۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

بیشتر از نیا ؛ قصه‌ی من


سال گذشته با یه کسی آشنا شدم که ازم خواست یه شرح حالی در مورد خودم با محور روابطم براش به تصویر بکشم. از اونجایی که کلا نمی‌تونم کوتاه و خلاصه بنویسم، شروع کردم به تعریف. از روز نخست. در واقع از نخستین روزهایی که هر کسی می‌تونه به خاطر بیاره. رابطه‌م با اون پسر به سرانجامی نرسید ولی این شرح‌حال رو برام به یادگار گذاشت. چیزی که خودم قبلن به نوشتن و ثبت کردنش فکر نکرده بودم. بعدتر به این فکر افتادم شسته رفته‌تر بنویسم و منتشرش کنم، اما حس کردم بیان محاوره، بیش از هر چیز، حق مطلب رو ادا می‌کنه. دست کم الان اینطور فکر میکنم.
  شروع کردنش سخته. اینکه دلم میخواد همه رو با هم بنویسم هم قابل کتمان نیست. اینکه نمیدونم از کجا باید شروع کنم هم همینطور. با همه این احوال میخوام بی مقدمه از کودکی بگم تا امروز.
اولین دریافت های جنسیم از تمایلاتم برمیگرده به حدود 5 سالگی. خاطراتش رو کاملن یادم هست اما فعلن ازش میگذرم تا بزرگتر بشم. دوران دبستان برام شروع برخورد با دنیایی از پسرها و مردهای متفاوت بود. به خاطر ظاهرم و فرهنگ غالب جامعه همیشه مورد تعرض بودم. به دختر بودن متهم بودم. همیشه تو مدرسه 700 نفری با بقیه فرق داشتم. یعنی قطعن با 695 تاشون فرق داشتم. فرق که میگم اینجا منظور نگاه بقیه به خودم هست. دوران راهنمایی بزرگتر شدم و بیشتر شناختم. برای خودم اصلن عجیب نبود ولی میدونستم اگر با بقیه مطرح کنم دلم میخواد توسط فلان معلم یا فلان دانش آموز لمس بشم برام عجیب هست. مثلن یه معلم تاریخ داشتیم خیلی خیلی خوشتیپ بود. بلوند و تنومند. همیشه تیپ چرم یا لی میزد. کلا با همه فرق داشت. صورت همیشه سه تیغ. خلاصه اینقدر ازش خوشم میومد که ازش بدم میومد. چون احساس میکردم به یک پسر دیگه تو کلاس خیلی نگاه میکنه و اصلن حواسش به من نیست. بگذریم. تو دوران راهنمایی با چند تا از بچه های کلاس و مدرسه و محله دوست بودم که به رابطه هایی شبیه به سکس انجامید. اما اولین تجربه عاطفی برمیگشت به پسری به نام مهدی. اون عاشق من شد و تو مدرسه برام نامه می‌نوشت. منم جوابش رو میدادم. همکلاسی نبودیم. سختی زیاد کشیدیم چون بچه های دیگه فهمیدن و زیاد مسخره مون کردن. مادرم تو خونه یکی از نامه های چند صفحه ای مهدی رو پیدا کرد و شرایط بدی رقم زد. خلاصه این گذشت و فراموش شد. البته چند سال بعد تو  فیسبوک پیدا کردیم هم رو ولی خیلی عوض شده بود. به شدت از من خجالت میکشید و احتمالن میترسید که بهش پیشنهاد بدم. که خب من هم نمی دادم قطعن.
بگذریم. اول دبیرستان دیگه کاملن مطمئن بودم هیچ دختری رو نمیخوام و فقط میخوام با پسرها باشم. یه دبیرستان غیرانتفاعی کوچیک بودیم که فقط تیزهوش میگرفت. دو تا کلاس اولی و یه دونه پیش دانشگاهی. عاشق یه پسری شده بودم تو مقطع پیش دانشگاهی. روزهای زیادی تعقیبش کردم تا خونه شون رو پیدا کردم. ولی هیچوقت نفهمید. بهش نگفتم. راستش خیلی خودم رو بچه میدونستم برای اون. اون درشت نبود ولی دوستاش که همیشه دورش بودن خیلی قوی بودن. از طرفی گل سرسبد همه جمع هاشون بود و من همیشه و هرجا زیر نظرش داشتم برای یکسال. الان اسمش رو خاطرم نیست.
