۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

معرفی فیلم گی‌تم Shortbus

ماجرای روابط دوگانه و چندگانه بین گروهی از جوانان که در پاتوقی زیرزمینی در شهر نیویورک به وقوع می‌پیوندد؛ در واقع، فیلم، نوعی پورنِ داستانی سینمایی است، محتوی تجارب مختلف جنسی که با تکیه بر روایتی دراماتیک، رمانتیک، کمیک و البته اروتیک به پیش می‌رود.
Director: John Cameron Mitchell 
Stars: Sook-Yin Lee, Paul Dawson, PJ DeBoy 
Comedy, Drama, Romance
2006 (Canada)   
   برای دسترسی به لینک imdb  روی پوستر کلیک کنید
 
http://www.imdb.com/title/tt0367027/









 

۱۳۹۲ دی ۸, یکشنبه

اولین رساله کارشناسی ارشد با موضوع "بررسی ویژگی‌های افراد با گرایش جنسی متفاوت" در دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران

از سوی دیگر اهمیت این دست پژوهش‌ها زمانی آشکار می‌شود که به این واقعیت توجه کنیم، که گرایش‌های جنسی متفاوت، در کشور ما نه تنها برای مردم عادی بلکه برای دانشگاهیان و کارگزاران اجتماعی موضوعی نسبتا ناشناخته است و نگاه قالب در محیط آکادمیک، نگاهی سوگیرانه و غیرعلمی است.
در بسیاری از جوامع ، جنس و میل جنسی به منزله تابوست . در حالیکه نازلترین جایگاه آن همسان و همسنگ با تشنگی ، گرسنگی و نیاز به غذا و خواب می باشد . جنس و میل جنسی معضل نیست ، بلکه سرکوب کردن یا سکوت نمودن در برابر آن و ایجاد ابهام و اغفال پیرامون آن به مشکل می انجامد . جهالت و نا آگاهی و افراط و تفریط دو خطر اصلی در تعامل انسان با جنسیت و تمایلات جنسی است ، که چنانچه با چشم فرو بستن بر حقایق ، سرکوب واقعیات و رهبانیت های غیر علمی و غیر منطقی توام گردد، میتواند ویرانگر و فاجعه آمیز باشد و چه بسا ، خود آغاز و ابتدای انحراف و مبدا و منشا خطا و اشتباه شود. هرچند قریب به چهل سال از زمانی که انجمن روانپزشکی امریکا تـفاوت در گرایش جنسی را به عنوان یک طبقه تشخیصی کنار گذاشت، می گذرد، ولی مسائل علمی مطرح شده پیرامون این پدیده همچنان در سراسر دنیا ادامه دارد.در جوامع پیشرفته، جدا از قضاوت های اخلاقی، فرهنگی و مذهبی که درمورد اقلیت های جنسی وجود دارد، وضعیت این قشر مورد بررسی مردم شناسان، روانشناسان و جامعه شناسان قرار گرفته است. زیرا به دلیل چالش های اخلاقی مطرح شده پیرامون گرایش های جنسی متفاوت ، این قشر دراغلب جوامع، به حاشیه رانده شده و با مشکلاتی روبرو هستند. اقلیت های جنسی به دلیل تعارضاتی که میان گرایش جنسی آن ها و هنجارهای اخلاقی و فرهنگی جامعه وجود دارد، اغلب بطور جدی و بیش از دیگر افراد در معرض افسردگی و نا امیدی، سوء مصرف الکل و مواد قرار می گیرند.