان، هم وکیل مدافع دکتر بختیار و هم شاهدی که گاه گاه ظاهر می‌شد تا مدعیات مخالفان دکتر را پاسخ گوید. معمولاً ویوین هر هفته چند صفحه‌ای نوشته‌های دکتر را به من می‌داد که محور مطلب آن هفته در محاکمه مطبوعاتی باشد. مطلب دیگری نیز در امید ایران می‌نوشتم تحت عنوان «آخرین روزهای شاه» به قلم یک سیاستمدار بازنشسته. در نوشتن این مطلب که تا آخرین شماره امید ایران پیش از تعطیل اجباری به دستور وزارت ارشاد هم چون محاکمه دکتر بختیار ادامه یافت، علاوه بر راهنمائی‌های دکتر بختیار، از رهنمودهای زنده یاد دکتر صدیقی، مرحوم دکتر سنجابی، آقای محسن پزشکپور، آیت‌الله شریعتمداری، دکتر کاسمی، مهندس بازرگان، عزت‌الله خان کاظمی و.. برخوردار بودم. مرحوم صفی‌پور مدیر مجله نیز منبعی داشت که هر هفته از او مطالبی درباره آخرین سال سلطنت شاه می‌گرفت و به من می‌داد. روزی آمد با یک خودنویس طلا و گفت همان منبع این قلم را به خاطر سرمقاله این هفته «خلیج همیشه فارس است حتی اگر خلخالی نخواهد» به تو داده است و ترا برای ناهار روز جمعه به خانه‌اش دعوت کرده است. به اتفاق مرحوم صفی‌پور رفتیم. منبع او و مشوّق من کسی به‌جز زنده‌یاد دکتر خواجه نوری نبود...
فردای 22 بهمن در مدرسه رفاه سران سیاسی و نظامی رژیم گذشته را می‌آوردند، اغلب با پارچه‌ای بر سر و رویشان تا شناخته نشوند. منهای مرحوم هویدا که به اتاقی کوچک و به تنهائی منتقل شده بود. بقیه زندانیان در سالن بزرگ مدرسه درهم فرو رفته بودند. اغلب نظامی‌ها در لباس نظامی (کار) و غیرنظامی‌ها با کت و شلوار و بدون کراوات بودند. شماری از آنها را می‌شناختم و روز چهارشنبه، سه روز پس از سقوط رژیم سلطنتی، احمد خمینی وسیله‌ساز شد و توانستم با اغلب آنها و همچنین مرحوم هویدا گفتگوئی داشته باشم که روز بعد در روزنامه اطلاعات چاپ شد. یک روز بعد یعنی پنجشنبه شب نیز آتشبازی مرگ بر بام برف گرفته مدرسه علوی بود که شرحش را بسیار بار نوشته‌ام. همان روز صبح کسی را آوردند با کت و شلوار پیچازی شبیه آنکه دکتر بختیار در آخرین روز نخست‌وزیری بر تن داشت. سر و صورتش پوشیده بود. کسی داد زد از همان کوچه مستجاب؛ بختیار را گرفتیم. قلبم فروریخت. او را به داخل مدرسه بردند. مهندس بازرگان با یارانش و تنی چند از آنان که دو سه روز بعد در کابینه‌اش به وزارت رسیدند در طبقه دوم جلسه داشتند. پشت در اتاق ابوالفضل برادرزاده مهندس بازرگان را دیدم که همه جا همراه مهندس بود. با وحشت گفتم می‌گویند دکتر بختیار را دستگیر کرده‌اند. به سرعت به درون اتاق رفت و لحظاتی بعد مهندس صباغیان با ابوالفضل خارج شدند و به پائین رفتند که محل استقرار زندانی‌ها بود. نیم ساعتی طول کشید تا بازگشتند هر دو لبخند بر لب داشتند. معلوم شد که زندانی دبیر دبیرستان بامداد بوده و مختصر شباهتی با دکتر بختیار داشته است. در آن روزهای پر از فریاد و همهمه و وحشت (و البته شادمانی خیلی‌ها) این خبر دلپذیرترین خبری بودکه می‌شنیدم. دبیر بیچاره آزاد شد اما خلخالی که عصر آمد و ماجرا را شنید مدعی شد (و تا پایان عمر این ادعا را تکرار می‌کرد) که بختیار دستگیر شده بود و بازرگان او را فراری داد.


۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

مـجموعـه عکس/اعـدام شـد



عکس اثر : نـیـا




برای بزرگنمایی تصویر لطفا کلیک کنید

متن فوق را نوشابه امیری به تاریخ دوشنبه 20 ارديبهشت1389 پس از اعدام 5 شهروند کرد و در وصف فرزادکمانگر و شیرین علم هولی نگاشت. هماره قلمش پاینده.

منبع:روزآنلاین 
نـوشـابـه امـیـری

آهای طناب دار! پاره شو

آهای طناب دار! پاره شو. طاقت نیاوراین همه مرگ. پاره شو. برپادارندگان تو، پلیدترین چهره انسانی اند؛ با دهان هایی بزرگ، که نفرت می پراکند، و چشمانی که خون می بارد از آن صبح و شب. تو اما، تنها طنابی، نخی، پشمی، از دل زندگی آمده ای. پاره شو. طناب عشق باش نه مرگ.