سال اول هنرستان با محسن آشنا شدم. یه پسر بور و چشم آبی و فوق العاده سفید و البته خوشگل. اما به شدت پررو و عوضی. فکر کردم عاشقش شدم. سال 81 بود. خیلی با هم خوب بودیم و بیشتر از هر کسی احتمالن با اون سکس داشتم. فول تاپ بود ولی دوستش داشتم. اذیتم میکرد ولی دوستش داشتم. طی دو سال هنرستان یک پسری به نام پوریا بهمون اضافه شد. این پوریا دیگه واقعن خوشگل بود و از اینایی که خیلی دخترونه هست. پوریا عاشق من شده بود و محسن عاشق پویا. من هم محسن رو دوست داشتم. مثلث مسخره ای بودیم. چیزی که بود هیچوقت به اونا حسودی نکردم. نمیدونم دقیقا چرا.  شاید درک درستی از عشق نداشتم. شاید اصلن یادم نمیاد که حسودی کردم یا نه. تو همون برهه پسری بود به نام ایمان که سال سوم هنرستان بود و من نیم نگاهی بهش داشتم ولی اتفاقی نیفتاد. متاسفانه تو هنرستان هم مثل دبیرستان و راهنمایی نگاه همه به من جنسی بود. مثل محله. خلاصه سال بعد ما رفتیم سوم هنرستان و پسرهای جدیدی وارد شدن و نشستن تو کلاس دوم هنرستان. رامین پسری بود معمولی که سال دوم بود و من یک سال ازش بالاتر بودم. اولین بار معنای عشق واقعی رو با رامین فهمیدم...
تو تمام زندگیم سه بار مطمئنا عاشق شدم. دوبارش بدون نتیجه بود.
رامین پسری بود از میانه های شهر. تم مذهبی داشت. اصلن قیافه ی خوشگل و همه پسندی نداشت. اما مطمئن بودم عاشقش هستم. من همیشه از هر کسی خوشم میاد اولین کاری که میکنم تعقیبش میکنم تا خونه ش رو پیدا کنم. رامین رو هم پیدا کردم و اینقدر بهش نزدیک شدم طی چند هفته تا خودش مشکوک شد و ازم در مورد رفتارم پرسید. از اونجایی که سال بالایی بودم همیشه احترامم رو داشت. اما بهش گفتم دوستش دارم و میخوام دست کم باهاش دوست باشم. هیچ درکی از این قضیه نداشت. فکر میکرد میخوام باهاش سکس کنم. در خونه شون که میرفتم بچه محله هاش به حالت مسخره کردن باهام برخورد میکردن. نه در کلامشون، در نگاهشون. به رامین میگفتن، نیا یه طوری با تو برخورد میکنه انگار دوست دخترش هستی. برات کادو میخره. شام دعوتت میکنه. برات کلیپ درست میکنه و آهنگ بهت تقدیم میکنه و از این دست موارد. به رامین گفته بودن نیا رو راضی کن ترتیبش رو بدیم.
خود رامین ولی اینطوری فکر نمیکرد. با من خوب بود فقط درکی از عشق نداشت. حتی درکی از عشق بین دو جنس مخالف هم نداشت. یکبار ازش جدا شدم ولی طاقت نیاوردم و محسن پادرمیونی کرد و رفت به رامین گفت نیا داره خیلی اذیت میشه. بهش زنگ بزن وسراغش رو بگیر. اونم اومد سراغم و دوباره دوست شدیم. با هم رفتیم باغشون و اوج نزدیکی‌مون این بود که نصف روز کاملن دوتایی بودیم و تو باغ و کوه چرخ میزدیم و عکس میگرفتیم.