عده ای از اقلیت های جنسی به دلیل احساس گناه و نفرت از خویشتن، خودکشی می کنند و نرخ خودکشی در میان اقلیت های جنسی در تمامی جوامع بسیار بالا است و طیفی از مشکلات مربوط به سلامت روان در این قشر مشاهده می شود . درجوامع سنتی تر مانند ایران، احتمال تن دادن به ازدواج در این افراد، به دلیل فشارهای خانواده و اجتماع بیشتر است. ازدواج هایی که اغلب به شکست می انجامد و توأم با مشکلات زناشویی و عاطفی و مراجعه برای دریافت خدمات بهداشت روان است. با این حال، مشکلات این قشر همچنان مسکوت باقی مانده و گاها از سوی متولیان جامعه ،وجودشان انکار شده ، که تنیجه آن ،عدم آگاهی جامعه ، مسولین آموزشی پرورشی ، خانواده ها و والدین در این باره میباشد.برخی اقلیت های جنسی را بیمار دانسته و محتاج درمان ، و برخی دیگر نه تنها گرایش جنسی متفاوت را بیماری نمی دانند ، بلکه اعمال آنها را بزهکارانه و منافی عفت به حساب می آورند و مسلما این امر ، در درجه اول عواقب و صدماتی را متوجه اقلیت های جنسی و خانواده ی آنها کرده و متعاقب آن بر کلیت جامعه تاثیر گذار است . از سوی دیگر اهمیت این دست پژوهش ها زمانی آشکار میشود که به این واقعیت توجه کنیم ، که گرایش های جنسی متفاوت در کشور ما نه تنها برای مردم عادی بلکه برای دانشگاهیان و کارگزاران اجتماعی موضوعی نسبتا ناشناخته است و نگاه قالب در محیط آکادمیک ،نگاهی سوگیرانه و غیر علمی است که از عوامل اصلی این موضوع میتوان به عدم انجام پژوهش در این زمینه و عدم وجود منابع در خور که گرایشهای جنسی متفاوت را مورد مداقه و برسی علمی قرار داده باشد ؛ اشاره کرد . حتی بخش قابل توجهی از متخصصان بهداشت روان اطلاعات کافی درمورد چگونگی برخورد با مراجعان این قشر ندارند.با وجود طبیعت پیچیده و مشخص نبودن علت اصلی گرایشهای جنسی متفاوت و با توجه به مسائل اجتماعی – فرهنگی – مذهبی می توان ادعا کرد در کشور ما در این خصوص هنوز هیج کار پژوهشی در خورتوجهی صورت نگرفته و بیشتر توجیهات عمومی جنبه پاک کردن صورت مسئله را داشته است .اما اگر گرایشهای جنسی متفاوت را بشناسیم میتوان جهت آسان کردن فرایند هویت یابی و حل تعارضات در مواجه با ارزشهای اجتماعی و پذیرش گرایش جنسی ، اقدام به توانمند سازی آنها و آگاهی بخشی به متولیان پرورشی و والدین جهت فرزند پروری مناسب و آگاهانه نمود . امید است این پژوهش و یافته های آن در محیط آکادمیک تاثیرگذار باشد و سر آغازی برای انجام تحقیقات بیشتر در این زمینه گردد.