باز طنابی گره زده شد. باز، انسانی، انسانی هایی، به حکم نمایندگان اهریمن، بردارشدند. جلادان، گاه برپایی دار، از هراس زندگی، از هراس زندگان، درها ببستند و نورها بکشتند. تاریکی که مستولی شد، آنان جان گرفتند. یکی با نفرت فرمان داد. دیگری، به سبعیت، طناب را حلقه زد برگردن نازک معلم. "آقا" گفت: بکش. جلاد کشید. زوزه مرگ، برخاست. " فارس" خبررا داد، "آقا" نفس کشید، جلاد خندید، معلم رفت؛ طناب اما تنها ماند؛ با تارو پودی که هنوز آخرین رعشه های مردی می لرزاندش؛ و نفسی که بند آمده بود از نفس بریدگی زنی که هنوز بهاران بسیار از عمرش مانده بود.

آهای طناب!با این همه رعشه که برجان داری، این همه نفس نیمه مانده، این همه صدای از حلقوم بیرون نیامده، با این همه دردچگونه هنوز برپایی؟ اینان که فرمان مرگ می دهند، سیاه ترین چهره دین اند؛ زشت ترین چهره خدا؛ تو چرا می شوی وسیله مرگ؟ تو فرزند کاری، فرزند دست های پینه بسته پیرزنی که تارت به پود آمیخت. تو را چه به بازی مرگ؟ پاره شو.

آهای طناب! هر بار که برگرد نازک گردنی حلقه می شوی، جانی عزیز می ستانی. می دانی؟ می دانی راه نفس هر انسان که می بندی، راه زندگی بسته ای؟ با این تراکم درد، با این تراکم مرگ، با این همه رعشه و لرز، چگونه هنوز برپایی؟ پاره شو!

آهای طناب!شنیدی که کودکی معلمش را می خواند؟ شنیدی که مادری ضجه می زد؟ شنیدی که کسی داشت بالا می آورد؟ شنیدی صدای قلبی که فروریخت؟ بغضی که ترکید؟ شنیدی و باز برپایی؟ پاره شو! پاره شو.

آهای طناب!اینان که حکم مرگ می دهند، از عصر بربریت آمده اند، از روزگارحاکمیت توحش. اینان در مرگ زنده اند؛ در کشتن چراغ، درخاموشی "معلم"، در نبود "فرزاد" و "شیرین"؛ نبود "آرش" و "سهراب". اینان قلم هایشان نمی گردد جز به صدور حکم اعدام. اینان در مرگ زندگی، زنده اند. تو اما، از زندگی آمده ای، از کار، از طبیعت. تورا مادر "شیرین" بافت، مادر "فرزاد". تو رادستانی آفرید که برای خلق کردن آمده ست نه جان ستاندن. پاره شو!

آهای طناب! تنها چند ثانیه حلقه زدی برگردگردن نازک شیرین، اما روزهای بسیار به نفرت آلودی؛ بر سال های دراز، رنگ ماتم پاشیدی، بهاران نیامده بکشتی. آهای طناب!برگردن زندگی حلقه شدی؛ می دانی؟ پاره شو!

صبح دیروز، "آقا" می خندید، "فارس" خبر می داد. ایران، تلخی دیگری در دهان مزه مزه می کرد، کسی ـ کسانی ـ از درد در خود می پیچیدند و طناب، تنها بود. و مادری می گفت: "فرزاد در شرایطی سخت درس خواند و معلم شد. پسرم با امید به آینده بهتر و آرزوهای بزرگ به دانش آموزانش درس می داد. او می خواست دانش آموزان را برای خدمت به جامعه و همنوعانشان پرورش بدهد. فرزاد 13 سال معلمی کرد. عشق او به آموزگاری چیزی بیش از وظیفه ای بود که هر معلم دیگر ممکن است در قبال دانش آموزانش احساس کند. او برای بچه ها پدری می کرد. فرزاد بدون اینکه مرتکب جرمی شده باشد، بدون اینکه مدرکی علیه اش وجود داشته باشد دستگیر و به اعدام محکوم شده است. من مادر معلمی هستم که 13 سال پای تخته سیاه، گچ خورده و به فرزندان سرزمین مان درس انسانیت و نوعدوستی داده است. معلمی از نظر من و از نظر تمام دنیا نه تنها جرم نیست بلکه افتخار است. آموزش انسانیت به فرزندان جرم نیست."

آهای طناب! پاره شو. آموزش انسانیت به فرزندان این مرز و بوم، جرم نیست. "آقا" شدن، جرم است، جلاد شدن، جرم است، "فارس" بودن، جرم است. تو، طناب بمان، نخی بمان که پیرزنی با دستان پینه بسته بافت. زنی مانند مادر فرزاد، مادر کمانگر. تو پاره شو. پاره شو تا تمام رعشه های اعدامیان، از جانت به در شود، آخرین نفس های کشتگان، به نفس زندگی بیامیزد، آخرین آه شان، به فریاد بدل شود. پاره شو تا مادر هیچ شیرینی، تلخی نزاید، و هیچ کودکی روی تخته سیاه کلاسش ننویسد: فرزاد دیگر نیست. پاره شو. 


روسپیـان سـرزمیـن مـن / محمـد نـوری زاد

  از دیـگر نـویـسـنـدگـان



مـحمـد نـوری زاد



روسپیان سرزمین من ، شادمان و خنده به لب ، در هر کجا به تن فروشی مشغولند . و حال آن که خدا هیچ زنی را جز برای ابراز شرافت و پاکدامنی خلق نکرده است . 