دیگه کم کم ازش فاصله گرفتم چون میدونستم راهی به هم نداریم. از طرفی سال بعد من باید میرفتم دانشگاه و ازش دور میشدم. همین هم شد. 83 رفتم دانشگاه و اومدم تهران. پوریا و محسن هم تو این مدت با هم بودن و من ازشون فاصله گرفتم. از رامین هم دور شدم تا ترم دوم دانشگاه با ایمان آشنا شدم. ایمان همون پسر سال بالایی من تو هنرستان بود که پیشتر ازش اسم بردم.
ایمان بهترین آدمی بود که همیشه شناختم. اواخر سال 83 رابطه مون رو شروع کردیم. تو دانشگاه از من یک ترم بالاتر بود. من با گروه دوستان و هم دوره‌ای های خودم از هنرستان وارد دانشگاه شدیم و اون با هم دوره‌ای های خودش. ولی چون همه از یک هنرستان بودیم هم رو میشناختیم. اونا 8 تا بودن ما 9 تا. در این بین رابطه من و ایمان روز به روز قوی تر میشد و فشارها رومون بیشتر. دوستامون نمیتونستن خوشی مارو ببین. حسودیشون میشد. پشت سرمون حرف میزدن. با هم متحد شده بودن برای تخریب ما. ولی ظاهرشون رو حفظ میکردن. تا ترم دوم من و سوم ایمان شرایطی پیش اومد به سال بالایی ها خوابگاه ندادن و و ما همه با هم تو یک اتاق مستقر شدیم. 8 تا تخت بود و 15 تا آدم. ایمان اومد رو تخت من و تمام یک ترم رو دوتایی رو تخت یک نفره می خوابیدیم و اینجوری چشم همه در حال کور شدن بود! هیچ خجالتی هم نداشتیم. داغ هم بودیم و پررو. (البته سالهای بعد درست شد همه چیز و دیگه نگاه بدی بهمون نداشتن.) خلاصه ترم بعد به ایمان هم خوابگاه ندادن و مجبور بود بره خونه بگیره. من خوابگاه داشتم ولی رفتم باهاش همخونه شدم. خانواده هامون کاملن میدونستن بست فرند هستیم چون روزهایی که تهران نبودیم هر روز به هم زنگ میزدیم بعد از بیدار شدن از خواب و این کار بیش از 3 سال ما بود. تهران هم که با هم بودیم. ترم 4 من مصادف شد با 5 ایمان و واحد کارآموزیش. به خاطر من تهران موند تا بیشتر با هم باشیم. بعد از اون جفتمون با هم رفتیم سربازی و شهریور 86 سرباز بودیم تا مهر که رفتیم کارشناسی. من فرجه داشتم و میتونستم نَرَم سربازی ولی ایمان نداشت و باید میرفت. با اینکه دانشگاه قبول شده بودیم ولی تا ثبت نام مهر باید سربازی رو میرفت! خلاصه منم باهاش رفتم که تنها نباشه و بعد از یک ماه اول مهر رفتیم دانشگاه کارشناسی.
اواسط ترم یک متوجه شدم دیگه منو نمیخواد و میخواد با دخترها باشه. برام خیلی سخت بود و خیلی سختی کشیدم تا فهمیدم و تونستم ازش فاصله بگیرم. بدبختی این بود که اینقدر زندگیمون در هم تنیده بود که اصلن نمیشد یوهو جدا بشیم. از زن و شوهرها بیشتر متعقلات داشتیم پیش هم. خیلی دعوا میکردیم. ایمان به شدت عصبی و گاهی وحشی میشد. دوبار من رو کتک زد. با این حال بخشیدمش و دوستش داشتم. اواسط 86 کاملن به حالت قهر بودیم با اینکه اپارتمان گرفته بودیم باهم. ترم دوم یه پسری به نام شهیاد بهمون اضافه شد. ما سه تا بودیم که خونه گرفته بودیم که همه از 81 هم رو میشناختیم. شهیاد تنها بود. ترم دوم بهش گفتیم بیاد پیش ما. اتاق خالی داشتیم و خونه بزرگ بود. ایمان کاملن از من جدا شده بود و دیگه پیش هم نمیخوابیدیم که هیچ، روز هم فاصله میگرفتیم. برای دور شدن از ایمان ، شهیاد به من کمک زیادی کرد. در همین جریان عاشقم شد و چند نوبت با هم سکس داشتیم. گی بود. در همون دوره یک هم دانشگاهی هم بود که با اون هم رابطه داشتیم. هم من هم شهیاد. اسم اون بردیا بود. طی این چند سال هم دو سه نوبت با بردیا سکس داشتم تو سال‌های مختل. اواخر 87 دوباره با ایمان نزدیک شدیم و کار به جایی کشید که سال 88 رفتیم شهر دیگه و دو ترم دانشگاه اونجا مهمان گرفتیم و خونه گرفتیم و دوباره زندگی قبل و عشق بازی و سکس و داستان رابطه ی دونفره. کارشناسی رو خیلی طول دادیم و دیر فارغ التحصیل شدیم. بعد از دانشگاه دوباره از هم فاصله گرفتیم و فقط بست فرند موندیم. ایمان سربازی رو معافی گرفت ولی من نتونستم و سال 91 رفتم سربازی تا قصه های آخرم کلید بخوره.