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

به یاد نادره افشاری

تو اون دو روزی که فرندفید داون شد فرصتی پیش اومد و به فیسبوک سر زدم؛ لیست دوستان رو بررسی میکردم ناگهان چشمم خورد به اسم نادره افشاری با پیشوند "زنده یاد"؛ یک آن شوک شدم؛ قبلن که اونجا بودم کم و بیش در ارتباط بودیم؛ رفتم سایتش رو چک کردم دیدم آبان سال پیش فوت شده و من از خبرش جا موندم؛ در هر صورت خیلی متاسف شدم؛ این متن هم ظاهرن آخرین نوشته‌ش باشه که از خودش و بیماریش گفته؛ در واقع وصیت کرده؛ در مجموع، جسارت جاری در ادبیاتش رو دوست دارم و پیشنهاد میکنم این نوشته رو بخونید؛ روانش شاد.
 بیماری امانم را بریده است. از درد کشیدن خسته شده‌ام که گاه اگر به کسی تندی کرده‌ام، دلیلی نداشته است جز همین «درد»! چند شب است که در هنگام خواب وصیتنامه یا «یادنامه»ای در سرم می‌چرخد که بنویسم هرچه را که دوست دارم؛ پیش از آن که «اجل معلق» سر برسد که حتما می‌رسد و «هیچکس» را از آن گریزی نیست؛ من نیز از اهالی همین ولایت «هیچکس» هستم. در آغاز بگویم که من [نادره افشاری] به هیچ خدا و الله و محمد و علی... و در اساس به هیچ دین و مذهبی باور ندارم و همه‌ی دینها را دسیسه‌ی شیادان، راهزنان و شارلاتانها برای به بردگی کشاندن مردم و سواری گرفتن از ایشان می‌دانم. بنابراین اگر روزی نبودم، دوست ندارم کسی لباس سیاه بپوشد، ریش بگذارد، حلوا و خرما خیر کند، فاتحه بگیرد و یا حتی شیون و زاری کند. شمعی و شرابی و شاخه گلی مرا بس است.زندگی کرده‌ام آنگونه که دوست داشته‌ام و خودم را در فرزندانم و کتابها و نوشته‌هایم منتشر کرده‌ام؛ پس، از همچو منی سخن از «مرگ» گفتن «یاوه»ای بیش نیست. من در تک تک واژه‌هایم زنده‌ام و زنده می‌مانم؛ چرا که برای آزادی از بند بردگی‌ها و آگاهی و شناخت، دست به قلم برده‌ام. به عنوان یک زن خاورمیانه‌ای که خود را از بند «مفعول» بودن رها کرد و به عاملی کننده و خواهنده و «فاعل» تبدیل شد [با تلاشی جانکاه] به خودم افتخار می‌کنم؛ امیدوارم زنان و آزادیخواهان کشورم نیز چنین کنند! هیچکس مرا ساپورت نکرد؛ پدرخوانده نداشته‌ام؛ مزدور و قلم به مزد هیچ درگاه و درباری نبوده‌ام؛ هرچه کرده‌ام، خود [بر اساس باور و شناختم] کرده‌ام؛ با سوزن کوه کنده‌ام و با پشتکار کارهایم را به ثبت رسانده‌ام! کوشیده‌ام هر چه نوشته‌ام را تا پیش از پایان سال 1390 منتشر کنم. چیز زیادی در کامپیوترم [بجز چند ده کار نیمه کاره] ندارم که اگر بخت و فرصتش را داشتم، حتما تمامشان می‌کنم! دوست ندارم از زندگی خصوصی‌ام [حتی نام همسر و فرزندانم] چیزی بنویسم! در زندگی هیچ مردی را واقعا «دوست» نداشته‌ام؛ اما به همسرم احترام می‌گذارم؛ چرا که هرچه کرده‌ام و هرچه نوشته‌ام، در همین «شانزده/هفده» سالی است که با او بوده‌ام که هیچگاه برای من تکلیف تعیین نکرد؛ هیچگاه «بکن نکن» نکرد و هیچگاه «قلم» دست و پایم را نشکست. بقیه‌ی مردانی که گاه در داستان‌هایم نامی از آنها برده شده است، تنها «خوراک قصه»هایم بوده‌اند. کارهایم را با بازنویسی تازه در وبسایتم منتشر کرده‌ام. همه می‌توانند کارهایم را چاپ و منتشر کنند. کسی از ایشان بازخواست نخواهد کرد. فقط دوست ندارم کارهایم را سانسور، دستکاری و یا «قیمه قیمه» کنند. بیزارم از کسانی که به خودشان اجازه می‌دهند کارهایم را دستکاری کنند! پیکرم را می‌سوزانند و به آب و باد و باران می‌سپارند. مرا در چهچه‌ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره‌ها، در نوازش نسیم و در مزه‌ی شراب خواهید یافت؛ طبیعت، اینگونه زنده است! تنها «خودخواهی» و آرزویم این است که در ایران آزاد بدون آخوندها، کتابهایم در مدارس و دانشگاهها تدریس شوند و [اگر شد] با نگاشتن نامم بر سنگ مرمر سپیدی، زیر پای فردوستی توسی در میدان فردوسی، جاودانم کنند؛ چرا که برای زیبا، شیوا و درست نگاشتن زبان پارسی بسیار کوشیدم! از جنجال بیزارم و برای همین هم نخواستم خوراک و طعمه‌ی مدیایی شوم که در نهایت سرنخش به حکومت کهریزکی اسلامی می‌رسد! می‌توانستم مادر بهتری برای فرزندانم باشم [اگر دانشش را می‌داشتم] با این همه [در گیرو دار فرار، طلاق، وحشت و آوارگی] بیش از این توانش را نداشتم. فرزندانم مرا حتما خواهند بخشید؛ همین! نادره افشاری تاریخ تنظیم: 26 اسفندماه 1390

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

معرفی فیلم گی‌تم Heartbeats

مثلثی عشقی بین ماری، نیکولا و فرانسیس؛ می‌تونم بگم یکی از بهترین درام‌ها و فیلم‌های با مضمون عشق بود که طی این چند سال دیدم؛ همراه با موسیقی متن بسیار خوب
Director: Xavier Dolan
Stars: Xavier Dolan, Monia Chokri, Niels Schneider
Drama
2010 (France)
   برای دسترسی به لینک imdb  روی پوستر کلیک کنید
 
http://www.imdb.com/title/tt1600524/









 
 

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

شب‌ نوشت

سه‌شنبه به خاطر کیسی که مرجان بهم گفته بود و ازم کمک خواسته بود یاد سررسید قهوه‌ایم افتادم که دست علی بود؛ شب حدود یک بود بهش پیام دادم: "شب بخیر، موردی پیش اومده، می‌تونم فردا سررسید قهوه‌ای رو داشته باشم؟" حدود 3 بود جواب داد: "سلام، بله چشم، حتما، تو فکر بودم امروز یا فردا پس بدم بهت" البته می‌دونم که تو همچین فکری نبود؛ اثباتش هم این که فردا نیومد سراغم که سررسید رو پس بده و خبری ازش نشد.

۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

شب‌ نوشت

دوشنبه شب بود باز مجبور شدم برم اداره؛ البته تا علی هست با کمال میل میرم؛ کمااینکه هیچ دیدار خاصی هم نصیبم نمیشه؛ مثل همین امشب؛ رفتم و چند کلمه کوتاه با هم دیالوگ داشتیم؛ البته یه نکته جالب هم داشت؛ گمونم حدود ساعت یک بود؛ داشتم از پله‌ها میومدم پایین که داخل حیاط بشم دیدم اون ته ایستاده و میخواد بره سمت درب اصلی؛ کمی دست و پامو گم کردم ولی تصمیم گرفتم بی توجه بهش به مسیر خودم ادامه بدم؛ از دور که منو دید مسیرش رو عوض کرد و اومد سمتم؛ علی‌رغم اینکه می‌تونست صبر کنه تا من بهش نزدیک بشم؛ سطح انتظارم هم جالب توجه شده! درست خاطرم نیست چی گفتیم؛ حتما چیز مهمی نبوده که از ذهنم رفته؛ برای حدود 3 هم بود که باز اومدم پایین که برم بخوابم؛ نبود؛ محمد بود و با هم کمی احوالپرسی کردیم؛ نرمال بود؛ رفتم تو نمازخونه، چند دقیقه‌ای که گذشت علی اومد و یک سری زد؛ نمی‌دونم چی کار داشت؛ بیدار بودم، هیچ عکس‌العملی نتونستم انجام بدم وقتی دیدمش؛ یک آن همونطور که دراز کشیده بودم قفل کردم؛ لابد اونم فکر کرد خوابم و با اشاره سعی داشت بهم بفهمونه که مزاحمم نمیشه و به خوابم ادامه بدم. طبعا من هم ادامه دادم. همین بود فقط.
 

۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

شب‌ نوشت

حدود ساعت‌های چهارونیم بود رفتم تو خوابگاه؛ به بهانه بیدار کردن کامران؛ حدس می‌زدم باشه و باید بیدار هم باشه؛ درست بود؛ داشت حاضر میشد بره بیرون؛ طبعا با محمد! از کنارشون رد شدم و خیلی سرد و غریب‌وارانه سلام کردم، خودش جواب داد، یکمی بهت‌زده شده بود؛ اون محمد خیلی مغموم و سنگین نگاه کرد؛ می‌تونم به این نتیجه برسم که یکی از دلایل رفتارش این دو ماهه همین محمد بوده باشه؛ احتمالن یه چیزایی بو برده یا خودش بهش گفته؛ در هر صورت اصلا نگاه تو صورتم هم نکرد؛ رفتم سراغ کامران و یکمی وقت رو کشتم تا بتونم بیشتر اونجا بمونم و حسش کنم؛ داشت شلوارش رو عوض می‌کرد؛ بی‌اراده چشمم افتاد به سمتش ولی در کسری از ثانیه روم رو برگردوندم؛ یکی دو دقیقه‌ای گذشت و خواستم بیام بیرون؛ که از کنارش رد شدم؛ اومد خیز برداره تا یه چیزی بگه یا خودش رو نشون بده؛ همون رفتار دوگانه‌ای که از هر شکنجه‌ای بدتره؛ اما خیلی قرص و محکم خودم رو جمع و جور کردم و بی‌ هیچ حرکت اضافه‌ای از کنارش گذشتم؛ حس کردم انتظار چنین رفتاری از من نداشت؛ واقعیتش خودم هم نداشتم... و اومدم بیرون.

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

شب‌ نوشت

جمعه شب بود؛ از قبل برنامه‌ریزی‌ش رو کرده بودم؛ نمیدونم چرا خیلی امیدوارم بودم به این یکی؛ براش پیام دادم که: هستی؟ گفت: بیرونم. گفتم: فردا شام بریم بیرون؟ گفت: فکر نکنم هر شب بیرونم. انتظار نداشتم چنین چیزی بگه؛ یکمی فکر کردم بهش گفتم: هیچ شبی برای من وقت نداری؟ گفت: دفترچه مرخصی‌مو فردا چک کن، به خدا دائم بیرونم. لحظه‌ی سختی بود، قابل پیش‌بینی نبود برام؛ فقط تونستم براش بنویسم: من فقط سئوال کردم، حرفت رو قبول دارم. دیگه پاسخی نداد؛ یک ساعتی تقریبا گذشت که داشتم دیوونه می‌شدم دیگه؛ تو خیابون قدم می‌زدم و هزارویک فکر و خیال از سرم می‌گذشت؛ باز گوشی رو گرفتم دستم و براش نوشتم: راستی در همون راستای قبلی یه سئوالی برام پیش اومد؛ می‌خواستم بدونم کلا واسه من وقت داری؟ احساس می‌کردم الان هست که تیر خلاص بخوره تو شقیقه‌م. جواب داد: پیرو همون صحبتای قبلی، قیافه‌مو ببینی می‌فهمی که واسه خودمم وقت ندارم. حدسم درست بود؛ تیر خلاص رو درست زد همون‌جایی که باید بزنه؛ فقط براش نوشتم که: ممنون که پاسخ میدی. جواب داد: خواهش می‌کنم نیا خان. داشتم تند تند قدم می‌زدم؛ بغضم هم درست نمی‌ترکید... لعنتی.
احساس می‌کنم به بازی گرفته شدم؛ فکر می‌کنم منتظر هست من سر برم تا بتونه یه بهونه‌ای داشته باشه برای تموم کردن علنی رابطه؛ ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونم تصورش رو هم بکنم که بخوابم بهش برگردم و براش خشمگین بشم؛ باید یه فکر دیگه بکنه؛ باید یه فکر دیگه بکنم.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