روسپیان سرزمین من ، شادمان و خنده به لب ، در هر کجا به تن فروشی مشغولند . و حال آن که خدا هیچ زنی را جز برای ابراز شرافت و پاکدامنی خلق نکرده است . هم من ، و هم همه ی شما نیک می دانیم که درپس خنده ها و قهقهه های روسپیان ، گریستنی است به پهنه ی اقیانوسی که از غرقاب اشک آنان جاری است . چرا ؟ چون خدا نه در مرد ، که خود را در زن ، به تجلی درآورده است . زن ، گوهر یک دانه ی آفرینش است . همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش ، ومهراورا درمادری اش ، و جاذبه ی او را درمعشوقگی اش جای داده است .

روسپیان سرزمین من ، و همه ی روسپیان جهان ، همان یک دانه های خدای خوبند که با پای نهادن برگوهر وجودی خویش ، ناگزیر ، به تن فروشی روی می برند . یک روسپی ، پیش از هر مراوده ی جنسی ، ابتدا خود را به دست خود می کشد تا بتواند بر شراره های سرزنش آن خویشتن خفته  فائق آید .

از این پس، هرگاه به روسپیان سرزمین من نگریستید ، تلاش کنید از شماتت ، و از هرزگی نگاهتان بکاهید . چرا که آنان ، بانوان ، و دخترکان پاکدامن دیروز مایند . کسانی که افسوس هماره ی یک زندگی شرافتمندانه را با خود حمل می کنند . کور باشیم اگر که لخته های جگر خونین آنان را درپس خنده هایشان فهم نکنیم .

می خواهم فریاد بکشم : روسپیان سرزمین من ، گرچه آبروباختگان وادی شرافتند ، اینان اما ، با همه ی جرم وخطایی که هرروزه مرتکب می شوند ، بر روسپی پنهان کاری چون من شرافت دارند . چرا نفهمم که روسپیان سرزمینم ، باهربار تن فروشی، از من انتقام می گیرند . از منی که به آنان وعده های سرفرازی دادم ، و سرانجام وعده های من ، جزدرشعار وفریب رخ ننمود .

ای همه ی روسپیان سرزمین من ، ازهمه جا ، یک به یک ، پیش آیید و به صورت من تف کنید . به صورت من سیلی بزنید . مرا در زیر پای خود لگد مال کنید . از من هیچ مگذارید . تفاله ی مرا در چاله ای اندازید و همه ی آیه ها و حدیث های غیرتمندی را با من دفن کنید . مرگ یکباره برای من ، شیرین تر از تماشای مرگ هماره و مکرر شمایان است .

نفرین به من که از نردبان فریب شما بالا رفتم . خود را به بام بهره مندی رساندم و شما را در وادی درماندگی و سرگردانی وانهادم .

ای روسپیان سرزمین من ، جرم شما اگر تن فروشی است ، مرا جرم ، افزون تر از شماست . من ، قرار بود با شما از جاذبه ها و زیبایی های انسانی بگویم ، و این جذبه ها و زیبایی ها را به جان جامعه در اندازم . من قرار بود لبخند خدا را در انصاف و عدل ، درفرهنگ ، در اجتماع ، نشان شما بدهم . قرار بود دست شما را بگیرم و باهم به سراغ درستی ها برویم . قرار بود میان من و شما جز صداقت و فهم ورشد چیزی نباشد . قرار بود من برای شما بمیرم . غم شما را بخورم . قرار بود من شما را پیش از خود در کنار سفره ی برخورداری بنشانم .

ای روسپیان شهر من ، من اما با شما دغل کردم . به شما دروغ گفتم . و خیلی زود ، چهره ی مخوفی از خدا و دین خدا پرداختم . عدل و انصاف را به پستوهای رفاقت راندم . با شما بداخلاقی کردم . کام شما را برآشفتم . پیش از شما ، بساط کسب و کار خود آراستم و به منافع شخصی خویش بها دادم . هرچه شما فریاد برآوردید که در تنگنای فقر ، و درتنگنای داد و دانش و مهرید ، من ، بی نگاه به شما ، سربه اندرون مناسبات کاسبی خویش فرو بردم .

نفرین به من که رواج یک زندگی ساده را نیز از شما دریغ داشتم ، و شما را چاره ای جز تن فروشی نگذاردم . بی آنکه خود بدان مایل باشید . که خدا این تمایل را از ابتدا در شما فرو کشته بود . شما در هربار تن فروشی ، مرا ، آه چه می گویم ، حتی خدا را زیر پا می نهید . که زبانم لال ، اگر پاکدامنی نیز جای شما بود ، و در چنبره ی گرفتاری های شما دست و پا می زد ، تن به تن فروشی می سپرد . پس یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید . این من بودم که شما را به وادی نفرت درانداختم . این من بودم که روشنایی روز را ، طلوع را ، رویش را ، و زندگی را برشما تباه ساختم .

شما برتن من ، لباسی از لباس پیامبر دیدید و به من اعتماد کردید ، اما شما کجا از زبان من ، عطوفت ومهرو گذشت و صبوری و غمخواری رسول خدا را چشیدید ؟ من برای شما ، شب و روز ، سخن از علی و فاطمه وخوبان خدا گفتم ، اما خود ، برخلاف سیره ی خوبان خدا راه گزیدم و برخلاف سیره ی آنان نیز با شما رفتار کردم .