تو دوران اموزشی با یه پسری آشنا شدم. آران. شرایط سربازیمون خیلی شبیه به هم بود و جثه و قیافه مون هم به هم میومد. جذبش شدم و اون هم خیلی سریع جذب شد. یکی از تجربه های مشابه زندگی من که تکرار شده چند بار این هست که جذب یه کسی میشم ولی تناسب کیفیت علاقه در ادامه به هم میخوره. آدمها زود دلم رو نمیزنن ولی از یه جایی به بعد من معمولن سرد میشم و اونا داغتر. قصه ی آران هم همین شد. من فقط میخواستم یه دوست خوب پیدا کنم که باعث شد اون دیوونه بازی دربیاره و خطرناک‌ترین کارهای ممکن رو اون هم تو محیط پادگان برای با من بودن انجام بده. جلوی چشم همه ازم لب میگرفت و البته کسی جرات نداشت حرفی بزنه! دقیقن نمیدونم چرا ولی تو سربازی همه ازم حساب میبردن. احتمالن چون اونجا از همه بزرگتر بودم. سن رو میگم. البته به خاطر گستاخی و دل و جرئت و به قولی کسخلی هم بود که تو تمام کلاسها با نظامی ها و حفاظتی ها و آخوندها بحث تند سیاسی مذهبی میکردم. اصلن همون بحثها باعث میشد دوران آموزشی برام راحت تر بگذره. در حالی که همه متفق القول منتظر بودن یه روز بیان بگیرنم ببرن اونجا که عرب نی انداخت! خلاصه همین موضوع یه کاریزمایی ایجاد کرده بود که کسی به رابطه عریان من و آران خرده نمیگرفت تو آسایشگاه سربازان. بعد از اون تقسیم شدیم و هر کدوم افتادیم شهرهای خودمون. بعد از اون هم دوبار هم رو دیدیم و رفتیم کاشان و اراک و یک شب با هم بودیم.
من به واسطه ی تخصصم و رشته تحصیلی‌م دوران سربازی خوبی رو گذروندم. خوشبختانه این تخصص باعث شد برای خودم تو اداره حکومت داشته باشم. اما غمگین ترین و سیاه ترین دوران زندگیم هم تو همین دوره سپری شد.
اواخر بهار 92 احسان وارد اداره‌ی ما شد و قلب من رو از جا کند. متاسفانه نمیخوام جزئیات احسان رو الان تعریف کنم چون هنوز وقتی بهش فکر میکنم قلبم تیر میکشه. احسان استریت بود و دوست دختر داشت. من تو اون دوره مطمئن بودم بعد از اون امکان نداره کسی رو پیدا کنم بهتر باشه و چون میدونستم چند ماه بیشتر از سربازی هامون نمونده و از هم جدا میشیم تصمیم جدی برای تموم کردن زندگیم داشتم. بلندترین نقطه ی سهمی رابطه هم یک نیمه شب تو پارک بود که می خواستم اقدام به این عمل بکنم ولی قبل از اینکه دیر بشه ایمان که گفتم همیشه بست فرند هم هستیم از راه رسید و نجاتم داد.