شب‌ نوشت

حدودای ساعت 10 شب بود رفتم اداره؛ خیلی بی‌حوصله و دلتنگ بودم؛ به بهانه عرفان رفتم پایین که ببینمش؛ خواب بود؛ نزدیک یک و نیم بود که رفتم تو حیاط؛ برخوردش گرم‌تر بود نسبتا؛ بهش گفتم کی بیام که بتونی بریم اونور بشینیم یه نیم ساعتی صحبت کنیم؟ گفت همین الان هم من حرفی ندارم؛ دلم نبود اون موقع حرف بزنیم، یکی بود که مزاحم بود؛ بالاخره رفتیم اونور حیاط و رو پله نشستیم؛ براش یه بسته کاکائو تلخ گرفته بودم؛ رفتم بالا که بیارم بهش بدم تا برگشتم دیدم مزاحم هم اومده اونجا؛ پشیمون شدم و رفتم کاکائو رو جاساز کردم تو آشپزخونه پایین؛ اومدم کنارش نشستم، یه 20 دقیقه نشسته بودیم و همونطور که پیش‌بینی می‌کردم مزاحم تمام وقتم رو کشت؛ پشیمون شدم و رفتم بالا؛ نزدیک 2 بود بهش پیام دادم: "اینطوری ازم فاصله نگیر. رحم داشته باش. هضم این حجم غم برام ممکن نیست. نذار تو خودم گم شم. بیا کم کم دور شیم؛ دارم محو میشم" پاسخ داد: "یه شعر یکی از دوستام میخوند، همین که الان از هم دوریم، نشون میده خیلی وقت کنار هم بودیم" چیزی از منظورش نفهمیدم؛ یعنی درست متوجه نشدم؛ بهش گفتم: بیا رو در رو و صریح حرف بزنیم؛ گفت: فرقی نداره‌، حرفی نیست که بگم، گفتنی‌هارو گفتم؛ دیگه چیزی نگفتم.
ساعت از دو و نیم گذشته بود؛ تصمیم گرفتم برم بخوابم؛ اون بسته شکلات هم آوردم با خودم پایین که بهش بدم و بی هیچ صحبتی رد شم برم؛ ولی نبود؛ هر چی چشمامو تنگ کردم از دور دیدم خوش نیست اونجا؛ رفتم تو نمازخونه و دیدم افتاده کف زمین و خوابش برده؛ یک آن جا خوردم؛ رفتم پشت پرده که بخوابم؛ یه بالشت کوچیک همرام بود. در اولین لحظه خواستم بی‌اختیار برم طرفش و بالشت رو بذارم زیر سرش ولی یک آن به یادم اومد خیلی بهم ظلم کرده، لحظه‌ای تردید کردم و برگشتم ولی باز دلم آروم نگرفت و رفتم بالشت رو گذاشتم زیر سرش، خودش بیدار شد. بسته کاکائو رو هم گذاشتم کنارش؛ تو خواب و بیداری پرسید مال منه؟ گفتم آره و بگیر بخواب و خوابید؛ خودم رفتم پشت پرده و خوابیدم؛ چند باری از زیر پرده دید زدم، باز آروم نگرفتم بلند شدم ایستادم و کامل رفتم نزدیکش که ببینم از بالشت من استفاده کرده یا نه؛ دیدم زیر سرش هست یه لبخند رضایتی بر لبم نشست؛ برگشتم سر جای خودم؛ روی زمین؛ حدس میزدم که وقتی بیدار بشه میاد و بالشت رو میذاره زیر سرم؛ یعنی دوست داشتم چنین بشه؛ خوابیدم و استثنائا همونطور شد که میخواستم؛ نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم زیر سرم بلند شد و بالشت رفت زیرش؛ یک بار دیگه هم نزدیک 6 بود که حس کردم در باز شد و یکی داره میاد طرفم؛ خودش بود، اومد صدام زد که خواب نمونم؛ گفت میخوام برم بخوابم و دنبال کی میخوای بری، خواب نمونی؛ بهش گفتم دنبال هیچ کی نمیرم؛ از در داشت خارج میشد و بهش گفتم شبت که نه صبحت بخیر؛ خندید و رفت.