مگر علی اجازه می داد گرسنگی ، تن فروشی یک دختر را ، و تن فروشی یک زن را تجویز کند ؟ مگر علی اجازه می داد دختران و زنان سرزمینش را برای تن فروشی به دوردست های کامجویی ببرند ؟ علی اگر امروز بود ، از اندوه تن فروشان سرزمین خویش جان می باخت . پس چگونه است که علی گویان و علی دوستان سرزمین من ، از این ننگ بزرگ ، جامه برتن نمی درند ؟

راستی سهم یک روسپی از نفت ، از جنگل ، از دریا ، از زمین ، و از آسمان سرزمین خویش کجاست که او را چاره ای جز از تن فروشی نیست؟

ای همه ی  روسپیان سرزمین من ، من از شما تقاضای بخشایش ندارم ، که از گناه من درگذرید ، برعکس ، بیایید و مرا در زیر آوار سرزنش های خویش دفن کنید . چاره ی من مرگ است . همان عقوبتی که شما با هر بار تن فروشی ، بدان دست می برید . چرا باران مرگ برمن نبارد ؟ که ریسمان تن فروشی شما ، در دستان من تاب می خورد .

روسپی شما نیستید ، روسپی منم . منی که کشورم را ، و آوازه های نیکبختی سرزمینم را ، با هرزه گویی های پخمه گون ، به چالشی جهانی در انداخته ام و همگان سرزمینم را به تحقیر و هول و هراسی عنقریب فرو رانده ام . روسپی شما نیستید . روسپی منم که اگر جوان و خام و هیچ نفهمم ، از قله ی غرور حامیان خویش پایین نمی آیم ، و اگر پیر و فرتوت و از نفس افتاده و پوک مغزم ، دست و دل از منصب های کلیدی کشورم برنمی دارم .

روسپی منم که بی سوادم ، و نسبت به مسئولیتی که پذیرفته ام خالی الذهنم ، اما با شهامتی به بزرگی جهل ، برصندلی همان مسئولیت می نشینم و سخن از عدالت و انصاف و قانون و قضا می رانم .

دخترکان سرزمین من، ای که شما را برای کامجویی به دوردست ها می برند وبه زیر دست و پای عرب ها و سایرین می اندازند تا آنان ، به اسم تحقیر ایرانیان واسلام و انقلاب ایرانیان ، وحشیانه با شما در آمیزند ، شما روسپی نیستید ، روسپی منم که نماینده ی مجلسم اما هرروزه ، در راس امور بودن مجلس را ، استقلال مجلس را ، قوانین مجلس را ، و سوگند نمایندگی ام را زیر پا می نهم تا از لاشه ی چیزی به اسم ” نمایندگی مردم ” ارتزاق کنم .

ای زنان خیابانی سرزمین من که گوهرشرافت خود را درناگزیر این روزهای قهقرا ، به تاراج این و آن می دهید ، شما روسپی نیستید ، روسپی منم که شعور بسیجی و پاسدار بودن را به دریوزگی قمه و غارت در انداخته ام . یک روز قرار بود منی که  بسیجی ام ، از غصه ی شما دق کنم . منی که  پاسدارم ، از حریم پاکدامنی شما پاسداری  کنم . چگونه است که من به آن کودنی متعمدانه ای روی برده ام که فساد را ، تنها و تنها  در حضور خیابانی شما می بینم ، اما همین فساد را درروسپی گری فلان وزیر و فلان معاون دزد و حامیان دریده ی آنان نمی بینم . همان وزیر و معاونی که آوازه ی پلیدی ها و رانت خواری ها و روسپی گری هایشان کمترین لرزه بر چارستون دستگاه قضایی ما نمی اندازد .

ای دخترکان و زنان روسپی سرزمین من ، یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید ومرا از هیمنه ای که برای خویش افراخته ام به زیر بکشید . تا زمانی که شما هرروزه از سر ناچاری تن به تن فروشی می سپرید ، سخن از استقلال گفتن وسخن از انرژی هسته ای و مبارزه با آمریکا راندن ، یک شلتاق وارونه است . یک حماقت جاری است . و یا بهتر بگویم : آذین بستین استفراغ ناشی ازخورش فریب مردمان است .

آهای ، این من ، روسپی ام . که با نگاه به هرزگی هرروزه ی شما ، و در تحلیل عقاب وثواب ، کوه گناه را برشانه های شما بار می کنم . این من ، روسپی ام . که رنج هرروزه ی شما را می بینم اما از پله های منبر مساجد بالا نمی روم تا در لباس پیامبر ، عمامه از سر بگیرم و برزمین بکوبم و حنجره ام را وعده گاه تقاص و حق شمایان کنم و فریاد برآورم : آهای ای همه ی مسئولان ، این روسپیان ، ناموس و آبروی مایند . این روسپیان ، بانوان سرزمین مایند . اینان را کفتار ناگزیری ، به تن فروشی هر روزه می برد . ننگ و نفرین برمن که به جای ترس از خدا ، همه ی آموزه های سرفرازی خود را ازترس حاکمان به خاک انداخته ام وازتماشای این همه ظلم آشکار ، جامه برتن نمی درم و هیچ برنمی شورم .

دخترکان روسپی سرزمین من ، می دانم که شما را جز از آوارگی هر روزه چاره ای نیست .اما من که روسپی زیرکم ، با ظاهری پرازفریب ، و دکمه های بسته از بیخ ، حکایت روسپی گری خویش را به اختفا می برم . هر دوی ما روسپی ایم . هم شما ، هم من . شما سرمایه های شرافت خویش به حراج می نهید ، و من ، به اسم خدا ، سرمایه های شرافت تاریخ سرزمین خویش به تاراج می برم . پس روسپی حرفه ای منم ، نه شما . شما گوهر یک دانه ی آفرینش اید . همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش ، و مهر او را در مادری اش ، و جاذبه ی او را در معشوقگی اش جای داده است .

تفاوت من با شما در این است که شما ، هرروزه ، از سر ناگزیری پای بر این گوهر یکدانه ی خویش می نهید ، و من ، که روسپی قهار این روزهای سرزمین خویشم ، پای برخود خدا می نهم و به اسم خدا ، حاجت های روسپی گری خویش  مطالبه می کنم .

اگرمن روسپی نبودم ، از رواج این همه اعتیاد و ورشکستگی گسترده در سرزمینم ، سربه اندرون خاک فرو می بردم و هرگز سخن ازمبارزه و خدا و پیغمبر نمی گفتم .من روسپی ام . که اگر نبودم ، تاریخ را ، به تماشای مضحکه ی اطوار کودنی خویش فرا نمی خواندم .

ای همه ی روسپیان سرزمین من ، ای دخترکان ، و ای زنان ناگزیر ، بگذارید در پیشگاه شما به زانو درافتم و صورت به خاک نهم تا شما پای بر صورت  من گذارید و روبه خدا ضجه برآورید که ای خدا : اگر هستی ، که هستی ، بدان و آگاه باش که این دریوزه ی صورت به خاک نهاده ، لباسی از قرآن به تن کرد و مارا فریفت . خود به نوا رسید و ما را به  قهقرای تحقیر و بی نوایی درانداخت .
 
ای خدا ، اگر هستی ، که هستی ، بیا  و تقاص ما را از این فریبکار هزار چهره بستان . با دستان پروردگاری ات ، چنگ به ریش تزویر او بزن وبه صورتش تف کن و به او بگو : چرا بندگان مرا از روال بدیهی رشدشان باز داشتی و از من خدا در انتشار دین خدا جلو زدی و به اسم من ، بندگان مرا از من گریزان ساختی و آغوش خداوندگاری مرا معطل گذاردی ؟ 


منبع:وب گاه شخصی محمد نوری زاد 


۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

متهمان بی نام؛ مجرمان آشنا / نوشابه امیری


 از دیـگـر نـویـسـنـدگـان

یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

 نوشابه امیری


گردانندگان "آشنا"ی نظام قضایی ـ امنیتی حکومت اسلامی، با توسل به ترفندی جدید، متهمانی "بی نام" را در دادگاه ها می نشانند و هر چه دل تنگ شان می خواهد از زبان آنان می گویند و می نویسند؛ از کیفرخواست ماموری به نام دادستان تا متنی که شاعری "اغتشاشگر" باید بگوید. و تاریخ استبداد همیشه چنین بوده است؛ متهمانی بی شکل که مردمان شان می خوانند و مجرمانی آشنا که نام مشترک همه آنها یکیست: دیکتاتور
از فردای روز تنفیذ حکم محمود احمدی نژاد، ساعت شنی استبدادبا خون پر شده است. با فریاد  کمک خواهی جوانی که در کهریزک، زیر تنه ماموران فرمانده "اراذل و اوباش"، دست و پا می زد؛ با صفیر شلاقی که زخمی بر پشت دانشجویی به جا می گذاشت؛ با فریاد جگر خراش مصطفی معراجی، گاه سوزاندن بدنش، گاه شکستن دانه دانه انگشتانش؛ با آه جانکاه مادری که روزی هزار بارمرد و زنده شد تا دریافت، جگر گونه اش دیگر جان ندارد؛ با مظلومیت همسری که نمی داند مردش کجاست، چراغ خانه اش چرا خاموش است... با نفس گرفته روزنامه نگاری که روزهاست در زیر زمینی پنهان شده که عسس نبیندش و در دامش نیفکند؛ با دلهره های جوانی که از راهی ناشناخته، خاک میهن را پشت سر می گذارد؛ با اندوه آنکه چون به غربت رسید، از فرزند 14 ساله اش شنید: بابا! کی به ایران برمی گردیم؟
آری؛ هفت ماه است که هر روز متهم "بی نام" می گیرند و نام مجرمان، آشکارتر می کنند. هفت ماه است که فرمان مرگ شنیده ایم؛ فرمان هایی که ولی مطلقه فقیه صادر می کند و جنتی و احمد خاتمی و ملاحسنی، بازتابش می دهند. با هر فرمان، گمنامی می میرد، اما نام مجرمی آشکار می شود.