چند روز اداره نرفتم. چون جلوی چشمم بود و با دیدنش مرگ رو جلوی چشم خودم میدیدم. برای احسان خیلی کارها کردم. خیلی براش هزینه کردم تا بتونم راضیش کنم بهم کمک کنه با نداشتنش کنار بیام. باهام مهربون بود ولی فقط در حد حرف. و بعد از یکی دوماه حرف رو هم دریغ کرد تا روزگار من رو تاریک کنه. شاید یه روزی از کارهایی که تو اون دوره انجام دادم و خاطراتم تعریف کردم. تو اون برهه روزنوشت مینوشتم و تک تک لحظاتی که احسان درش دخیل بود رو ثبت میکردم. هنوز دلم نمیخواد بخونمشون. اما قسمت مهیج و خوش داستان وقتی بود که تونستم قله رو رد کنم و اینقدر خودم رو قوی کردم که به  فاصله یک ماه به پایان سربازی احسان دیگه هیچ حسی بهش نداشتم و واقعن فراموشش کردم. قصه این احسان خیلی حرف داره و من الان آمادگیش رو ندارم برای بازگو کردن. ازش میگذرم.
بعد از احسان دیگه شخص خاصی نظرم رو جلب نکرد. یعنی طی این 3 سال اخیر. دوسال پیش اشکان نامی بود که سه ماه با هم بودیم. خودش شروع کرد و خودش تموم کرد. بیشتر با هم خوش گذروندیم. الان هم دوست هستیم دورادور.
یک قصه کوتاه دیگه چهار ماه پیش داشتم که پسری رو دیدم تو تلگرام به نام سعید. بی هیچ قیدی دوستدارش شدم. گی و فوق العاده زیبا و اصیل. بیست روزی با فاصله نگاهش میکردم تا یک شب خواستم بهش بگم و برم. چون میدونستم من رو نمی‌پسنده و اصلن در قواره‌ی هم نیستیم. از حیث وضعیت محیط فرهنگی و مالی و آیده‌ال هایی که ازش دیده بودم. خلاصه دل رو زدم به دریا و براش یک داستان نیمه کوتاه نوشتم که من تو رو دوست دارم و روزشماری که نگاهش میکردم رو براش با کلمات، تصویر کردم. اول ازش اجازه گرفتم ولی مودبانه گفت "نه، حالم خوب نیست. صحبت نکنیم چون همه چیز عوض شده" بهش گفتم من حتی از تو واکنش نمیخوام. فقط اجازه بده داستانم رو کپی کنم و برم. گفت بگو. براش نوشتم و رفتم. 10 دقیقه بعد گفت بیا حالا تو داستان من رو گوش کنم. برام یه لینک اینستاگرام گذاشت. باز کردم و با تصویر زنی مواجه شدم. یه شعر زیرش نوشته بود. مادرش بود و چهارمین شبی بود که فوت کرده بود........
زمان برای من ایستاد و دنیا دور سرم چرخید. کاملن منجمد شده بودم. الان هم نمیخوام بهش فکر کنم. چند تا دیالوگ دیگه داشتیم بعدش و تلگرامم رو پاک کردم. خیلی مودب بود و مطمئن بودم دست روی آدم اشتباهی نگذاشتم. برای فراموش کردن سعید دو شب قبل از اینکه براش بنویسم اومدم توییتر تا با دوستان قدیمی وقت بگذرونم. لازم بود به یه چیزی سرگرم بشم. اومدم توییتر و دوشب بعد سعید من رو برزخی کرد. بعد از این دیگه داستان قابل عرضی ندارم تا رسیدم به امروز.
آدمهای گذری هم یکی دو مورد مورد داشتم تو زندگیم که یکی دوبار سکس داشتیم یا یکی دو مورد سعی کردیم هم رو بشناسیم و چند بار بیرون رفتیم و دیگه هم رو ندیدیم. فکر کنم همین، نقطه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر