۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

بیشتر از نیا ؛ قصه‌ی من


سال گذشته با یه کسی آشنا شدم که ازم خواست یه شرح حالی در مورد خودم با محور روابطم براش به تصویر بکشم. از اونجایی که کلا نمی‌تونم کوتاه و خلاصه بنویسم، شروع کردم به تعریف. از روز نخست. در واقع از نخستین روزهایی که هر کسی می‌تونه به خاطر بیاره. رابطه‌م با اون پسر به سرانجامی نرسید ولی این شرح‌حال رو برام به یادگار گذاشت. چیزی که خودم قبلن به نوشتن و ثبت کردنش فکر نکرده بودم. بعدتر به این فکر افتادم شسته رفته‌تر بنویسم و منتشرش کنم، اما حس کردم بیان محاوره، بیش از هر چیز، حق مطلب رو ادا می‌کنه. دست کم الان اینطور فکر می‌کنم.
  شروع کردنش سخته. اینکه دلم میخواد همه رو با هم بنویسم هم قابل کتمان نیست. اینکه نمیدونم از کجا باید شروع کنم هم همینطور. با همه این احوال میخوام بی‌مقدمه از کودکی بگم تا امروز.
اولین دریافت‌های جنسیم از تمایلاتم برمیگرده به حدود 5 سالگی. خاطراتش رو کاملن یادم هست اما فعلن ازش می‌گذرم تا بزرگتر بشم. دوران دبستان برام شروع برخورد با دنیایی از پسرها و مردهای متفاوت بود. به خاطر ظاهرم و فرهنگ غالب جامعه همیشه مورد تعرض بودم. به دختر بودن متهم بودم. همیشه تو مدرسه 700 نفری با بقیه فرق داشتم. یعنی قطعن با 695 تاشون فرق داشتم. فرق که میگم اینجا منظور نگاه بقیه به خودم هست. دوران راهنمایی بزرگتر شدم و بیشتر شناختم. برای خودم اصلن عجیب نبود ولی میدونستم اگر با بقیه مطرح کنم دلم میخواد توسط فلان معلم یا فلان دانش آموز لمس بشم براشون عجیب هست. مثلن یه معلم تاریخ داشتیم خیلی خیلی خوشتیپ بود. بلوند و تنومند. همیشه تیپ چرم یا لی میزد. کلا با همه فرق داشت. صورت همیشه سه تیغ. خلاصه اینقدر ازش خوشم میومد که ازش بدم میومد. چون احساس میکردم به یک پسر دیگه تو کلاس خیلی نگاه میکنه و اصلن حواسش به من نیست. بگذریم. تو دوران راهنمایی با چند تا از بچه‌های کلاس و مدرسه و محله دوست بودم که به رابطه‌هایی شبیه به سکس انجامید. اما اولین تجربه عاطفی برمیگشت به پسری به نام مهدی. اون عاشق من شد و تو مدرسه برام نامه می‌نوشت. منم جوابش رو میدادم. همکلاسی نبودیم. سختی زیاد کشیدیم چون بچه‌های دیگه فهمیدن و زیاد مسخره‌مون کردن. مادرم تو خونه یکی از نامه‌های چند صفحه‌ای مهدی رو پیدا کرد و شرایط بدی رقم زد. خلاصه این گذشت و فراموش شد. البته چند سال بعد تو فیسبوک پیدا کردیم هم رو ولی خیلی عوض شده بود. به شدت از من خجالت میکشید و احتمالن میترسید که بهش پیشنهاد بدم. که خب من هم نمی‌دادم قطعن.
بگذریم. اول دبیرستان دیگه کاملن مطمئن بودم هیچ دختری رو نمیخوام و فقط میخوام با پسرها باشم. یه دبیرستان غیرانتفاعی کوچیک بودیم که فقط تیزهوش میگرفت. دو تا کلاس اولی و یه دونه پیش‌دانشگاهی. عاشق یه پسری شده بودم تو مقطع پیش دانشگاهی. روزهای زیادی تعقیبش کردم تا خونه‌شون رو پیدا کردم. ولی هیچوقت نفهمید. بهش نگفتم. راستش خیلی خودم رو بچه میدونستم برای اون. اون درشت نبود ولی دوستاش که همیشه دورش بودن خیلی قوی بودن. از طرفی گل سرسبد همه جمع هاشون بود و من همیشه و هرجا زیر نظرش داشتم برای یکسال. الان اسمش رو خاطرم نیست.
سال اول هنرستان با محسن آشنا شدم. یه پسر بور و چشم آبی و فوق العاده سفید و البته خوشگل. اما به شدت پررو و عوضی. فکر کردم عاشقش شدم. سال 81 بود. خیلی با هم خوب بودیم و بیشتر از هر کسی احتمالن با اون سکس داشتم. فول تاپ بود ولی دوستش داشتم. اذیتم میکرد ولی دوستش داشتم. طی دو سال هنرستان یک پسری به نام پوریا بهمون اضافه شد. این پوریا دیگه واقعن خوشگل بود و از اینایی که خیلی دخترونه هست. پوریا عاشق من شده بود و محسن عاشق پویا. من هم محسن رو دوست داشتم. مثلث مسخره‌ای بودیم. چیزی که بود هیچوقت به اونا حسودی نکردم. نمیدونم دقیقا چرا.  شاید درک درستی از عشق نداشتم. شاید اصلن یادم نمیاد که حسودی کردم یا نه. تو همون برهه پسری بود به نام ایمان که سال سوم هنرستان بود و من نیم نگاهی بهش داشتم ولی اتفاقی نیفتاد. متاسفانه تو هنرستان هم مثل دبیرستان و راهنمایی نگاه همه به من جنسی بود. مثل محله. خلاصه سال بعد ما رفتیم سوم هنرستان و پسرهای جدیدی وارد شدن و نشستن تو کلاس دوم هنرستان. رامین پسری بود معمولی که سال دوم بود و من یک سال ازش بالاتر بودم. اولین بار معنای عشق واقعی رو با رامین فهمیدم...
تو تمام زندگیم سه بار مطمئنا عاشق شدم. دوبارش بدون نتیجه بود.
رامین پسری بود از میانه‌های شهر. تم مذهبی داشت. اصلن قیافه‌ی خوشگل و همه‌پسندی نداشت. اما مطمئن بودم عاشقش هستم. من همیشه از هر کسی خوشم میاد اولین کاری که میکنم تعقیبش میکنم تا خونه‌ش رو پیدا کنم. رامین رو هم پیدا کردم و اینقدر بهش نزدیک شدم طی چند هفته تا خودش مشکوک شد و ازم در مورد رفتارم پرسید. از اونجایی که سال بالایی بودم همیشه احترامم رو داشت. اما بهش گفتم دوستش دارم و میخوام دست کم باهاش دوست باشم. هیچ درکی از این قضیه نداشت. فکر میکرد میخوام باهاش سکس کنم. در خونه‌شون که میرفتم بچه محله‌هاش به حالت مسخره کردن باهام برخورد میکردن. نه در کلامشون، در نگاهشون. به رامین میگفتن، نیا یه طوری با تو برخورد میکنه انگار دوست دخترش هستی. برات کادو میخره. شام دعوتت میکنه. برات کلیپ درست میکنه و آهنگ بهت تقدیم میکنه و از این دست موارد. به رامین گفته بودن نیا رو راضی کن ترتیبش رو بدیم.
خود رامین ولی اینطوری فکر نمی‌کرد. با من خوب بود فقط درکی از عشق نداشت. حتی درکی از عشق بین دو جنس مخالف هم نداشت. یکبار ازش جدا شدم ولی طاقت نیاوردم و محسن پادرمیونی کرد و رفت به رامین گفت نیا داره خیلی اذیت میشه. بهش زنگ بزن و سراغش رو بگیر. اونم اومد سراغم و دوباره دوست شدیم. با هم رفتیم باغشون و اوج نزدیکی‌مون این بود که نصف روز کاملن دوتایی بودیم و تو باغ و کوه چرخ میزدیم و عکس می‌گرفتیم.
دیگه کم کم ازش فاصله گرفتم چون میدونستم راهی به هم نداریم. از طرفی سال بعد من باید میرفتم دانشگاه و ازش دور میشدم. همین هم شد. 83 رفتم دانشگاه و اومدم تهران. پوریا و محسن هم تو این مدت با هم بودن و من ازشون فاصله گرفتم. از رامین هم دور شدم تا ترم دوم دانشگاه با ایمان آشنا شدم. ایمان همون پسر سال بالایی من تو هنرستان بود که پیشتر ازش اسم بردم.
ایمان بهترین آدمی بود که همیشه شناختم. اواخر سال 83 رابطه‌مون رو شروع کردیم. تو دانشگاه از من یک ترم بالاتر بود. من با گروه دوستان و هم‌دوره‌ای‌های خودم از هنرستان وارد دانشگاه شدیم و اون با هم‌دوره‌ای‌های خودش. ولی چون همه از یک هنرستان بودیم هم رو می‌شناختیم. اونا 8 تا بودن ما 9 تا. در این بین رابطه من و ایمان روز به روز قوی‌تر میشد و فشارها رومون بیشتر. دوستامون نمیتونستن خوشی مارو ببین. حسودیشون میشد. پشت سرمون حرف میزدن. با هم متحد شده بودن برای تخریب ما. ولی ظاهرشون رو حفظ میکردن. تا ترم دومِ من و سومِ ایمان شرایطی پیش اومد به سال بالایی‌ها خوابگاه ندادن و و ما همه با هم تو یک اتاق مستقر شدیم. 8 تا تخت بود و 15 تا آدم. ایمان اومد رو تخت من و تمام یک ترم رو دوتایی رو تخت یک‌نفره می‌خوابیدیم و اینجوری چشم همه در حال کور شدن بود! هیچ خجالتی هم نداشتیم. داغ هم بودیم و پررو. (البته سالهای بعد درست شد همه چیز و دیگه نگاه بدی بهمون نداشتن.) خلاصه ترم بعد به ایمان هم خوابگاه ندادن و مجبور بود بره خونه بگیره. من خوابگاه داشتم ولی رفتم باهاش همخونه شدم. خانواده‌هامون کاملن میدونستن بست فرند هستیم، چون روزهایی که تهران نبودیم هر روز به هم زنگ می‌زدیم بعد از بیدار شدن از خواب و این کارِ بیش از 3 سال ما بود. تهران هم که با هم بودیم. ترمِ 4 من مصادف شد با ترمِ 5 ایمان و واحد کارآموزیش. به خاطر من تهران موند تا بیشتر با هم باشیم. بعد از اون جفتمون با هم رفتیم سربازی و شهریور 86 سرباز بودیم تا مهر که رفتیم کارشناسی. من فرجه داشتم و میتونستم نَرَم سربازی ولی ایمان نداشت و باید میرفت. با اینکه دانشگاه قبول شده بودیم ولی تا ثبت نام مهر باید سربازی رو میرفت! خلاصه منم باهاش رفتم که تنها نباشه و بعد از یک ماه اول مهر رفتیم دانشگاه کارشناسی.
اواسط ترم یک متوجه شدم دیگه منو نمی‌خواد و میخواد با دخترها باشه. برام خیلی سخت بود و خیلی سختی کشیدم تا فهمیدم و تونستم ازش فاصله بگیرم. بدبختی این بود که اینقدر زندگیمون در هم تنیده بود که اصلن نمیشد یوهو جدا بشیم. از زن و شوهرها بیشتر متعقلات داشتیم پیش هم. خیلی دعوا میکردیم. ایمان به شدت عصبی و گاهی وحشی میشد. دوبار من رو کتک زد. با این حال بخشیدمش و دوستش داشتم. اواسط 86 کاملن به حالت قهر بودیم با اینکه اپارتمان گرفته بودیم باهم. ترم دوم یه پسری به نام شهیاد بهمون اضافه شد. ما سه تا بودیم که خونه گرفته بودیم که همه از 81 هم رو میشناختیم. شهیاد تنها بود. ترم دوم بهش گفتیم بیاد پیش ما. اتاق خالی داشتیم و خونه بزرگ بود. ایمان کاملن از من جدا شده بود و دیگه پیش هم نمیخوابیدیم که هیچ، روز هم فاصله میگرفتیم. برای دور شدن از ایمان ، شهیاد به من کمک زیادی کرد. در همین جریان عاشقم شد و چند نوبت با هم سکس داشتیم. گی بود. در همون دوره یک هم دانشگاهی هم بود که با اون هم رابطه داشتیم. هم من هم شهیاد. اسم اون بردیا بود. طی این چند سال هم دو سه نوبت با بردیا سکس داشتم تو سال‌های مختلف. اواخر 87 دوباره با ایمان نزدیک شدیم و کار به جایی کشید که سال 88 رفتیم شهر دیگه و دو ترم دانشگاه اونجا مهمان گرفتیم و خونه گرفتیم و دوباره زندگی قبل و عشق‌بازی و سکس و داستان رابطه‌ی دونفره. کارشناسی رو خیلی طول دادیم و دیر فارغ التحصیل شدیم. بعد از دانشگاه دوباره از هم فاصله گرفتیم و فقط بست فرند موندیم. ایمان سربازی رو معافی گرفت ولی من نتونستم و سال 91 رفتم سربازی تا قصه‌های آخرم کلید بخوره.
تو دوران اموزشی با یه پسری آشنا شدم. آران. شرایط سربازیمون خیلی شبیه به هم بود و جثه و قیافه‌مون هم به هم میومد. جذبش شدم و اون هم خیلی سریع جذب شد. یکی از تجربه‌های مشابه زندگی من که تکرار شده چند بار این هست که جذب یه کسی میشم ولی تناسب کیفیت علاقه در ادامه به هم میخوره. آدمها زود دلم رو نمیزنن ولی از یه جایی به بعد من معمولن سرد میشم و اونا داغ‌تر. قصه‌ی آران هم همین شد. من فقط میخواستم یه دوست خوب پیدا کنم که باعث شد اون دیوونه‌بازی دربیاره و خطرناک‌ترین کارهای ممکن رو اون هم تو محیط پادگان برای با من بودن انجام بده. جلوی چشم همه ازم لب میگرفت و البته کسی جرات نداشت حرفی بزنه! دقیقن نمیدونم چرا ولی تو سربازی همه ازم حساب میبردن. احتمالن چون اونجا از همه بزرگتر بودم. سن رو میگم. البته به خاطر گستاخی و دل و جرئت و به قولی کسخلی هم بود که تو تمام کلاس‌ها با نظامی‌ها و حفاظتی‌ها و آخوندها بحث تند سیاسی مذهبی می‌کردم. اصلن همون بحثها باعث میشد دوران آموزشی برام راحت‌تر بگذره. در حالی که همه متفق القول منتظر بودن یه روز بیان بگیرنم ببرن اونجا که عرب نی انداخت! خلاصه همین موضوع یه کاریزمایی ایجاد کرده بود که کسی به رابطه‌ی عریان من و آران خرده نمی‌گرفت تو آسایشگاه سربازان. بعد از اون تقسیم شدیم و هر کدوم افتادیم شهرهای خودمون. بعد از اون هم دوبار هم رو دیدیم و رفتیم کاشان و اراک و یک شب با هم بودیم.
من به واسطه‌ی تخصصم و رشته تحصیلی‌م دوران سربازی خوبی رو گذروندم. خوشبختانه این تخصص باعث شد برای خودم تو اداره حکومت داشته باشم. اما غمگین‌ترین و سیاه‌ترین دوران زندگیم هم تو همین دوره سپری شد.
اواخر بهار 92 احسان وارد اداره‌ی ما شد و قلب من رو از جا کند. متاسفانه نمیخوام جزئیات احسان رو الان تعریف کنم چون هنوز وقتی بهش فکر میکنم قلبم تیر میکشه. احسان استریت بود و دوست دختر داشت. من تو اون دوره مطمئن بودم بعد از اون امکان نداره کسی رو پیدا کنم بهتر باشه و چون میدونستم چند ماه بیشتر از سربازی‌هامون نمونده و ازهم جدا میشیم تصمیم جدی برای تموم کردن زندگیم داشتم. بلندترین نقطه‌ی سهمی رابطه‌ هم یک نیمه شب تو پارک بود که می‌خواستم اقدام به این عمل بکنم ولی قبل از اینکه دیر بشه ایمان که گفتم همیشه بست فرند هم هستیم از راه رسید و نجاتم داد.
چند روز اداره نرفتم. چون جلوی چشمم بود و با دیدنش مرگ رو جلوی چشم خودم میدیدم. برای احسان خیلی کارها کردم. خیلی براش هزینه کردم تا بتونم راضیش کنم بهم کمک کنه با نداشتنش کنار بیام. باهام مهربون بود ولی فقط در حد حرف. و بعد از یکی دوماه حرف رو هم دریغ کرد تا روزگار من رو تاریک کنه. شاید یه روزی از کارهایی که تو اون دوره انجام دادم و خاطراتم تعریف کردم. تو اون برهه روزنوشت مینوشتم و تک تک لحظاتی که احسان درش دخیل بود رو ثبت میکردم. هنوز دلم نمیخواد بخونمشون. اما قسمت مهیج و خوشِ داستان وقتی بود که تونستم قله رو رد کنم و اینقدر خودم رو قوی کردم که به  فاصله یک ماه به پایان سربازیِ احسان دیگه هیچ حسی بهش نداشتم و واقعن فراموشش کردم. قصه‌ی این احسان خیلی حرف داره و من الان آمادگیش رو ندارم برای بازگو کردن. ازش میگذرم.
بعد از احسان دیگه شخص خاصی نظرم رو جلب نکرد. یعنی طی این 3 سال اخیر. دوسال پیش اشکان نامی بود که سه ماه با هم بودیم. خودش شروع کرد و خودش تموم کرد. بیشتر با هم خوش گذروندیم. الان هم دوست هستیم دورادور.
یک قصه کوتاه دیگه چهار ماه پیش داشتم که پسری رو دیدم تو تلگرام به نام سعید. بی هیچ قیدی دوستدارش شدم. گی و فوق العاده زیبا و اصیل. بیست روزی با فاصله نگاهش میکردم تا یک شب خواستم بهش بگم و برم. چون میدونستم من رو نمی‌پسنده و اصلن در قواره‌ی هم نیستیم. از حیث وضعیت محیط فرهنگی و مالی و آیده‌ال هایی که ازش دیده بودم. خلاصه دل رو زدم به دریا و براش یک داستان نیمه کوتاه نوشتم که من تو رو دوست دارم و روزشماری که نگاهش میکردم رو براش با کلمات، تصویر کردم. اول ازش اجازه گرفتم ولی مودبانه گفت "نه، حالم خوب نیست. صحبت نکنیم چون همه چیز عوض شده" بهش گفتم من حتی از تو واکنش نمیخوام. فقط اجازه بده داستانم رو کپی کنم و برم. گفت بگو. براش نوشتم و رفتم. 10 دقیقه بعد گفت بیا حالا تو داستان من رو گوش کنم. برام یه لینک اینستاگرام گذاشت. باز کردم و با تصویر زنی مواجه شدم. یه شعر زیرش نوشته بود. مادرش بود و چهارمین شبی بود که فوت کرده بود........
زمان برای من ایستاد و دنیا دور سرم چرخید. کاملن منجمد شده بودم. الان هم نمیخوام بهش فکر کنم. چند تا دیالوگ دیگه داشتیم بعدش و تلگرامم رو پاک کردم. خیلی مودب بود و مطمئن بودم دست روی آدم اشتباهی نگذاشتم. برای فراموش کردن سعید دو شب قبل از اینکه براش بنویسم اومدم توییتر تا با دوستان قدیمی وقت بگذرونم. لازم بود به یه چیزی سرگرم بشم. اومدم توییتر و دوشب بعد سعید من رو برزخی کرد. بعد از این دیگه داستان قابل عرضی ندارم تا رسیدم به امروز.
آدمهای گذری هم یکی دو مورد مورد داشتم تو زندگیم که یکی دوبار سکس داشتیم یا یکی دو مورد سعی کردیم هم رو بشناسیم و چند بار بیرون رفتیم و دیگه هم رو ندیدیم. فکر کنم همین، نقطه.

۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه

معرفی فیلم گی‌تم The Normal Heart

نیویورکِ دهه‌ی هشتاد؛ ویروس ناشناخته‌ی اچ.آی.وی به تازگی وارد جامعه‌ی همجنس‌گرایان شده است؛ فیلم، روایت فعالان اجتماعی در حوزه‌ی مربوط هست؛ چاره‌جویی برای مقابله با بیماری از یک سو و جنگ با دنیای دگرجنس‌گرایان از سوی دیگر
Director: Ryan Murphy 
Stars: Mark Ruffalo,Taylor Kitsch, Jonathan Groff, Matt Bomer, Jim Parsons & Julia Roberts 
Drama 
2014 (USA) 
   برای دسترسی به لینک imdb  روی پوستر کلیک کنید









 

۱۳۹۴ دی ۱۲, شنبه

در گرامیداشت یاد شاپور علیرضا پهلوی

و مرد به ذات گلوله فکر کرد
 و بعد، تا درک موقعیتی دشوار
 تا لمس پرسش‌های سخت
 تا اندوهی ژرف
 تا نهایت درماندگی؛ پیش رفت؛ و برگشت
اما با دست‌های خالی
و حسی ناهموار؛ و زخمی ناپیدا
که گلوله‌ای از دل روزهای نیامده ناگهان بر شقیقه‌اش نشست...
و مرد در اعماق آب‌ها بود
و مرد غرق لذت بود
و مرد غرق اکنون بود

متن از مصطفی مستور با اندکی دخل و تصرف و تغییر کاربری

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

معرفی فیلم گی‌تم All About My Mother

مانوئلا" که سال‌ها هویت همسرش(لولا) را از پسرش مخفی کرده است، پس از واقعه‌ای تلخ، شروع به جست و جوی لولا می‌کند؛ اما این تمام ماجرا نیست.
Director & Writer: Pedro Almodóvar
Stars: Cecilia Roth, Marisa Paredes, Candela Peña, Penélope Cruz & Antonia San Juan
 Drama
 1999 (Spain)
   برای دسترسی به لینک imdb  روی پوستر کلیک کنید
 
http://www.imdb.com/title/tt0185125/?ref_=ttmd_md_nm









 
 

۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

جمهوری تبلیغات اسلامی! (بخش هفتم)



در این قسمت از مجموعه‌ی جمهوری تبلیغات اسلامی به سه شیوه‌ی بایکوت، جعل و سانسور اخبار در رسانه‌ها خواهیم پرداخت.

بایکوت یا کتمان کردن اطلاعات و اخبار
بایکوت یا کتمان کردن اطلاعات و اخبار یکی دیگر از شگردهای تبلیغاتی است. بایکوت خبری در جوامعی که دارای انحصارات رسانه ای هستند برای مخاطب غیر قابل شناسایی است زیرا در این خصوص اصلاً اطلاعات منتشر نمی شود که مخاطب بتواند روی آن به تفکر و تعمق بپردازد . تفاوت این شیوه تبلیغاتی با سانسور در این است که دستوری از بالا به آنها ابلاغ نمی شود و پخش مطالب هیچگونه پیگرد قانونی برای رسانه ندارد ولی این خود رسانه ها هستند که با توجه به شرایط پیش آمده ، اخبار خاصی را انعکاس نمی دهند . بایکوت خبری در عصر ارتباطات و اینترنت منطقی نمی نماید زیرا امروزه میلیون ها سایت و وبلاگ وجود دارد که تمامی اخبار و اطلاعات را منتشر می سازند لذا مخفی داشتن اطلاعات ممکن نیست و در این میان اگر به روزنامه نگاری شهروندی یا همان اطلاع رسانی توسط شهروندان از طریق فن آوری اطلاعاتی عنایت شود بایکوت خبری جزو فنون سوخته به حساب می آید . از سوی دیگر اگر رسانه ای بصورت متمادی اخباری را بایکوت نماید رسانه های رقیب سعی می‌نمایند آن ها را در اختیار مردمان قرار دهند و شهروندان می آموزند که برای دریافت اطلاعات خاصی مانند حقوق بشر نباید به رسانه صدا و سیما مراجعه نمایند ، بلکه برای دریافت اخباری از این دست لازم است به سایت ها یا شبکه های خاص مراجعه کنند. به این ترتیب صدا و سیما بخشی از مخاطبان را از دست داده و برای خود بدیل های رسانه ای می سازد . در نهایت خیلی از سایت ها و شبکه های اطلاع رسانی به علت کمبود نیروی انسانی متخصص با ضعف مالی امکان رقابت با رسانه های بزرگ و در نتیجه مخاطب قابل توجهی ندارند . اما به علت باز پخش اخبار کتمان شده توسط رسانه های بزرگ ، مقبولیت و مشروعیت کسب می کنند و به این ترتیب رسانه هایی خرد ، ناچیز و حتی غیر رسمی ؛ در اثر خطای استراتژیک رسانه ای بزرگ ، دارای مخاطب پر شمار می گردند .

جعل خبر
جعل خبر یکی از مشکل ترین انواع تحریف می باشد زیرا این کار مشکلات حقوقی زیادی در بردارد . از جعل خبر به دو منظور استفاده می‌شود : دادن اطلاعات کذب و کسب اطلاعات جدید. در نوع اول هدف خلق موضوعی است که وجود خارجی ندارد . این جعل می تواند در راستای تخریب شخص ، گروه یا کشوری باشد . البته امروزه با توجه به ازدیاد رسانه های ارتباطی هم امکان جعل و هم برملاسازی آن زیاد می باشد . بطور مثال زمانی که سایتی ناشناخته عمل جعلی را انجام می دهد و توسط موتورهای جستجوگر نیز به صورت اتوماتیک و بدون دخالت انسانی شیوع پیدا می کند دیگر صحبت از موارد قانونی و مقابله با آن امری ناشدنی است . اما از سوی دیگر این امکان نیز برای دیگران وجود دارد که در اسرع وقت آن را تکذیب و واقعیت را بیان دارند . در گذشته اینطور جعلیات توسط رسانه های همگانی انجام می شد که بعلت انحصاری بودن خیلی از اطلاعات در آن مقاطع زمانی ، تأثیرگذار نیز بودند . اما در مقطع کنونی علاوه بر تمهیدات قانونی ، امکان افشای جعلیات توسط همگان، باعث از بین رفتن جاعلان خواهد شد و لذا کمتر رسانه معتبر و معروفی است که بخواهد از این تمهید استفاده کند . نوع دوم ؛ منبع خبری یک خبر جعلی را منتشر می نماید تا صاحب اصلی خبر با تکذیب آن مجبور به افشای اطلاعات بیشتری شود . این به معنای کسب خبر و اطلاعات است . از این شیوه در اکثر موارد با عنوان پیش بینی یاد می شود که باید به صورت خیلی ظریف انجام شود اما در مواقعی نیز این رسانه ها نه تنها به نتیجه مطلوب نمی رسند بلکه با مشکلات حقوقی نیز مواجه می شوند که نمونه آن توقیف سه روزه خبرگزاری فارس ] 14 لغایت 16 خرداد 1387 [ در اثر انتشار خبر جعلی « جابجایی رئیس کل بانک مرکزی » بود .

سانسور
سانسور عبارت از حذف عمدی موادی از جریان عبور آگاهی ها ، به منظور شکل دادن عقاید و اعمال دیگران است. این حذف عمدی می تواند به دو شکل صورت پذیرد. سانسور در ساده ترین معنی‌اش  رسیدگی و آزمایش پیام های کثیر الانتشار توسط اولیای امور به جهت بازداشت موادی است که از نظر آنان نامطلوب است . اما سانسور در شکل گسترده تر ، می تواند در بر گیرنده هر نوع تلاش جهت تضعیف یا جلوگیری از انتشار مواد نامطلوب از نظر برخی از اولیای امور باشد . بدین ترتیب ، ممکن است دولتی ، جلوی انتشار اخبار یا اطلاعاتی را که می تواند بازتابی مخالف یا ناموافق بر مقامات آن دولت داشته باشد ، بگیرد ، یا ممکن است دولت مذکور اقدام به صدور مجوزهایی کند که از این راه ، انتشار مواد نامطلوب را دچار مشکل سازد . از طرف دیگر ممکن است اولیای امور اقدامی تنبیهی نیز ، بر علیه مخاطبان در پیش گیرند. باید توجه داشت که سانسور در عصر جهانی شدن ارتباطات و اطلاعات دیگر به صورت بازو آشکار کمتر رخ می دهد و بیشترین تهدیدات و سانسورها به صورت غیر مستقیم و نامرئی اعمال می شود . حتی در خیلی از مواقع انگ سانسور بر یک موضوع خبری ، کنجکاوری خبری را نیز به همراه خواهد داشت . به این ترتیب با توجه به وجود اینترنت و رسانه های فراملی ، مخاطبان بیشتری از خبر منع شده استفاده خواهند کرد . البته مواقعی سانسور نیز مورد استفاده قرار می گیرد این مواقع شامل زمان هایی است که خبرها انحصاری یک شبکه خبری باشد و دیگر رسانه ها در آن صحنه حضور نداشته باشند . در این مواقع هر گونه دخل و تصرف در خبر ، بدون واکنش رسانه های دیگر خواهد بود . لذا رسانه مورد نظر یکه تاز عرصه خبری در آن حوزه خواهد بود . اما نوع و شرط دوم زمانی است که رسانه ها به صورت انحصاری اخبار را به مخاطبان می رسانند ، زمانی که مخاطبان تنها از رسانه خاصی استفاده می کنند و دسترسی به رسانه دیگر یا علاقه مندی به استفاده از رسانه های دیگر را ندارند ، این موقعیت باعث می شود دست رسانه خبری برای اعمال سانسور بازتر از مواقع دیگر باشد . البته باید خاطر نشان ساخت که همیشه سانسور توسط حاکمیت ها اعمال نمی شود بلکه می تواند از طرف سرمایه داران، احزاب و گروه های سیاسی ، صاحبان رسانه ها ،  مدیران و کارکنان رسانه و حتی شهروندان نیز اعمال شود که مجال توضیح همه آنها در این مختصر نیست .

۱۳۹۴ مرداد ۱۷, شنبه

معرفی فیلم گی‌تم Angels of Sex

فیلم، داستانِ رابطه‌ی پیچیده‌‌ی "برونو، کارلا و رای" را روایت می‌کند، یکی دانشجو، یکی عکاس و دیگری مربی کاراته
درامی دلنشین با رنگ و بوی اسپانیا 
Director: Xavier Villaverde 
 Stars: Astrid Bergès-Frisbey, Álvaro Cervantes, Llorenç González 
 Drama, Romance 
2012 (USA)

برای دسترسی به لینک imdb  روی پوستر کلیک کنید

imdb link










۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

و باز سالگرد گلوله و پیشانی

مرگِ محمد، به قطع و به یقین، نقطه‌ی عطفی در زندگی و تفکرات من بود؛ نگاهم به جامعه و حکومت و آینده، به شدت تغییر کرد؛ دورانِ خوبی نبود؛ چند ماهِ خیلی سیاهی داشتم، بعد از اون کاملن از مردم بریدم؛ در واقع با مرگ محمد، امید به تغییر هم در من کشته شد...
امروز که چهار سال از اون گلوله می‌گذره، به این فکر می‌کنم که هیچ ارزش و اعتقادی، ارزش جانِ آدمی رو نداره؛ و اینکه با این‌همه سر، با این‌همه خون و با این‌همه یاد، ما کجای راهیم؟ و به چی رسیدیم؟ جز یک هیچ بزرگ دیگه؟ و فقط افسوس... بی‌شک، راه دراز است و دشوار؛ اما فکر می‌کنم که این جامعه و این مردم، هنوز لیاقت اون چیزی که محمدها براشون فدا شدن رو نداره؛ چنگ زدن در مسیرِ آزادیِ جمعی؛ در نتیجه یا باید سوخت و ساخت، یا باید برید و رفت؛ کاش محمد می‌برید و می‌رفت. بیست و پنج بهمن نود و سه

۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

همجنس‌گرایانِ مسلمان، مصداق بارز اجتماع نقیضین

دقت کنید این چند خط نوشته‌های یک نفر هست؛ یعنی اگر در تمام عمرم بتونم هر فکر و ایده‌ای رو فهم کنم، اما از درک ژانر همجنس‌گرایانِ مسلمان، عاجزم؛ مصداق بارز اجتماع نقیضین














 برگرفته از وبلاگ همجنس گرایی

۱۳۹۳ آبان ۸, پنجشنبه

بیشتر از نیا ؛ قصه‌ی فرداد

من وبلاگ می‌نوشتم و فقط مضمون سیاسی داشت و اون زمان تقریبن هیچ اشاره مستقیمی به گرایشات جنسی‌م تو وبلاگ نکرده بودم؛ تا اینکه یه مدت دیدم یه نفر با هویت واقعی و اکانت گوگل زیر پست هام کامنت میذاره و ازم خواسته بود به وبلاگش سر بزنم؛ وبلاگش رو دیدم؛ روزنوشت بود و زندگی خودش رو بازگو میکرد؛ فرداد؛ نوشته بود همجنسگراست و به تازگی وارد کانادا شده؛ اون موقع 31 سالش بود و از طریق پناهندگی به یو.ان در ترکیه تونسته بود به خاک کانادا برسه؛ مطالب زیادی در مورد مصائبش در ایران و سختی‌هایی که بابت خروج قاچاقی کشیده و زشتی‌ها و زیبایی‌های زندگی در ترکیه... یکی از خبرگزاری‌های تورنتو ازش یه فیلم مستند درست کرده بود و مصاحبه و گزارش خبری؛ تو ترکیه با یک پسر ترک (مرت) آشنا شده بود و اینقدر عاشقش بود که زبون ترکی رو کامل مسلط شد و دو سال و خورده‌ای که ترکیه بود به خاطر اینکه با مرت باشه حتی تا پای دیپورت هم رفته بود؛ چون شهرش رو عوض کرده بود دوبار و غیرقانونی هست. خلاصه اینکه موقع جدایی از مرت و پرواز به کانادا ازش فیلم‌برداری کرده بودن و درامی ساخته بودن جانسوز و لبریز از اشک. قرارشون بر این بود که این بره کانادا بعد هم مرت که سربازیش تموم شد بیاد پیشش و با هم ازدواج کنن؛ اما بعد از یک سال به دلایل مختلفی این وصلت سر نمی‌گیره.
من اون زمان خیلی تو نت دست به عصا و مجازی رفتار میکردم؛ دقیقن زمان درگیری‌ها و اعتراضات بود؛ برای من هم چند مورد دستگیری و مسائل مشابه پیش اومد تو تظاهرات‌ها و اصلن دلم نمیخواست هویت مجازی‌م با پرونده‌های دستگیری دراعتراضات خیابانی به هم گره بخوره؛ خب اوضاع خیلی خطرناک میشد برام؛ این بود که تا حدود دو سال و اندی هیچ کسی از هویت من اطلاع نداشت؛ البته به جز یک استثناء(همین فرداد). وقتی وبلاگش رو میخوندم براش کامنت گذاشتم و کم کم ارتباط ما بیشتر شد و برای هم ایمیل میفرستادیم؛ شاید دو ماهی میگذشت از عمرش و من هنوز هیچ حرفی نزده بودم که گی هستم؛ رفته رفته صمیمی‌تر شدیم تا ازم اکانت فیسبوک و هویت واقعی خواست؛ اما خیلی سخت برخورد کردم و گفتم نه؛ این آدم اگر اول با هویت واقعی من آشنا میشد اینقدر باهاش سفت و خشک برخورد نمیکردم؛ ولی مشکل من این بود که منو با هویت نیا و وبلاگم میشناخت؛ بهش گفتم بیا تو فرندفید اگر میخوای ما من در ارتباط باشی؛ اومد و یه اکانت ساخت و با هم صحبت میکردیم تو دایرکت؛ به مرور بهش گفتم که من هم احساسات مشابه به تو دارم و گی هستم؛ البته جا نخورد چون خودم هم میدونستم حس کرده و بی دلیل به سمت من نیومده؛ هر چی بیشتر میگذشت بیشتر وابسته میشد و وقت بیشتری برای هم هزینه میکردیم؛ فکر میکنم تو ماه ششم یا هفتم ارتباطمون بود که براش یه عکس نیمرخ فرستادم و قطعن اون شب نقطه‌ی عطفی بود تو رابطه‌مون؛ دیگه بی‌پرده ابراز علاقه میکرد و ذهن من رو برای واقعی کردن این رابطه اماده میکرد.
بعد از اون آدرس فیسبوک دادم و تماس‌مون رنگ و بوی حقیقی‌تری به خودش گرفت... تقریبن هر یکی دو شب یکبار با هم صحبت میکردیم؛ تو یاهو، جی‌تالک و اسکایپ؛ حرفش این بود که من بیام کانادا تا بتونیم با هم زندگی کنیم؛ راستش ذهنیت مهاجرت از طریق پناهندگی و انتخاب کانادا رو همین فرداد برای من ملموس و واقعی کرد؛ تا پیش از اون اصلن ایده‌ی روشنی برای این کار نداشتم؛ در واقع فقط شنیده بودم و فکر نمیکردم یه روزی خودم از همین طریق بخوام خارج بشم؛ فرداد برای من خیلی خوب بود؛ بهترین کسی که میتونست درکم کنه؛ دقیقن با ریز ریز مشکلات و فشارهایی که یک همجنس‌گرا از زندگی زیرزمینی تو ایران داره مطلع بود؛ خودش با تمام وجودش حس کرده بود و میتونست برای من یک تکیه‌گاه و بازوی قوی باشه؛ هم به لحاظ احساسی خیلی بهم روحیه میداد و هم اعتماد به نفس؛ در کنار این‌ها علاقه‌ای هم که ابراز میکرد برام خوشایند بود.