هفت ماه است "برادران سردار" یک به یک به اجبار به میانه آمده اند تا "آشنا" شوند و بگویند: از این پس هر که را بگیریم، عامل دشمن است و با او همان می کنیم که با دشمن![انگار که از تجاوز و شکنجه و اعدام هم بالاتر هست] و همان گاه پاسداری "بی نام" به تلخی به خود گفته است: این چه نانی ست که در... می زنیم و به خانه می بریم؟
هفت ماه است که می بینیم آقا "باج" نمی دهد الا به بیگانه؛ حکم مرگ نمی دهد الا به مردمان ایران؛ از عطوفت نمی گوید مگر با "سردار" و "کودتاچی"؛ ازاقتدار نمی گوید جز در برابر مردمانی بر بند کشیده شده...
بله؛ هفت ماهست که ما بی نامیم و "عامل دشمن"؛ و "آقا"یان نام شان آشکار و آشکار ترشده است. هفت ماهست "رشید"مان در بند؛ "سحرخیز"مان در شب سلول؛ "عبدالله"مان در قربانگاه؛ "مسعود"مان در جمع قاتلان؛ "احمد"مان در جایی چون قبر؛ "مصطفی"یمان زبان به کام گرفته؛ "آرش"مان بردار... دشمنان مان اما هفت ماهست که هر روز حرفی از نام خود بر حافظه ملت به ثبت رسانده اند؛ ما در عین بی نامی شده ایم یک نام: ملت. آنان اما با یک نام شناخته شده اند، یک صفت: مستبد.
هفت ماهست که چنین است؛ هفت ماهی که "آقا"یان، هفت روزش را نیز تاب نخواهند آورد؛ ما اما زمین خورده ایم و برخاسته ایم؛ زخم برداشته ایم و برخاسته ایم؛ با فروکشیدن هر ستاره، ده ها ستاره آسمان مان را پر نور کرده اند، با هر طناب دار که "آقا"یان به پا کرده اند، جان ملت ما به پرواز درآمده و رقص زندگی را فریاد کرده است.
"آقا"یان هر چه سردار و مزدور داشته اند، به میانه بازی کشانده اند، ما هنوز میلیون میلیون در صفیم و همچنان "بی نام". هفت ماهست که جهان مارا به یک نام می شناسد؛ جنبش سبز؛ هفت ماهست که جهان، "آقا"یان را به نام هایی که درخورشان است، بیشتر می شناسد: دیکتاتور. جلاد، دروغگو، قاتل، اراذل، اوباش...
آری؛ هفت ماهست که ما "بی نام"ایم اما در یک نام تعریف می شویم: ملت آزادیخواهی؛ ملتی که داغ فرزندانش را از یاد نمی برد، در هر فرصت به میانه می آید؛ از 13 آبان تا 22 بهمن.
پس؛ مجرمان "آشنا" ما را نهراسانید از به دادگاه کشاندن متهمان "بی نام". حوالت مان ندهید به چوب های دار که از هراس به پا می دارید. از سیاهی بالاتر، رنگی نیست. با کشتن پدر "امید"، امید را نکشتید؛ با اعتراف "امید" ما، بی "امید" نمی شویم. ما هستیم؛ در زیر یک نام: ملت آزادیخواه ایران. گمنام و صاحب نام هم نداریم؛ یک تن ایم. یک تن واحد سبز. ملتی که تنها در 7 ماه، جامه دیکتاتورظاهرالصلاح رادریده است.
آری ما همه متهمین بی نامیم؛ جرم مان: دوستی میهن، آزادیخواهی، تظاهرات در خیابان ها، نوشتن روی فیس بوک، اطلاع رسانی... شما اما مجرمینی با هویت: کودتاچی، دروغگو، قاتل...
شما اسم دارید: محمود احمدی نژاد، سردار رادان، سردار نقدی، سردار همدانی، سعید مرتضوی، روح الله حسینیان، احمد جنتی، ملاحسنی، محمد یزدی، .... از آن بالای بالا، تا "صلواتی"هایتان.
چه خوش است بی نامی ما و چه هولناک، "آشنا" بودن شما.

منبع:روزآنلاین 


۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

هژبریزدانی و صادق محصولی / نوشـابه امیـری


از دیگر نـویـسـنـدگـان

شنبه 4 اردیبهشت 1389
نوشابه امیری
هژبریزدانی و صادق محصولی
این روزها که هژبریزدانی، سرمایه دار سرشناس ایرانی در جایی دور، جایی که از ایران تنها تابلویی به نام "سنگسر" بر سر در خود داشت، چشم از جهان فروبسته، مدام تصویری از او در نظرم می آید و در کنارش "صادق"ای که محصول عصر "آقا"ست. و از خود می پرسم:اگر سرنوشت«هژبر» شاه  چنان شد، بر "صادق"های میلیاردی عصر "آقا" چه خواهد رفت؟
هنوز دانشکده می رفتم که با "هژبریزدانی" مصاحبه کردم. به خیال خود می خواستم مردی راکه پایش در "کفش ایران" بود، بشناسانم. او با روی خوش، مصاحبه را پذیرفت. در دفترکارش، که هیچ نشانه ای از گزمه و عسس در آن نبود، به یکایک پرسش هایم پاسخ گفت. انگشتر چند میلیونی اش را هم گذاشت در کف دست ام تا عکس بگیرم و بعد در گزارشم جمع و ضربی کنم که گفته باشم: با پول این انگشتر، چند خانواده زندگی شان احیا می شد.
مصاحبه چاپ شد، و آن گونه که علیرضا نوری زاده هم در کیهان لندن نوشته، سرو صدای بسیار به پا کرد. یکی از اعضای سردبیری کیهان هم که در آن دوران در زندان بود، بعدها گفت:در زندان مصاحبه را می خواندیم و دست به دست می کردیم و خوشحال که چه ضربه ای خورده حکومت سرمایه داری وابسته!
فردای چاپ مصاحبه، زنده یاد دکتر مصباح زاده ـ صاحب امتیاز و مدیر مسئول روزنامه کیهان ـ کاغذی به دست، به تحریریه آمد و خطاب به من گفت: "دختر! دست کرده بودی در لانه زنبور. ولی خطر گذشت."
از ساواک به او زنگ زده و چند خطی پای تلفن برایش خوانده بودند با این مضمون که "اصلا با هژبریزدانی مصاحبه ای صورت نگرفته!" بدین ترتیب مصاحبه ای که هم نوارش بود و هم عکس هایش، تکذیب شد و تمام. بعد هم نه احضاری در کار بود و نه تمشیتی. ما اما سرخوش، که "زده ایم" و دست کرده ایم در لانه زنبور! چند خط تکذیب هم، خود امتیازی محسوب می شد برای روزنامه نگار جوانی که هنوز جهان را نمی شناخت.
حال برگردیم به امروز. حکومت تحت مدیریت آقای خامنه ای چند "هژبریزدانی" دارد؟ چند "صادق محصولی"؟ با "صادق"های "آقا" می شود مصاحبه کرد؟ با محمد رضا رحیمی، سردسته باند فساد فاطمی چطور؟ با سردار نقدی؟ با بقیه ؟
حتما می گویند: بسیار. اما بحث بر سرآن است که خبرنگاران امروز ایران، از اینان چه می توانند بپرسند؟ اصلا گیریم که پرسیدند، در کجا چاپ کنند؟ گیریم که هم پرسیدند و هم چاپ کردند، برآنان چه خواهد رفت بعد از درج مصاحبه؟ با یک تکذیب ساده تمام می شود؟ اگر همکار دیگری در این روزگار، همان کند که ما در عصری کردیم که "آقا"یان نامش را می نهند "طاغوت"، با او چه خواهند کرد؟
اگر روزگاری می گفتند به "اسب شاه نمی شود گفت یابو" امروز انتقاد اقتصادی از رئیس جمهور منصوب "آقا" که حکم شلاق دارد. امروز به سردار "آقا" می توان گفت: برادر نقدی! در خانه های فسادت چه خبربود؟ می توان از آقای جنتی پرسید: حاج آقا! چه می کنید با این همه انحصار وسوء استفاده؟ می توان از آن مصباحی که در یزد نشسته، یا آن آیت الله یزدی، یا آن رهبر مسلمان زاده حزب موتلفه پرسید با بیت المال چه می کنید؟
اصلا از بیت المال بگذریم ـ که اسم دیگرش شده است "بیت آقا"، و "جیب محمود" ـ می توان از آقایان پرسید:با قاتلین فرزندان ما، در کهریزک و اوین چه خواهید کرد؟ می توان نشانی "آقا سید" را گرفت که یکه تازبندهای امنیتی سپاه است؟ می توان پرسید چرا "مهدی محمودیان"، که پرده از جنایات رخ داده در زندان کهریزک برداشت، با پابند و دستبند به بیمارستان فرستاده شد؟ چرا هر دو ریه وی از کار افتاده؟ کسی هست جواب دهد که چرا"کاوه کرمانشاهی" تحت فشارست تا بگوید جاسوسی کرده؟ می توان از آقایان پرسید چرامادری که یک فرزندش کشته و فرزند دیگرش در بند کرده اید، در معرض این تهدیدست که با دخترش نیز، چنان خواهید کرد؟ ....
نه؛ "آقا" و "آقایان" کارشان با یک تکذیب ساده به پایان نمی رسد، باید زبان های ما ببرند، و دستان ما در غل و زنجیر کشند، تا بدانیم که الگوی آنها، "موگابه" است و "پینوشه". باید چنین کنند تا دریابیم که "طاغوت" یعنی حکومت کودتا؛ حکومتی که خوراکش، مغز جوانان است و هند جگرخوارست ایران را. حکومتی که تقليد لهجه‌ اقوام ايراني در آن "حرام" است، اما شکنجه و کشتن احسان و کاوه ـ فرزندان اقوام ایرانی ـ در آن "حلال".
با این کارنامه، اگربرای "هژبر"شاه، تنها تابلویی ماند با نام "سنگسر"، تاریخ می گوید برای "صادق"های "آقا"، نه "سنگ"خواهد ماند و نه"سر". گفته باشیم.


منبع:روزآنلاین

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

جهـان را باید به جـان پنـاه هـای زیـرزمـیـنـی بـرد...

 آخـرین جـنـگ جهـانی

 تورگـای فیشِکچـی

پرندگان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد
آنجا دیگر نه هوایی هست که شش هاشان را یارای تنفس اش باشد
نه قطره آبی هست که منقارشان را یارای نوشیدن

ماهیان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد
پیش از آن که جسمِ سرب فام شان، خود به مرمی فشنگ ها بدل شود

درختان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد
درختانِ گردو و کاج و سرو را
بی آنکه سنجابی آزار ببیند

باید به جان پناه های زیرزمینی برد
نگاهِ پاک کودکان را
پیش از آنکه مچاله شود مثل اسکناس های چرک
لای دست های زندگی

دستمالِ گل دوزی شده، بوی هندوانه
نَرمای کف رودخانه
پیچک های روی پنجره
دستِ روی پشانی ت توی روزهای سخت زندگی، همه را

جهان را باید به جان پناه های زیرزمینی برد.