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

شب‌ نوشت

امروز صبح باز تو راهروهای اداره دیدمش؛ اون منو ندید؛ کار داشت اومده بود بالا؛ قاعدتا اون ساعت باید خواب باشه؛ بعد رفتش تو اتاق انتظار نشست منتظر رئیس بود؛ نمی‌دونم چی کار داشت؛ چند دقیقه‌ای تحمل کردم ولی دیگه تاب نیوردم؛ داشتیم می‌رفتیم بیرون، رفتم به یه بهونه‌ای تو اتاق منشی تا یه نظر ببینمش؛ خیلی معمولی و مثل همیشه همینطور که رو صندلی نشسته بود لبخندزنان باهام احوالپرسی کرد؛ چند ثانیه‌ای موندم و رفتم؛ قبلن اگر کاری پیش میومد که از خوابش میزد و میومد بالا تو ساختمون اداره حتما بهم سر میزد؛ و اگر کاری بود که باید منتظر می‌موند میومد تو اتاق ما؛ حتی خیلی وقت‌ها چون از خوابش نزنه کارهاشو من براش انجام می‌دادم، یعنی خودش میخواست؛ حس میکردم با هم ندار هستیم و باهام تعارف نداره؛ ولی الان میاد یک ساعت هم بالا بیکار می‌شینه منتظر رئیس اما دیگه نمیاد پیش من؛ همین دیگه.

۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

شب‌ نوشت

حتی اگه سرحال هم باشی وقتی یک آن می‌بینیش همه دنیات سیاه میشه؛ حتی وقتی تو شهر می‌چرخم و از جاهایی که با هم رفتیم گذر می‌کنم اینقدر حس خفگی بهم دست میده که می‌خوام یه بلایی سر خودم بیارم؛ میگذره لابد؛ حتما همه چیز خوب میشه.

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

شب‌ نوشت

ما به دنیای هم تعلق نداریم؛ اما نمی‌خوام رابطه‌مون اینقدر بی‌مقدمه و به این سردی تموم بشه؛ فاصله‌ی وصال و فراغ فقط یک روز بود؛ 29تیر با هم بودیم، از فرداش دیگه جوابم رو نداد تا همین دیروز؛ تازه این هم خودم بودم که تو مسیرش قرار گرفتم، یعنی خودم رو تو مسیرش قرار دادم؛ فقط دلم میخواد بدونم چرا آخه اینقدر ناگهانی ازم دست کشید؛ یه چیزهای دیگری هم هست که الان حوصله تعریف کردنش رو ندارم؛ به یه چیزهایی شک کردم که فقط در حد حدس و گمانه زنی هست. حالا امیدوارم لااقل باهام حرف بزنه و صریح باشه؛ میدونی یه زمانی بالای یه قله بودیم؛ یا شاید یه دره؛ دوران خوبی بود، ولی یک آن هل داد منو و از اون بالا به تماشا ایستاد؛ البته نیفتادم و همون اول راه دست‌آویزی پیدا کردم؛ الان دو ماهی میشه تو زمین و هوا معلقم و فقط با یک دست خودم رو از سقوط به دره حفظ کردم؛ انتظار ندارم دستم رو بگیره و بالا بکشه، از طرفی از این تعلیق هم خسته شدم؛ دستم دیگه جون نداره؛ دلم میخواد لااقل لگدش کنه که پرت شم پایین و تکلیفم رو با خودم و دنیای خودم معلوم کنم؛ بالاخره همه چیز درست میشه.