 ولی من از همون نقطه‌ی صفر آشنایی دو تا مشکل باهاش داشتم؛ اولی فیس و ترکیبش که مورد علاقه‌ی من نبود، دیگری هم سن که دقیقن 10 سال از من بزرگتر بود؛ اما اتفاقاتی که تو طول رابطه‌ی نیمه مجازی‌مون پشت به پشت رخ میداد باعث میشد این دو تا مسئله برام کمرنگ جلوه کنه؛ فرداد واقعن منو دوست داشت و همیشه لبریز از عشق بود؛ دیگه با هم تلفنی هم در تماس بودیم؛ البته دروغ چرا همیشه اون زنگ میزد؛ یه مواقعی که امکانش بود و میتونستم تو خونه صحبت کنم با تلفن خونه تماس میگرفت و بالای دو ساعت صحبت میکردم؛ خب هزینه نسبت به موبایل خیلی کمتر بود.. بلا استثناء همیشه آخر صحبت‌مون با ناراحتی خداحافظی میکرد؛ حتی گاهی بغض میکرد و اشکش رو نمی‌تونست نگه داره؛ نمی‌خواست قطع کنه ولی خب چاره‌ای نبود بالاخره باید قطع میکردیم؛ راستش باید اعتراف کنم طی چهارسالی که دوست بودیم کاملن تونست نظر من رو نسبت به خودش تغییر بده و واقعن بهش به عنوان یک کیس بزرگ و شدنی فکر میکردم؛ مهمترین خصوصیتش که منو جذب میکرد فکرش بود؛ در واقع تفاهمات چشمگیری تو زمینه‌های مختلف داشتیم؛ نگاه مشترک به اجتماع و دین، عقاید سیاسی و دیدگاه‌های مختلفی که من رو دلگرم میکرد که یه کسی رو دارم که واقعن مثل خودم فکر میکنه و میشه ساعتها باهاش صحبت کرد بدون اینکه خسته شد؛  خلاصه اینکه فرداد تونسته بود عشقش رو به من ثابت کنه.
هدف نهایی به هم رسیدن بود و ایده‌ی اولیه‌ی فرداد این بود که من هرطوری شده خارج بشم تا بتونیم تو یه کشور ممکن ازدواج کنیم؛ مشکل اول این بود که من پاسپورت نداشتم؛ مشکل دوم پول بود؛ مشکل بعدی مسائل خانواده‌ی من بود که تو اون برهه اصلن نمی‌تونستم مادرم رو تنها بذارم؛ ولی در واقع مشکل اصلی چیزی نبود جز اینکه من نمی‌خواستم ازدواج کنم؛ دلایل بی‌شماری هم می‌تونم براش بیارم ولی اون چیزی که بیشتر از همه برام اهمیت داشت استقلال و آزادی‌م بود؛ هیچ‌وقت تو زندگی‌م نتونستم تو موارد بزرگ به کسی رو بزنم و نخواستم زیر دین کسی باشم؛ نمی‌تونم تحمل کنم یکی گردنم حقی داشته باشه؛ و این ازدواج دقیقن برای من حکم عبور از تمام پرنسیب‌هایی رو داشت که برای خودم ساخته و پرداخته بودم.
مشکلات اول و دوم و سوم هر کدوم چاره‌ای براش پیدا و دیگه نتونستم موضوع اصلی رو مخفی کنم و پیشنهاد ازدواج فرزان رو رد کردم؛ بهش گفتم نمیتونم وارد تعهد به این بزرگی بشم؛ اون هم با کسی که واقعن نیمی از ایده‌آل‌های من رو برآورده می‌کنه؛ مشکل پاسپورت من با سربازی داشت حل میشد؛ فرداد هم کاملن جدی گفت تمام هزینه‌هایی که لازم هست رو تامین می‌کنه و اختلافات خانوادگی ما هم کمرنگ شده بود؛ ولی هر چی با خودم کلنجار میرفتم دلم راضی نمیشد؛ اصلن نمیتونستم قبول کنم تا این حد به کسی مقروض بشم؛ حتی اون شخص همسرم باشه.
بعد از این داستان‌های کش‌دار باز برگشتیم سر خونه‌ی اول و مهاجرت من از طریق یو.ان و ترکیه و در نهایت کشور ثالث؛ اینطوری دیگه زیر دین کسی نیستم؛ هر چند شاید در آینده یه مدتی از جیب مالیات‌دهنده‌های کانادایی امرارمعاش کنم! بگذریم؛ من فرداد رو دوست داشتم ولی هیچوقت عاشقش نبودم؛ هیچوقت قلبم براش نتپید و از غم دوریش کلافه و افسرده نشدم؛ این رو خودش هم میدونست؛ حتی از زبون من شنیده بود؛ در واقع اون چیزی که منو به این رابطه دلگرم و ترغیب میکرد چیزی نبود جز علاقه و احساسی که اون نشون میداد؛ من دوستش داشتم چون اون منو دوست داشت.
من که سربازیم تموم شد و پاسپورتم تو دستم بود، تمام مشکلم پول بود؛ نخواستم از کسی کمک بگیرم و تصمیم گرفتم یک سال کار مفید کنم و یه توشه‌ی کوچیکی با خودم داشته باشم تا دست کم چند ماه تو کشور غریب اسیر و آواره نمونم؛ بعد از اون هم میتونم با محیط کنار بیام و روی پای خودم بایستم؛ فرداد هم با این قضیه کنار اومد و از پیشنهاد ازدواج در کل صرف نظر کرد ولی یه مشکلی برام ایجاد میکرد و این بود که طی چندین ماه گذشته خیلی رو اعصابم بود؛ از این حیث که فقط اصرار داشت زودتر خارج بشم و میگفت پول نمیخوای؛ کوله پشتی رو بردار بیا باقیش درست میشه؛ و این موضوع رو اینقدر تکرار کرد و تکرار کرد و از من نه شنید که صبرش لبریز شد؛ آخرین باری که با هم صحبت کردیم فکر میکنم اردیبهشت ماه بود که بعد از قطع کردن تماس تلفنی‌مون که با دلخوری هم بود برام تو فیسبوک و جیمیل و اسکایپ پیام داد که "من دیگه تا از آنکارا بهم زنگ نزنی باهات صحبت نمی‌کنم" بعد از اون هم من اصلن حتی یک کاراکتر هم براش ننوشتم و نخواهم نوشت؛ اون هم دیگه چیزی نگفت؛ راستش برای من بهتر شد؛ این یک سال اخیر خیلی دیر به دیر حرف میزدیم ولی همیشه آخرش روی اعصاب و روان من بود؛ نمیتونستم قبول کنم حرفش رو و اون هم مرغش یک پا داشت که زودتر بزن بیرون.
این قضیه تو زندگی من خیلی جای بزرگی داره و فرداد نقش مهمی برای پرورش آینده‌ای که تو خیالم ساختم بازی میکنه؛ حتی شاید هیچوقت با هم نباشیم ولی من همیشه خودم رو بهش مدیون میدونم؛ به خاطر تمام روزها و لحظات خوبی که برام ساخت، دوستم داشت و و بهم روحیه داد و پشتم رو خالی نکرد.