میهنم را آزاد می کنم ، دوباره می سازمت وطن ، مرگ بر دیکتاتور ، نترسین نترسین ما همه با هم هستیم . ما همه با هم هستیم؟ شور، شعار، شور، شعار، شور، گلوله ، شعار، شکنجه ، تجاوز و ترجیح فـرار بر قـرار.
گوشه ای از خانه کِـز می کنیم . هنوز امیدواریم ، خبرها را مرور می کنیم . اعتصابِ غذا ، دفن های شبانه ، گورهای دسته جمعی و سرکوب هر صدا . غمی نیست ! مثبت می دهیم ، منفی می دهیم و بر سرِ آزادی بیان در محیط های مجازی می جنگیم . راستی قرار بود میهنم را آزاد کنم . بی خیال ؛ فعلا جنگ سایبری لذت بخش تر است . اما باز نیز من مردش نبودم .

طفلی در پنجمین دهه از عمرش، تازه فهمیده چه چیزها که نباخته . در نوجوانی اسیر چنگال قاضی انقلاب شده بود و خلخالیِ جلاد ، حکم به اشد مجازاتش داده بود . اما به هر ترتیب از آن حکم گریخت و به زندگی بازگشت . ولی محرومیت از تحصیل برای نوجوانِ 16 ساله ی عاشق تحصیل ، بهای سنگینی بود که در آن دوران داد و امروز پس از سالها ، در حسرت آن روزها و نفرت از این روزها ، سخت افسرده است . پس از بیست و چندسال زندگی مشترک با پدرم هیچ نشانه ای از زناشویی بینشان نیست و امیدی به بقای این رابطه نیـز . گولـه برف کوچکی که از سالها پیش غلتان غلتان رو به پایین در حرکت بود ، امروز بهمن وار از کمرِ کـوه نیز گذشته و دیرنیست که از بنیـاد ، بنیانِ خانواده را نشانه رود . من چه می توانم بکنم؟
هیچ ، فقط می نویسم و بس ...
غم کم نیست . پدرم نیز خسته است از این زوال . دوستانی که نیمی شان به فکر فرارند از این دیار و نیمی دیگر هنوز مثل دیروزِ من می گویند دوباره می سازمت وطن و همان سریالِ شور و شعار ؛ با این تفاوت که نه در خیابان ، بَـل در خانه و با کلیدهای مکعب نما ، روبروی صفحه ای نورانی ، متصل به آن سوی مرزها .
و باز من چه می توانم بکنم؟ هیچ ، فقط می نویسم و بس ...
دوستی دارم که پی ازدواج است ، کار مناسبی ندارد ، عاشق است و بی پول . سنگ صبورش منم . دوستی متاهل دارم که کار هم داشت ، خوشبخت هم بود ، ولی امروز اسیرِ شیشه و کراک ، در گوشه ی کمپی نشسته و به فرزند 3 ساله اش می اندیشد . همسرش طلاق می خواهد و مهر ، و فرزند خردسال فقط بابـا را .
غصه ی او را نیز می خورم . و غم کم نیست . هزاران زندانی ، هزاران معتاد ، هزاران فاحشه ، هزاران کودک خیابانی و چندین هزارتای دیگر از این دست .
و عمریست روزمرگی می کنیم و روز به روز مایوس تر به فردا ، سخت به این می اندیشم که هیچ دلیلی برای بیشتر زیستن نیست . منی که گمانم از ازل ساخته شدم برای غصه خوردن و سنگ صبور بودن ، دم بر نیاوردن و لبخند زدن .
و عجیب آنکه مدتهاست این اشعار در سَرَم مدام می کوبد؛
من از حالِ زندگی ، از سیبِ سرخ ، تا مرگِ ماهی اسیر ، در قفسِ لجن نشین باخبرم ،
چه کسی باخبر از حالِ من است ، جز من و من ؛ چه کسی باخبر از حالِ من است؟
چه کَسـی ...
اشکمون رو که در آوردی شما جناب نیا.امیدوارم مشکلت سریع برطرف بشه.
پاسخحذفمرثی از لطفتون گرامی.
پاسخحذفوای چه دل پری
پاسخحذفنیا جان جریان چیه دوست عزیز.؟ نگرانم کردی.نکنه کار دست خودت بدی یک وقت.
پاسخحذفبهتر دوباره یکم بری تو آنتراکت...
نه غوغا جان.نگران نباش.بادمجون بم آفت نداره:)
پاسخحذفتازه یک هفته تو آنتراکت بودم...