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

خود ترا عاقبت کار همین خواهد بود / علی رضا نوری زاده


از دیـگـر نـویـسـنـدگـان
دکتر علی رضا نوری زاده


نایب مربوطه مهدی موعود، یکشنبه در رعشه ترس و لرزه وحشت، حکم قتل پنج پرستوی عاشق را صادر کرد.
سپیده دمان در اوین، دلهائی که سرشار از مهر میهن و لبریز از عشق به هموطن بود از تپیدن باز ماند و ولی فقیه وازلام و اجامرش، فرزاد و فرهاد و شیرین و علی و مهدی را به قتل رساندند تا رایت سیاه رعب و وحشت، در آستانه سالروز کودتای 22 خرداد، بار دیگر به اهتزاز درآید. صمد بهرنگی معلمی بود که شنا ندانستن، مرگ را در ارس به جانش زد. اما آل احمد آن مرگ را شهادتی کارساز کرد که شعله خشم و نفرت را از رژیم وقت به سرعت بالا برد به گونه‌ای که ماهی سیاه کوچولو، در وجدان میلیونها ایرانی سوگوار صمد شد.
آن روز از یک قصه ساختگی، حماسه‌ای پرداخته شد که هنوز هم علی‌رغم گفته‌ها و نوشته‌های همراهان صمد و آشکار شدن بسیاری از ناگفته های ـ به عمد ـ خیلی‌ها چنان به آن دلبسته‌اند که حاضر نیستند بپذیرند یک نویسنده کتابهای کودکان که دلخوشی از رژیم وقت نداشت هم می‌تواند به علت ندانستن فن شنا و سرعت جریان آب، غرق شود. امروز اما بردار شدن فرزاد خبر رسمی رژیمی است که چهار سال نتوانست با همه شکنجه‌ها و تهدیدها در زندان از معلم عاشق روستاهای کردستان، اعتراف بگیرد که تعلق حزبی داشته (که این خود نه تنها گناهی نیست بلکه یک اعتبار است که تو کُرد آزادمرد و آزادزن هوادار و یا عضو احزابی باشی که چون دمکرات و کومله با سابقه‌ای بیش از نیم قرن برای آزادی و عدالت مبارزه کرده‌اند) و در فعالیت‌هائی جز آموزش فرزندان کردستان و نشر و شرح مبانی حقوق بشر مشارکت داشته است. طی سالهای اخیر فرزاد به نمادی مورد احترام و مهر همه آزادیخواهان ایران تبدیل شده بود. پیامی که از زندان فرستاد با آن شعر دلنشینش، هرگز از یاد و دل آزاداندیشان پاک نخواهد شد. اگر صمد به آب زد و در تندآبه ارس به خفگی رسید، گلوی فرزاد را پنجه‌های ولایت جهل و جور و فساد سیدعلی بر عبور نفس بست. مرگ صمد یکی از مهمترین زمینه سازان انقلابی شد که در همان روز نخست به قدرت رسیدن، فتنه شد آن هم از نوع سیاه و نفرت برانگیزش. فکر می‌کنید اعدام فرزاد و شیرین و علی و مهدی و فرهاد چه بازتابی خواهد داشت. ولی فقیه و نوکر آرادانی‌اش بر این گمانند که پیکرهای آویزان بر طناب دار پنج آوازخوان آزادی و عشق، چنان رعبی در دل و جان اهالی خانه پدری می‌نشاند که از مشارکت در هر اعتراضی از این پس اعراض خواهند کرد. بیچاره‌ها نمی‌دانند وقتی مرگ می‌کارند، چنان نفرتی را درو خواهند کرد که پایان صدام حسین در مقابل پایانشان، به عروسی ماننده خواهد بود. بچه‌های کامیاران در سوگ آموزگارشان، می‌گریند اما در دلهاشان، شعله‌ای سر می‌کشد که دودمان اهالی ولایت فقیه را به باد خواهد داد. آقای خامنه‌ای خیال می‌کند با تائب و فیروزآبادی و احمدی‌مقدم و رادان و نقدی و چهار تا آخوند هرزه جانی از نوع جنتی و مصباح یزدی و احمد خاتمی و ذوالنور و محمد یزدی و... می‌تواند سرنوشت محتوم رژیم آدمخوار ارتجاعی‌اش را تغییر دهد. اما در همین شماره با نقل گزارش یکی از کارکنان دفترش، در می‌یابید رژیم در سراشیبی سقوط به کجا می‌رود و آن روزی که طنابهای دار لق لقه حاکمان را رقم زند دور نخواهد بود.
به جای هر سخنی شعری را که دقایقی پس از شنیدن خبر قتل پنج چاوشی خوان آزادی نوشتم می‌آورم. دیشب شعر را برای یکی از همکاران فرزاد در سنندج فرستادم، امروز برایم نوشته بود شاگردان فرزاد در کامیاران شعر را حفظ کرده‌اند.
فرزاد جانکم!
در بامداد خسته ایرانم
جلاد، آن نگاه پر از آفتاب را،
با دستهای خون و جنایت
تاریک کرد.
وقتی که قلب تو،
سرشار عشق و واژه و لبخند،
بر دار مرگِ سیّد منحوس
خاموش شد،
ایران برای فرزندانش
ـ آن شاخه‌های پرپر پرواز ـ
خون می‌گریست.
***
فرزاد جانکم
یارم، برارکم
در روستایِ دور،
آنجا که واژگان تو پرواز را،
تفسیر کرده بود
نوباوگان کرد،
بر بام کوههای غریب
در سوگ آنکه بر لبشان
یک حرف راند و خواند
دریای اشکهاشان را
سر ریز کرده‌اند.
***
فرهادوار رفتی و شیرینت
همراه و همسفر شد.
در آسمانِ شهرم،
منظومه‌های عشق و رهائی
همنام با شما
در بامداد خونی امروز،
سرزدند.
جلاد،
در وحشت مضاعف خود
با رعشه‌های مرگ
تنهاترین نماد جنایت شد
وقتی که پنج پرستو را
اسلام نابِ نابِ ولائی
سر می‌برید!